غزل شمارهٔ ۵۷۱
گلدسته نزاکت حسنت که بسته است کز بار جلوه رنگ بهارت شکسته است از ضعف انتظار تو در دیده ترم سررشته نگاه چو مژگان گسسته است هرگز نچیده ایم جز آشفتگی گلی سنبل به باغ طالع ما دسته دسته
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
گلدسته نزاکت حسنت که بسته است کز بار جلوه رنگ بهارت شکسته است از ضعف انتظار تو در دیده ترم سررشته نگاه چو مژگان گسسته است هرگز نچیده ایم جز آشفتگی گلی سنبل به باغ طالع ما دسته دسته
الفت دل عمرها شد دست وپایم بسته است قطره خونی ز سرتا پا حنایم بسته است آرزو نگذشت حیف از قلزم نیرنگ حرص ورنه عمری شد پل اش دست دعایم بسته است همچو صحرا با همه عریانی وآزادگی نقد چن
پیر عقل از ما به درد نان مقدم رفته است در فشار کوچه های گندم آدم رفته است ای به عبرت رفتگان عالم موت و حیات بگذرید از آمد سوری که ماتم رفته است بر حباب و موج نتوان چید دام اعتبار ه
دوستان ظلمی به حال نامرادم رفته است داشتم چیزی و من بودم ز یادم رفته است بی نفس در ملک عبرت زندگانی کنم خاک برجا مانده است امروز و بادم رفته است قفل وسواس است چشم من درین عبرت سرا
گر به سیر انجمن یا گشت گلشن رفته است شمع ما هرسو همین یک سرزگردن رفته است مزرعی چون کاغذ آتش زده گل کرده ایم تا نظر بر دانه می دوزیم خرمن رفته است کاشکی باکلفت افسردگی می ساخیم بر