غزل شمارهٔ ۱۱۷۱
به امید فنا تاب و تب هستی گوارا شد هوای سوختن بال و پر پروانه ما شد فکندیم از تمیز آخر خلل در کار یکتایی بدل شد شخص با تمثال تا آیینه پیدا شد زبان حال دارد سرمه لاف کمال اینجا نفس
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
به امید فنا تاب و تب هستی گوارا شد هوای سوختن بال و پر پروانه ما شد فکندیم از تمیز آخر خلل در کار یکتایی بدل شد شخص با تمثال تا آیینه پیدا شد زبان حال دارد سرمه لاف کمال اینجا نفس
ز تنگی منفعل گردید دل آفاق پیدا شد گهر از شرم کم ظرفی عرق ها کرد دریا شد ز خود غافل گذشتی فال استقبال زد حالت نگاه از جلوه پیش افتاد امروز تو فردا شد تماشای غریبی داشت بزم بی تماشا
صفا داغ کدورت گشت سامان من و ما شد به سر خاکی فشاند آیینه کاین تمثال پیدا شد زیارتگاه حسنم کرد فیض محوگردیدن ز قید نقش رستم خانه آیینه پیدا شد ز فکر خود گذشتم مشرب ایجاد جنون گشتم
کسی معنی بحر فهمیده باشد که چون موج برخویش پیچیده باشد چو آیینه پر ساده است این گلستان خیال تو رنگی تراشیده باشد کسی را رسد ناز مستی که چون خط به گرد لب یار گردیده باشد به گردون رس
پی اشک من ندانم به کجا رسیده باشد ز پی ات دویدنی داشت به رهی چکیده باشد ز نگاه سرکشیدن به رخت چه احتمال است مگر ازکمین حیرت مژه قدکشیده باشد تب وتاب موج باید ز غرور بحر دیدن چه رسد