غزل شمارهٔ ۴۸۵
ز خود رمیدن دل بسکه شوخی انگیز است چو شبنم آبله ما شرار مهمیز است دماغ منت عشرت کراست زین محفل خوشم که خنده مینای می نمکریز است زجنبش مژه بر ضبط اشک می لرزم که زخمه رگ این ساز نشتر
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
ز خود رمیدن دل بسکه شوخی انگیز است چو شبنم آبله ما شرار مهمیز است دماغ منت عشرت کراست زین محفل خوشم که خنده مینای می نمکریز است زجنبش مژه بر ضبط اشک می لرزم که زخمه رگ این ساز نشتر
از حباب اینقدرم عبرت احوال بس است کانچه ممکن نبود ضبط عنان نفس است در توهمکده عافیت آسودن نیست رگ خوابی که به چشم تو نمودند خس است اگر این است سرانجام تلاش من و ما عشق هم درتپش آبا
سفله با جاه نیزهیچکس است مور اگر پر برآورد مگس است نفس را بی شکنجه مگذارید سگ دیوانه مصلحش مرس است خفت اهل شرم بیباکی ست چون پرد چشم پایمال خس است منفعل نیست خلق هرزه معاش دو جهان
بندگی هنگامه عشرت پرستیها بس است طوق گردن همچو قمری خط جام ما بس است غیر داغ آرایش دل نیست مجنون مرا جوهرآیینه این دشت نقش پا بس است گر بساط راحت جاوید باید چیدنت یک نفس مقدار در آ
عشرت موهوم هستی کلفت دنیا بس است رنگ این گلزار خون گردیدن دلها بس است نشیه خوابی که ما داربم هرجا می رسد فرش مخمل گر نباشد بستر خارا بس است آفت دیگر نمی خواهد طلسم اعتبار چون شرر ب