غزل شمارهٔ ۲۵۵۴
ز پرده آیی اگر از قبای تنگ برون به روی گل ننشیند ز شرم رنگ برون خیال آن مژه خون می کند چه چاره کنم دل آب گشت و نمی آید این خدنگ برون زمانه مجمع آیینه های ناصاف است درون صفا ز کدورت
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
ز پرده آیی اگر از قبای تنگ برون به روی گل ننشیند ز شرم رنگ برون خیال آن مژه خون می کند چه چاره کنم دل آب گشت و نمی آید این خدنگ برون زمانه مجمع آیینه های ناصاف است درون صفا ز کدورت
گر ز بزم آن بت ساقی لقب آید بیرون شیشه ها جام به کف تا حلب آید بیرون تا به چشمش نگرم دیده شود ساغر می چون برم نام لبش گل زلب آید بیرون گر زند بال هوا داری مست نگهش تا ابد مروحه برگ
ای اثرهای خرامت چشم حیران درکمین هرکجا پا می نهی آیینه می بوسد زمین گرچه می دانیم دل هم منظر ناز تو نیست اندکی دیگر تنزل کن به چشم ما نشین غافل از دیدار آن چشم حیاپرور نه ایم تیغ خ
به کنج ابروی دلدار خال فتنه کمین سیاهپوش سیه خانه ای ست گوشه نشین چو سایه جذبه خورشید او سراپایم چنان ربود که نگذاشت سجده ام به جبین سراغ مردمک از چشم ما مگیر و مپرس خیال خال سیاه
بی سراغی نیست گرد هستی وحشت کمین نقش پای جلوه ای داریم در خط جبین بندگی ننگ کجی از طینت ما می برد می تراود راستی در سجده از نقش نگین وضع نخوت خاکیان را صرفه آرام نیست گردباد آشفتگی