غزل شمارهٔ ۱۵۶۰
دل ز هر اندیشه با رجی مقابل می شود درخور تمثال این آینه بسمل می شود آفت اشک است موقوف مژه برهم زدن ربشه ما گر بجنبد برق حاصل می شود لب فروبندیم تا رفع دوبی انشا کنیم در میان ما و ت
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
دل ز هر اندیشه با رجی مقابل می شود درخور تمثال این آینه بسمل می شود آفت اشک است موقوف مژه برهم زدن ربشه ما گر بجنبد برق حاصل می شود لب فروبندیم تا رفع دوبی انشا کنیم در میان ما و ت
عرض هستی زنگ بر آیینه دل می شود تا نفس خط می کشد این صفحه باطل می شود آب می گردد به چندین رنگ حسرتهای دل تاکف خونی نثار تیغ قاتل می شود در پناه دل توان رست از دو عالم پیچ و تاب برگ
جوهر تمکین مرد از لاف برهم می شود ما و من چون بیش می گردد حیا کم می شود نیست آسان ربط قیل و قال ناموزون خلق سکته می خواند نفس تا لب فراهم می شود رفت ایامی که تقلید انفعال خلق بود ص
آتش شوق طلب آنجا که روشن می شود گر همه مژگان به هم آریم دامن می شود داغ را آیینه تسلیم باید ساختن ورنه ما را ناله هم رگهای گردن می شود مدت موهوم عمرآخرنفس طی می کند رشته چون ره کوت
طبع خاموشان به نور شرم روشن می شود درچراغ حسن گوهر آب روغن می شود پای آزادان به زنجیر علایق بند نیست نام را نقش نگینها چین دامن می شود گر چنین دارد نگاه بی تمیزان انفعال رفته رفته