شمارهٔ ۱۰۷ - در وقعهٔ مهاجرت آزادیخوآهان به قم و شکستن دست بهار
فعل در راستی گواهم بس راست گفتم همین گناهم بس گفتم از راستی بزرگ شوم در جهان این یک اشتباهم بس ترک سرکرده ام به راه وطن دست در آستین گواهم بس

محمدتقی بهار ملقب به ملکالشعراء بهار، شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامهنگار ایرانی است. او در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملکالشعراء صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر «ادیب نیشابوری» رفت. بعد از فوت پدر، ملکالشعرای دربار مظفرالدینشاه شد. او شش دوره نمایندهٔ مجلس شد و سالها استاد دورهٔ دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکدهٔ ادبیات بود. به علت پیوستن به مشروطهطلبان و آزادیخواهان، چند بار تبعید و زندانی شد که سالهای زندان و تبعید از پربهرهترین سالهای زندگی ادبی وی بوده است. بهار در روز دوم اردیبهشت ۱۳۳۰ هجری شمسی در خانهٔ مسکونی خود در تهران زندگی را بدرود گفت و در شمیران در آرامگاه ظهیرالدوله به خاک سپرده شد. از معروفترین آثار وی دیوان اشعار، سبکشناسی (که در سه جلد دربارهٔ سبک نوشتههای منثور فارسی نوشته شده)، تاریخ احزاب سیاسی، تصحیح برخی از متون کهن مانند تاریخ سیستان و مجمل التواریخ و القصص، تاریخ بلعمی را میتوان نام برد.
فعل در راستی گواهم بس راست گفتم همین گناهم بس گفتم از راستی بزرگ شوم در جهان این یک اشتباهم بس ترک سرکرده ام به راه وطن دست در آستین گواهم بس
نخلی که قد افراشت به پستی نگراید شاخی که خم آورد دگر راست نیاید ملکی که کهن گشت دگر تازه نگردد چون پیر شود مرد دگر دیر نپاید فرصت مده از دست چو وقتی به کف افتاد کاین مادر اقبال همه...
این ناکسان که کوس بزرگی همی زنند ممتاز نیستند ز کس جز به مال خوبش بستان و باغ دارند اما نمی دهند هرگز یکی چغاله به طفل چغال خویش خاتون اگر خیال خیاری کند نهد سر چون خیار بر سر فکر ...
بهارا بهل تا گیاهی برآید درخشی ز ابر سیاهی برآید درین تیرگی صبر کن شام غم را که از دامن شرق ماهی برآید بمان تا درین ژرف یخ زار تیره به نیروی خورشید راهی برآید وطن چاهسار است و بند ...
ای معشر خودخواه منافق به چه کارید جزکشتن یاران موافق به چه کارید ای جز ز عناد و حسد و تهمت و آزار بگسسته دل از جمله علایق به چه کارید ای راست به مانند غراب و بچه خویش بر فکر بد خود...
ای نازدانه یار سر از مهر بازکش بسیار ناز داری و بسیار نازکش فرماندهی است چشم تو زابروکشیده تیغ ییشش سپاه مژه به حال درازکش
بگرد ای جوهر سیال در مغز بهار امشب سرت گردم نجاتم ده ز دست روزگار امشب بر یاران ترش روی آمدم زین تلخ کامی ها ز مستی خنده شیرین به رویم برگمار امشب ز سوز تب نمی نالم طبیبا دردسر کم ...
امروز نه کس ز عشق آگه چو من است کز شکر عشقم همه شیرین سخن است در هر مژه من به ره خسرو عشق نیروی هزار تیشه کوهکن است
بود به کرمان شهی از دیلمان یافته مخلوق ز عدلش امان گشت یکی گنج به عهدش پدید قفل به در خورده و هشته کلید کارگران در بر شاه آمدند صندوق آورده و زانو زدند شاه بفرمودگشادند در بود یکی ...
