غزل شمارهٔ ۲۴۲۴
خوش عشرت است دمبدم از غم گریستن درزندگی چو شمع پی هم گریستن آنرا که نیست رنگ خلاصی ز چاه طبع چون دلو لازم است به عالم گریستن غرق است پای تا به سر اندرمحیط اشک باید سبق گرفت ز شبنم
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
خوش عشرت است دمبدم از غم گریستن درزندگی چو شمع پی هم گریستن آنرا که نیست رنگ خلاصی ز چاه طبع چون دلو لازم است به عالم گریستن غرق است پای تا به سر اندرمحیط اشک باید سبق گرفت ز شبنم
داغم ز ابر دیده به شبنم گریستن یعنی که بیش از این نتوان کم گریستن ای دیده با لباس سیه گریه ات خوش است دارد گلاب جامه ماتم گریستن بر ساز زندگانی خود نیز خنده ای تا چند در وفات اب و
هر چند نیست بی سبب از غم گریستن باید ز شرم دیده بی نم گریستن تاکی به رنگ طفل مزاجان روزگار بر بیش شاد بودن و بر کم گریستن عیش و غم تو تابع رسم است ورنه چیست در عید خنده و به محرم گ
آگهی تا کی کند روشن چراغ خویشتن عالمی را کشت اینجا در سراغ خویشتن رفت ایامی که غیر از نشیه ام در سر نبود می خورم چون سنگ اکنون بر دماغ خویشتن همچو شمع کشته دارم با همه افسردگی اینق
آفت است اینجا مباش ایمن ز سر برداشتن می کشد مژگان دو صف از یک نظر برداشتن بر فلک آخر نخواهی رفت ای مشت غبار خویش را از خاک نتوان آنقدر برداشتن شرم دار از فکر گیر و دار اسباب جهان ن