غزل شمارهٔ ۹۶۰
به یادت گردش رنگم به هرجا بار می بندد ز موج گل زمین تا آسمان زنار می بندد چ سان خاموش باشم بی توکز درد تمنایت تپش بر جوهر آیینه موسیقار می بندد سجودی می برم چون سایه کلک آفرینش را
۲٬۸۲۷ شعر از بیدل دهلوی
به یادت گردش رنگم به هرجا بار می بندد ز موج گل زمین تا آسمان زنار می بندد چ سان خاموش باشم بی توکز درد تمنایت تپش بر جوهر آیینه موسیقار می بندد سجودی می برم چون سایه کلک آفرینش را
قضا تا نقش بنیاد من بیکار می بندد حنا می آرد و در پنجه معمار می بندد ز چاک سینه بی روی تو هرجا می کشم آهی سحر شور قیامت بر سرم دستار می بندد مگر شرم خیالت نقش بر آبی تواند زد سراپا
چشم تو به حال من گر نیم نظر خندد خارم به چمن نازد عیبم به هنر خندد تا چند بر آن عارض بر رغم نگاه من از حلقه گیسویت گل های نظر خندد در کشور مشتاقان بی پرتو دیدارت خورشید چرا تابد به
لعل لب او یکدم بر حالم اگر خندد تا حشر غبار من بر آب گهر خندد بی جلوه او تا چند از سیرگل و شبنم اشکم ز نظر جوشد داغم به جگر خندد یک خنده او برق بنیاد دو عالم شد دیگر چه بلا ریزد گر
صبری که صبح این باغ از ما جدا نخندد گل می رسد دو دم باش تا بر قفا نخندد جمعیت دل اینجاست موقوف بستن لب این غنچه را دمی چند بگذار تا نخندد تا فکرکفر و دین است چندین شک و یقین است گر