بنده را جایگه دو داد خدای هم بدین نیک بنده را بنواخت تا بدان جایگه کشاند جان چون ازین جای تن همی پرداخت چون در اینجاش خانه بایستی هم در آنجاش خانه باید ساخت ای دربغ آن که خانه ناکر...
دل ز جا برد سحر مرغ سحرخیز مرا مژده ای داد خوش آهنگ و دلاویز مرا گفت کآزادی خواهان دیار کشمر برگزیدند به تکریم و به تعزیز مرا از همه ملک به منشان نگه افتاد ز مهر زان که بود از بدی ...
ای برادر ز بهر لذت نفس سر ز هر شهوتی که هست مکش از زنا و لواط روی متاب وز شراب و قمار دست مکش غسل جز در زلال خمر مکن مسح جز بر کدوی مست مکش نار جز بر حریم کعبه مزن آب جز بهر بت پرس...
شکر خداکه دوره غربت بسر رسید رنج سفرگذشت و نعیم حضر رسید روزی که رخت بستم از ایران سوی فرنگ پنداشتم که عهد عقوبت بسر رسید گفتم زمان خرقه تهی کردنست خیز رخت سفر ببند که وقت سفر رسید...
کشور ایران ز عدل شاه مظفر رونقی از نوگرفت و زینتی از سر عدل ملک ملک را فزود و بیاراست روزافزون باد عدل شاه مظفر پادشاه دادگر مظفر دین شاه خسرو روشن دل عدالت گستر کرد به نام ایزد ای...
بنگر به گردن کج و چشمان احولش گویی به قعر چاه نگه می کند خروس
بگریست ابر تیره به دشت اندر وزکوه خاست خنده کبک نر خورشید زرد چون کله دارا ابر سیه چو رایت اسکندر بر فرق یاسمین کله خاقان بر دوش نارون سلب قیصر قمری به کام کرده یکی بربط بلبل بنای ...
گو ز من بر حاجی ارزن فروش ارزنت را می فروشی می خرم
زین خداوندان گر یک تن بیتی گوید که ز نادانی خود نیز نداند معنیش میر قابوس ببایدش نوشتن و آنگاه ز افسر سنجر سازند به تذهیب طلیش پس بیارایند او را به دو صدگونه نگار که همی گویی آراست...
شاد شد دوش ز دیدار من آن ترک پسر من ازبن شادکه او برده مه روزه به سر من کمان کردم کز روزه تبه گردد و زار آن رخ روشن وآن دولب چون لاله تر شکر یزدان را کان ماه نیازرده بسی آری از روز...
مرا داد گل پیشرس خبر که نوروزرسد هفته دگر مرا گفت گذر کن سوی شمال که من نیز بدان جا کنم گذر چو فارغ شوم از کار نیمروز شتابم به سوی ملک باختر به لشکرگه اسفندیار نیو به دعوتگه زردشت ...
دختری خرد بدیدم به گدایی مشغول کرده در جامه صدپاره نهان پیکر خویش بود مکشوف به تاراجگه دزد نگاه گرچه در ژنده نهان ساخته بد گوهر خویش ورچه ز اهل دل و دین رحم طمع داشت ولی بود خصم دل...
به هوس بردم سی روز مه روزه بسر که یکی بوسه زنم بر لب آن ترک پسر خواهم اول ز دو نوشین لب او بوسه عید زان سپس خواهم ازو بوسه سی روزدگر ور مراگوید یک بوسه فزون می ندهم بوسه زین بیش چه...
دیدم به بصره دخترکی اعجمی نسب روشن نموده شهر به نور جمال خویش می خواند درس قرآن در پیش شیخ شهر وز شیخ دل ربوده به غنج و دلال خویش می داد شیخ درس ضلال مبین بدو و آهنگ ضاد رفته به او...
مکن حدیث سکندر که اندرین کشور فسانه گشت وکهن شد حدیث اسکندر جوان چو آید باطل شود فسانه پیر عیان چو آید ویران شود بنای خبر خبرگزافه بود گوش برگزافه منه فسانه بافه بود در فسانه رنج م...