غزل شمارهٔ ۲۵۹۸
بر شعله تا چند نازیدن کاه در دولت تیز مرگی ست ناگاه صد نقص دارد ساز کمالت چندین هلال است پیش و پس ماه در فکر خویشیم آزادگی کو ما را گریبان افکنده در چاه یارب چه سحر است افسون هستی
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
بر شعله تا چند نازیدن کاه در دولت تیز مرگی ست ناگاه صد نقص دارد ساز کمالت چندین هلال است پیش و پس ماه در فکر خویشیم آزادگی کو ما را گریبان افکنده در چاه یارب چه سحر است افسون هستی
بسکه می جوشد ازین دریای حسرت حب جاه قطره هم سعی حبابی دارد از شوق کلاه می رود خلقی به کام اژدر از افسون جاه شمع را سرتا قدم در می کشد آخر کلاه گیرودار محفل امکان طلسم حیرتی ست تا م
چه امکان است گرد غیر ازین محفل شود پیدا همان لیلی شود بی پرده تا محمل شود پیدا غناگاه خطاب از احتیاج آگاه می گردد کریم آواز ده کز شش جهت سایل شود پیدا مجازاندیشی ات فهم حقیقت را نم
شوق تو دامنی زد بر نارسایی ما سرکوب بال وپر شد بی دست پایی ما درکارگاه امکان بی شبهه نیست فطرت تمثال می فروشد آیینه زایی ما زان پنجه نگارین نگرفت رنگ و بویی پامال یأس گردید خون حنا
در شکنج عزتند ارباب جاه آب گوهر بر نمی آید ز چاه نخوت شاهی دهان اژدهاست شمع را در می کشد آخرکلاه عمرها شد می تپد بی روی دوست چون رگ یاقوت در خونم نگاه در خیالش محو شد آثار من این ک