غزل شمارهٔ ۱۹۰۶
ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگ چو اشک شمع چکیده ست خونم آنسوی رنگ به قدرآگهی اسباب وحشت است اینجا سواد دیده آهو بس است داغ پلنگ نمی شود طرف نرمخو درشتی دهر به روی آب محالست ایستادن
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگ چو اشک شمع چکیده ست خونم آنسوی رنگ به قدرآگهی اسباب وحشت است اینجا سواد دیده آهو بس است داغ پلنگ نمی شود طرف نرمخو درشتی دهر به روی آب محالست ایستادن
نام شاهان کز نگین گل کرده کر و فر به چنگ عبرتی بیرون چکیده ست از فشار چشم تنگ صدر استغنای یار آماده تعظیم ماست یک قدم گر بگذرپم از چوب دربانان ننگ دهر بی باک ست اما قابل بیداد کیست
تاکجا با طبع سرکش سرکند تدبیر جنگ شیوه کم نامرادی ساز این بی پیر جنگ با جنون کن صلح و از تشویش پیراهن برآ ورنه در پیش است با هر خار دامنگیر جنگ خیر و شر در وضع همواری ز هم ممتاز نی
گرم نوید کیست سروش شکست رنگ کز خویش می روم به خروش شکست رنگ جام سلامت از می آسودگی تهی است غافل مشو ز باده فروش شکست رنگ مانند نور شمع درین عبرت انجمن بالیده ایم لیک ز جوش شکست رنگ
نیست خاکستر ما شعله صفت بستر ما رنگ آرام برون تاخته از پیکر ما ناله ها در شکن دام خموشی داریم خفته پرواز در آغوش شکست پر ما اشک شمع ایم که از خجلت اظهار نیاز با عرق می چکد از جبهه