غزل شمارهٔ ۲۷۷۰
ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی مکش روانی از آب گهر به غلتانی خوش آن نفس که چو معنی رسد به عریانی چو بوی گل ز بهارش لباس پوشانی به نظم و نثر مناز از لطافت تقریر زبور معجزه ای دارد از خو
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی مکش روانی از آب گهر به غلتانی خوش آن نفس که چو معنی رسد به عریانی چو بوی گل ز بهارش لباس پوشانی به نظم و نثر مناز از لطافت تقریر زبور معجزه ای دارد از خو
ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی توان دست از دو عالم برد اگر باشد گریبانی مگر از خود روم تا اشکی وآهی به موج آید که چون شبنم نی ام سر تا قدم جز چشم حیرانی چه سان زبر فلک عرض بلندی
شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی جهانی رفته است از خویش در اندیشه وهمی سرابی هم نمی بینیم و کشتیهاست توفانی نگه واری تأمل گر نمایی صرف این گلشن تم
عمریست همچو مژگان از درد ناتوانی دامن فشاندن من دارد جگر فشانی وامانده ادب را سرمایه طلب کو خاک است و آب گوهر در عالم روانی فریاد کز توهم بر باد خود سری داد مشت غبار ما را سودای آس
قدح پیمای زخمم در هوای آب پیکانی به طبع آرزویم تر دماغی کرده توفانی نگه صورت نبندد بی گشاد بال مژگانی تماشا پیشه را لازم بود چاک گریبانی بقدر شوخی آه است دل مغرور آزادی به رهن گرد