غزل شمارهٔ ۶۵۸
چون حبابم شیشه دل هر کجا خواهد شکست آن سوی نه محفل امکان صدا خواهد شکست ناتوانی گر به این سامان بساط آرا شود عالمی طرف کلاه از رنگ ما خواهد شکست سعی افسر گر سر ما را ز سودا وانداشت
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
چون حبابم شیشه دل هر کجا خواهد شکست آن سوی نه محفل امکان صدا خواهد شکست ناتوانی گر به این سامان بساط آرا شود عالمی طرف کلاه از رنگ ما خواهد شکست سعی افسر گر سر ما را ز سودا وانداشت
در چمن گر طرف دامانت صبا خواهد شکست بررخ هربرگ گل رنگ حیا خواهد شکست کی غبار خاطر هر آسیا خواهد شدن تخم ما چون آبله درزیرپا خواهد شکست اعتماد مامن دیگر درین وادی کجاست گرد ما برباد
هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را پشت پایی بود معراج این بنای پست را بر فضولی ناکجا خواهی دکان ناز چید جزگشاد و بست جنسی نیست درکف دست را عمرها شد شورزنجیرازنفس وا می کشم کشور د
ناتوانی گر چنین اعضای ما خواهد شکست استخوان دریکدگرچون بوریاخواهد شکست حاصل دل جز ندامت نیست از تعمیر جسم بار این کشتی غرور ناخدا خواهد شکست هرکجا صبر ضعیفان پای طاقت افشرد شیشه ها
شیخ تا عزم بر نماز شکست صد وضو تازه کرد و باز شکست صوفی افکند بر زمین مسواک وجد دندان این گراز شکست شبهه درس تامل من و تست رنگ تحقیق از امتیاز شکست عیش سربسته داشت خاموشی لب گشودن