شمارهٔ ۶۸
در کوی توام سینه پر سوز افگند وز روی توام دور بدآموز افگند امید نبودم که بدین روز افتم شبهای غم توام بدین روز افگند

ابوالمکارم مجیرالدین مجیرالدین بَیلَقانی از مردم بَیلَقان (از توابع شروان و امروزه واقع در کشور آذربایجان) و از شاعران معروف و زباناور در قرن ششم هجری و از شاگردان خاقانی است که به زودی به پایهٔ استاد خود در سخن نزدیک شد و دست به معارضهٔ او زد و استاد را هجو کرد. لقب شاعری وی که ظاهراً مأخوذ از لقب یا اسم او بوده است در اشعار وی «مجیر» است و معاصرانش او را با همین عنوان یاد کردهاند. وی به دستگاه اتابکان آذربایجان اختصاص داشت و از سلجوقیان عراق، ارسلان بن طغرل سلجوقی را مدح گفت. در سال وفات شاعر اختلاف کردهاند. وفات او را هدایت به سال ۵۷۷ نوشته است و در منابع دیگر سالهای دیگری مانند ۵۶۸، ۵۸۶، ۵۸۹ و ۵۹۴ ذکر کردهاند ولی با قراین موجود میتوان ۵۸۶ را سال قریب به تحقیق برای فوت شاعر دانست. قبر او در مقبرةالشعرای تبریز است . دیوان مجیر قریب به پنج هزار بیت شعر دارد و مشحون است به قصاید عالی و غزلهای لطیف و او را باید حقاً از شاعران نیکوسخن و خوش قریحۀ زمان شمرد. تأثیر سبک سخن خاقانی در غالب اشعار او مشهود است و با این حال مجیر از استاد خود سادهگویتر است. چیرگی مجیر در ایجاد ترکیبات بدیع و مضامین نو و دلپذیر قابل توجه بسیار است.
در کوی توام سینه پر سوز افگند وز روی توام دور بدآموز افگند امید نبودم که بدین روز افتم شبهای غم توام بدین روز افگند
ای ز لبت لاله را آب خوشی در دهان آتش روی تو بس آینه عقل و جان گشت ز عکس رخت سینه خاک آینه شد ز خیال لبت چشم فلک گلستان بهر تو چون آینه دل شده ام جمله تن زانکه نشاید نهاد با تو دلی ...
مرا فرسوده غم چند داری به عشوه تا کیم خرسند داری به جد می بینمت در کشتن من به خون من مگر سوگند داری مرا از تست عیش تلخ چون دهر چه باشد کز دو لب پر قند داری به خوبی در جهان سودی همی...
این قوم نگر که باز هستند در ملک قوام بی قوامان از خبث عقیده زرد رویان وز خون پیاله سرخ فامان از دم سردی فقاع طبعان یخ در بغلان بی نظامان چون شام سیاه کاسه رنگان چون صبح دوم فراخ گا...
بر درگه وصل یار سرهنگانند بی سیمان را ز در برون می رانند در صدر وصال او گرم ننشانند آخر دل خسته را ز من نستانند
مساز حجره وحدت درین مضیق خراب که روی صبح سلامت بماند زیر نقاب ز کاینات ببر پی که بر دریچه دل تویی نخست پس آنگاه کاینات حجاب ز زهر فقر طلب نوشدارو از پی آن که آب ناخوش دریاست جای در...
بازار شکر لعل شکر بار تو بشکست ناموس فلک غمزه خونخوار تو بشکست بازار تو تا گرم شد از زحمت عشاق بس شیشه خونی که به بازار تو بشکست در راه تو خود بین نتوان بود که مه را با خوبی تو آین...
جهان و کار جهان سر بسر همه بادست خنک کسی که ز بند زمانه آزادست ثبات نیست جهان را به ناخوشی و خوشی که او به عهد وفا سخت سست بنیادست گلی به دست که دادست روزگار بگو که بعد از آن به جف...
