غزل شمارهٔ ۱۵۱۷
به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بود خیال هستی موهوم سکته خوانی بود چه رنگها که ندادم به بادپیمایی بهار شمع در این انجمن خزانی بود نیافت عشق جفاپیشه قابل ستمی همیشه بسمل این تیغ امتحان
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
به نظم عمرکه سر تا سرش روانی بود خیال هستی موهوم سکته خوانی بود چه رنگها که ندادم به بادپیمایی بهار شمع در این انجمن خزانی بود نیافت عشق جفاپیشه قابل ستمی همیشه بسمل این تیغ امتحان
چون آب روان پر مگذر بی خبر از خود کز هرچه گذشتی نگذشتی مگر از خود در بارگه عشق نه ردی نه قبولی ست ای تحفه کش هیچ تو خود را ببر از خود گرد نفسی بیش ندارد سحر اینجا کم نیست دهی عرض ا
جایی که سعی حرص جنون آفرین دود در سنگ نقب ریشه چو نقش نگین دود تردامنی ست پایه معراج انفعال این موج چون بلند شود برجبین دود بر جادهء ادب روشان پا شمرده نه لغزش بهانه جوست مباد از ک
عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را نیست بیم سوختن دود زآتش جسته را شکوه ازگردون دلیل تنگدستیهای ماست ناله در پرواز باشد طایر پربسته را انتظام عافیت از عالم کثرت مخواه بی ثبات است
تا مه نوبر فلک بال گشا می رود در نظرم رخش عمر نعل نما می رود خواه نفس فرض کن خواه غبار هوس نی سحراست ونه شام سیل فنا می رود قطع نفس تا بجاست خاک همین منزلیم شمع رهش زیر پاست سعی کج