شمارهٔ ١٢۴
ز آنها که خبث باطن ایشانت ظاهرست ابن یمین مرنج که بدشان سرشت و خوست گر طعنه یی زنند بر اشعار عذب تو اینفرقه عوام که بعضی نه خاص اوست درهم مشو که بیهنر از غایت حسد بر اهل فضل در همه...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
ز آنها که خبث باطن ایشانت ظاهرست ابن یمین مرنج که بدشان سرشت و خوست گر طعنه یی زنند بر اشعار عذب تو اینفرقه عوام که بعضی نه خاص اوست درهم مشو که بیهنر از غایت حسد بر اهل فضل در همه...
ترا سزد بصفا ماه آسمان گفتن ترا بحسن توان زینت جهان گفتن اگر تو از درم ای حور چهره باز آیی توان مقام مرا خلد جاودان گفتن کج است در نظر قد چون صنوبر تو سخن ز راستی سرو بوستان گفتن ا...
زدم از کتم عدم خیمه بصحرای وجود وز جمادی به نباتی سفری کردم و رفت بعد ازینم کشش طبع بحیوانی بود چون رسیدم بوی از وی گذری کردم و رفت با ملایک پس از آن صومعه قدسی را گرد برگشتم و نیک...
چون شد سعادت ابدی یار ملک و دین رونق گرفت بار دگر کار ملک و دین در دین و ملک آتش فتنه فرو نشاند مانند آب خنجر سردار ملک و دین تاج ملوک خواجه علی آنکه زیب و زین در دین و ملک ازوست ب...
زهد و عفت کز صفات عاشقان صادقست با فقیری خوش بود با شهریاری خوشتر ست خوبتر بر چهره قدرت نماید خال زهد کسوت عفت بقد کامکاری خوشترست بوی دانش در مشام جان اهل معرفت نزد عاقل از نسیم م...
دوش وقت صبحدم از لطف رب العالمین هاتفی در گوش هوشم گفت کای ابن یمین تا بکی محنت کشی زین پس زمان راحتست سر بر آر از خواب و خیز ایندولت بیدار بین خطه فریومدا کنون شد ز نزهت آنچنانک ا...
خرد چون کند دوستی با کسی که با دشمنان باشد او را صفا مدار از بدان چشم نیکی از آنک شکر کس نخورد از نی بوریا شبان بره آن به که دارد نگاه از آن سگ که با گرگ گشت آشنا
و ذی سفه یواجهنی بجهل فاکره أن أکون له مجیبا یزید سفاهه و أزید حلما کعود زاده الأحراق طیبا
ایدل گرت شناختن راه حق هواست خود را بدان که عارف خود عارف خداست غم ره مده بخویشتن ار وقت خوش نماند زیرا که وقت فوت شد اما خوشی بجاست هر دم سر از دریچه دیگر برون کند گه آب و گاه آتش...
شنیدم صفات تو عاشق شدم ندیده بدیده رخ فرخت بیاد تو برخاست صبر از دلم چها خیزد آیا چو بیند رخت
مرا که هست زبان تیغ آبدار سخن گهر نما شد ازو در شاهوار سخن رها نمیکند ایام ورنه بگشایم بدستکاری فکرت گره ز کار سخن مبارزان سخن چون صف جدال کنند نخواندم خرد الا که شهسوار سخن منم که...
شهریارا کامکارا یک سخن ز ابن یمین بشنو و پاسخ بگو ای جان فدای پاسخت قبله جان از جهان ز آن کرد درگاه ترا تا همی بیند بفال سعد روی فرخت نیکخواه تست و خواهد بود چون داری روا کو بود بی...
ندانم صبغه الله است یا گلگون شرابست این چنین گلگون نباشد می مگر لعل مذابست این ز ابریق ار سوی ساغر روان گردد می روشن ز بهر دیو غم تیری تو پنداری شهابست این حباب از روی جام می چو بد...
شکر ایزد اگر نماند زرم بحر طبعم هنوز پر گهرست نزد جوهر شناس بینا دل عقد در چون بود چه جای زرست ماه را در منازل علوی فکر من پیشوا و راهبرست ز آتش خاطر اثیر وشم شعله آفتاب یک شررست ذ...
نوجوان شد گاه پیری دولت ابن یمین سایه چون گسترد بروی آفتاب ملک و دین خسرو عادل امیر شه نشان کز عدل او گشت با شاهین کبوتر از محبت همنشین شمس ملک و دین محمد آنکه روز کارزار از روان ح...
صاحبا همت تو یکچندی بمواعید شادمانم داشت و آرزوی محال چون سایه بر پی مهر تو دوانم داشت وعده را چون ندیدم انجازی راستی را خرد برانم داشت که بگویم که من بدولت تو چون تو صدها چنین توا...
هوای آنرخ چون ماه و زلف غالیه گون بهیچ حال نخواهد شد از سرم بیرون غلام دلبر خویشم که بامداد پگاه چو سر ز حبیب بر آرد بطالع میمون روا بود که پدید آید آفتاب دگر ز عکس چهره او بر سپهر...
صحت و امن هست و وجه معاش گر نباشی شکور کفرانست شکر انعام منعم ار نکنی آن نه کفران که عین کفرآنست هست کفران فزون ز کفر از آن که مثنی کفر کفرانست
آیا بود که باز ببینم جمال شاه خرم شود بطلعت فرخنده فال شاه آن بخت کو که سرمه کشم چشم خویش را از خاک آستانه جاه و جلال شاه آن دولت از کجا که مشرف کند اگر بازم بلطف و حسن جواب و سیوا...
عالیجناب حضرت دستور شه نشان کز وی بجاه گنبد گردون فروتر است ایوان او کجاست ندانم که بر ثری کز آستانش گنبد گردان فروتر است در نزهت از مکانت آن بزم دلگشای صد پا به پیش روضه رضوان فرو...
اگر بیابم از آن ترک دلستان بوسه ز حور یافته باشم درینجهان بوسه بر آسمان لطافت مهی است عارض او خوشا اگر دهد آن ماه آسمان بوسه گر آشکار نکردی ز ناز کی رخ او نشان بوسه برو داد می نهان...
عماد دولت و دین ای وزیر زاده ملک چه جای زاده که این کار پیشه و فن تست دلیل صحت نفس و طهارت نسبت غرارت شرف نفس و خلق احسن تست عطارد ار چه که باشد به زیرکی مشهور ولی چو با تو کنندش ق...
باز آمدم بحضرت سلطان دین پناه خورشید خسروان جهان سایه اله نی من بخود بچنین منزلت رسم مشکل توان رسید ز ماهی بر اوج ماه گر جذبه عنایت دارای کشورم سوی جناب خود ننمودی بلطف راه همچون م...
صاحبا بنده را بخدمت تو سخنی هست عرضه خواهم داشت مهر مهر تو بر نگین دلش چند سال است تا زمانه نگاشت هرگز از شیوه هوا داری یکسر موی در خلل نگذاشت بدگمانش که سر بدولت تو خواهد از خاک ب...