بزرگ جهان خواجه شاه قدر که بر عالم مکرمت پادشاست وزیری که خورشید بر اوج خویش بر او کم از دانه آسیاست قوام کرم فخر دین کز کفش طمع را همه کار کژ گشت راست تماشاگه همت عالیش از آن سوی ...
لاح الصباح المختفی والدیک نادی بالطرب قم فاسقنی ثم اسقنی یا بدر ماء کاللهب می ده مرا می ده مرا کاندر غمت می به مرا لب بر لب امشب نه مرا کامد ز غم جانم به لب یا من له قلبی فدا و صلا...
خسروا دور فلک سخره فرمان تو باد طاق گردون گرهی از خم ایوان تو باد آفتابی که جهان غرقه احسان وی است جای آسایش او سایه احسان تو باد جرم مه را که چو نعلی است در آتش هر مه سرمه چشم ز گ...
مرا اندیشه ات خون در جگر سوخت تمنای وصالت مغز سر سوخت خیالت آتشی در جام افروخت که هست و نیستم در یکدگر سوخت
طارم چارم نهفت پرتو شمع جهان خیمه زربفت گشت نوبتی آسمان شمع فلک کشته شد از نم اخضر چنانک شد سیه از دود شمع روی عروس جهان ساخت ز بهر کلاه قوقه آتش چو شمع گنبد نیلی که هست بر صف شمعد...
چون تو از غم ندیده ای خواری از غم ما کجا خبر داری خفته ای خوش چو بخت من همه شب تو چه دانی ز رنج بیداری فارغی نیک دانم از کارم فارغم چون تو بر سر کاری بار غم را چو نیک می نگرم در خو...
ای خواجه تویی معامل من برخیز ز خواب و چشم وا کن بردار ترازوی زنخدان وین گو ز مرا به پشم وا کن
هر کو شرف خدمت تو بگزیند فارغ شود از جهان و خوش بنشیند والله که مبارک شود آن کس را روز کز اول بامداد رویت بیند
رفت ز ماهی برون چشمه آتش فشان شمع فلک را ز صفر سفره نهاد آسمان شب ز چه کاهد چو شمع هر چه شب آمد از آنک رفت به برج شمال خسرو گردون ستان دوش به دست صبا لاله بر افروخت شمع یعنی با عدل...
گره مشگ بر سمن چه زنی لشکر زنگ بر ختن چه زنی چون تو گویی که جان نفس نزنم من چو گویم که بوسه تن چه زنی چون ز لعل تو بوسه از طلبم بر شکر لؤلؤ عدن چه زنی او نرنجد بدین قدر بدهد تو لگد...
ای صدر بکن هر چه توانی ز تغافل تا روز خود از وعده تو می شمرم من باشد که ادب گیرم و جایی ننشینم چون سیلی مطل تو فراوان بخورم من از شعر و تقاضا دل و مغزم به خلل شد در وعده بی مغز تو ...
لعل لبت ار به بوسه سرکش نبود از دست تو یک پای بر آتش نبود جانا به لب مسیح وآنگاه به چشم کار ملک الموت کنی خوش نبود
مهره عمرم ربود شعبده آسمان کشت چراغ دلم شمع سپهرالامان بر سر پایم گداخت سفره خاکی چو شمع با سر دستم فگند تیر فلک چون کمان سرد بود همچو صبح بزم حریفان غم گر ننهندم چو شمع شب همه شب ...
حسن او بار دگر می بینی عکس رخسار قمر می بینی من نبینم ز دهانش اثری تو بگو هیچ اثر می بینی از میانش به خدا بر تو دهم هیچ جز بند کمر می بینی شکرش عقل مرا کرد شکار شکر عقل شکر می بینی...
خدایگانا معلوم رای روشن تست خلوص بندگی و شرط نیک خواهی من من آن کسم که مرا آن محل و مرتبه نیست که کار ملک نکو گردد از تباهی من من آن گدای سخن پیشه ام که وقت سخن زنند اهل سخن لاف پا...
مگذار که سودم به زیان در برود و آوازه جورت به جهان در برود جانا ز پی بوس و کناری که نبود شاید که دل من به میان در برود