فقرۀ ۴۰
نه به راست نه به دروغ سوگند مخور ز سوگند خوردن سخن کاستست مخور گر دروغ است اگر راستست

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
نه به راست نه به دروغ سوگند مخور ز سوگند خوردن سخن کاستست مخور گر دروغ است اگر راستست
چون تو را کدخدایی کردن کام است نخست هزینه نفقه به میان کن چو برکتخدایی ببستی میان نخستین هزینه بنه در میان که گر بی هزینه بخواهی بیوک دوشنبه بود سور وآدینه سوگ
خویشتن را زن خود بخواه پس آنگه خود از بهر خود خواه زن به دلخواه بگزبن یکی شاه زن
اگرت خواسته بود نخست آب ورز و زمین بیش بخر چه اگر برندهد هر آینه اش بن به میان باشد گرت خواسته باشد اندر کمر نخست آب ورز و زمینی بخر کزان ورز اگر هیچ ناید به دست بن و بیخ باری بجای...
چند توانت بود مردم را به زبان میازار همی تا توانی سخن نرم دار دل مردمان با سخن گرم دار
مرو بر کین و زیان مردمان کسی را میازار در گفتگوی به کین و زیان کسان ره مپوی
بخواسته چند که توان رادی کن گرت خواسته هست از آن خواسته رخ رادمردی کن آراسته
بر هیچ کس فریفتاری فریبندگی مکن که تو نیز بسیار دردمند نشوی مزن گام با کس به راه فریب که این راه دارد سر اندر نشیب
پیشوا مرد گرامی و مه بزرگ دار و سخنش بپذیر مه و پیشوا را گرامی شمار سخنشان به جان و به دل برگمار
جز از خویشاوندان و دوستان هیچ وام مگیر اگر وام خواهی ز خویشان بجاست ز بیگانه وام ار ستانی خطاست
هرچه به تو نه نیکواست تو نیز به دگرکس مکن هر آن چیزکان زی تو نبود نکو به دیگر کسانش مکن آرزو
شرم گین زن اگر با تو دوست بود ا وی را به زنی بر زیرک مرد دانا ده چه زیرک و دانامرد همانا چنانچون زمین نیکوست که تخم بر وی پراکنده و گونه گونه خوربار از وی برآید گرت خویش باشد زن شر...
آشکاره گوی باش صریح اللهجه به جز به اندیشه سخن مگوی سخن جز به اندیشه با کس مکن یکی مرد باش آشکارا سخن
به مرد بی آیین هرآینه وام مده به مرد بدآیین مده وام هیچ وگر وام خواهد ازو رخ بپیچ گه وام دادن ره داد پوی به آیین بده وام و بیشی مجوی
زن فرزانه و شرمگین دوست دار زن باخرد را ز جان دوست دار که باشد زن باخرد دستیار زنی جوی فرزانه و شرمگین هشیوار و آرام و آرزمگین
خوب خیم و درست وکارآگاه مرد اگرچه درویش است هم به دامادی گیر هرآینه او را خواسته از یزدان برسد تهیدست مرد جوانمرد راد چو دخت از تو خواهد ببایدش داد چو شد مرد کارآگه و خوب خیم نباشد...
به مرد مه سال زیاد سال افسوس استهزاء مکن چه تو نیز بسیار مه سال شوی به مردم بر افسوس و خواری مکن بویژه به مه سال مردکهن که روزی تو مه سال گردی و پیر همان بینی از رب بدکان هژبر
ناآمرزیده مرد آزرمان را به زندان مکن گزیده و بزرگ مردم و هشیار مرد را بر بند زندان بان کن به زندان مکن آبرومند را میفکن نهال برومند را جوان گنه کاره دربان مکن به زندان مر او را نگه...
اگر پسری بودت به برنایی به دبیرستان ده چه دبیری چشم روشی است چو داری پسر ده به فرهنگیان دبیری بیاموزش اندر میان دبیری ورا دیده روشن کند دلش خرم و مغز گلشن کند
سخن بنگرش ملاحظه و تامل کوی چه سخنی است که گفتن به و سخنی هست که پاییدن تأمل و آن پاییدن به از آن گفتن چو خواهی به تیزی سرایی سخن نگه کن بدان گفته خویشتن بساگفته کان را نبایست گفت ...
اندر خدایان و دوستان یگانه باش یگانه شو آموزگارانت را خداوندگاران و یارانت را
راستگوی مرد پیامبرکن بجو راستگو مرد پیغامبر کجا راست آید پیامت بسر
زده مرد را استوار مدار و آپریکان آبرمند مرد را چگونه که آیین بود هزینه به او ده کسی کش فکندی وکردیش خوار مدارش به نزدیک خویش استوار چو خواهی کنی دستکیری زکس بجوی آبرومند نادسترس
سخن چرب گوش گوش چرب دار منش فرارون والا دارد ستوده گوش باش و والامنش خجسته نهاد و فرارون کنش