غزل شمارهٔ ۲۰۳۵
به دل گردی ز هستی یافتم از خویشتن رفتم نفس تا خانه آیینه روشن کرد من رفتم شرار کاغذم از بی دماغیها چه می پرسی همه گر یک قدم رفتم به خویش آتش فکن رفتم ز باغ امتیاز آیینه گل چیدن نمی
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
به دل گردی ز هستی یافتم از خویشتن رفتم نفس تا خانه آیینه روشن کرد من رفتم شرار کاغذم از بی دماغیها چه می پرسی همه گر یک قدم رفتم به خویش آتش فکن رفتم ز باغ امتیاز آیینه گل چیدن نمی
تحیر مطلعی سرزد چو صبح از خویشتن رفتم نمی دانم که آمد در خیال من که من رفتم صدای ساغر الفت جنون کیفیت ست اینجا لب او تا به حرف آمد من از خود چون سخن رفتم شبم بر بستر گل یاد او گردا
دوش گستاخ به نظاره جانان رفتم جلوه چندان به عرق زد که به توفان رفتم سیر این انجمنم آمد و رفت سحراست یک نفس نامده صد زخم نمایان رفتم فیض عریان تنی ام خلعت صحرا بخشید جیب شوق آنهمه و
تا به در یوزه راحت طلبیدن رفتم مژه گشتم سر مویی به خمیدن رفتم صبح از بی نفسی قابل اظهار نبود زین گلستان به غبار ندمیدن رفتم تا به مقصد بلدم گشت زمینگیری عجز همه جا پیشتر از سعی رسی
گر به پرواز و گر از سعی تپیدن رفتم رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم طرف دامن ز ضعیفی نشکستم چون شمع آخر از خویش به دوش مژه چیدن رفتم چون سحر هفت فلک وحشت شوقم طی کرد تا کجاها پی یک آ