غزل شمارهٔ ۲۵۱۰
عرق دارد عنان احتیاج بی نقاب من ره صد دیر آتشخانه واکرده ست آب من به هر مویم گداز دل رگ ابری دگر دارد چو مژگان سیلها خفته ست در موج سراب من ز علم حسرت دیدار بختی در نظر دارم که گرد
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
عرق دارد عنان احتیاج بی نقاب من ره صد دیر آتشخانه واکرده ست آب من به هر مویم گداز دل رگ ابری دگر دارد چو مژگان سیلها خفته ست در موج سراب من ز علم حسرت دیدار بختی در نظر دارم که گرد
محیط جلوه او موج خیز است از سراب من ز شبنم آب در آیینه دارد آفتاب من به تحقیق چه پردازم که از نیرنگ دانشها دلیل وحدت خویش است هر جا در نقاب من قناعت ساغر حیرت غم و شادی نمی داند چو
به وهم این و آن خون شد دل غفلت پرست من وگرنه همچو صحرا دامن خود داشت دست من تحیر در جنون می غلتد از نیرنگ تصویرم ز پرواز نگاه کیست یارب رنگ بست من سلامت متهم دارد به کمظرفی حبابم ر
ز شوخی تا قدح می گیرد آن بیدار مست من به چینی خانه افلاک می خندد شکست من خیالش نقش امکان محو کرد از صفحه شوقم به صورت پی نبرد آیینه معنی پرست من چو آن آتش که دود خویش داغ حسرتش دار
گلفزوش از پرتو شمع من است این انجمن رنگ می بالید تاگردید رنگین انجمن عارف از سیرگریبان دهر را دل می کند می شود خلوت به حکم چشم حق بین انجمن عالمی رفت از خود و برخاست آشوب جنون سایه