شمارهٔ ۳۰۳
هر فتنه که بر سرم کنون می آید از فعل بد باده برون می آید هان ای دل آشفته دگر ننشینی با دختر رز که بوی خون می آید

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
هر فتنه که بر سرم کنون می آید از فعل بد باده برون می آید هان ای دل آشفته دگر ننشینی با دختر رز که بوی خون می آید
جانا چه کرده ایم که از ما بریده ای برگوی تا ز غیر محبت چه دیده ای این شرط دوستی بود آخر تو خود بگوی کز ما رمیده به غیر آرمیده ای دل را چو غنچه ای ز تو مستور داشتم چون باد صبحدم به ...
گفت آنکه مرا دید ز طاعات بعید کاندیشه نمیکنی تو از وعد و وعید گفتم که ز بهر من در استغفارند آنها که شدند حامل عرش مجید
چوگان ز مشک بر مه تابان کشیده ای مه را چو کوی در خم چوگان کشیده ای آورده ای ز شعر سیه سایبان حسن بر فرق آفتاب در فشان کشیده ای آن خط سبز فام که خضر است نام او خوش بر کنار چشمه حیوا...
ملهم چو نعیم این جهان فانی دید بفروخت جهان را و بدان فقر خرید با هر که در افتاد بدعوی داری هر روسپیی بدید صد بار درید
چو بلبل از سر مستی گذشتم سوی گلزاری نمود از هجر رخسارت بچشمم هر گلی خاری دلم میگفت با چشمت که خوردی خونم از مستی ولی لعل ترا دیدم ز خون دل نشان داری بدل گفتم که خون ما ز لعلش خواه ...
هر کس که نصیحت بر او خوار بود وانکو ببدی خود گرفتار بود پندش مده ار چند بود فرزندت یاری مکنش ورچه ترا یار بود
چو رخسار سمن سیما بشویی نشان هستی از دلها بشویی فروزان گردد آتش اندر آبی گر آن روی جهان ارا بشویی مشام جان معطر گردد از وی بمی چون لؤلؤ لالا بشویی شراری کم نبینم ز آتش دل گر این آت...
هر کو در جود و مکرمت بسته بود جز خار مدانش ار چه گلدسته بود هیزم بود آنشاخ که بر می نهد ورچه ز درخت بارور رسته بود
در باغ حسن سرو روانی براستی دور از تو چشم بد همه جانی براستی وقت صبوح با لب خندان بسان صبح بنمای رخ که سرو روانی براستی بگشای لب که وقت سخن در شاهوار از لعل آبدار نشانی براستی آزاد...
شادانکه دلش بغور کاری بیناد وین قاعده غیر بختیاری ننهاد بر گلبن آرزو چو نشکفت گلی تا در پی آن زمانه خاری ننهاد
دی بر در دلدار نشستیم زمانی گفتیم بگویید که اینجاست فلانی آنعاشق سرگشته که جز زلف تو کس را ز آشفتگی حال دلش نیست نشانی چون نام من شیفته بشنید نگارم کاندر تن خوبی بجز او نیست روانی ...
دانی بچه ماند ای بت حور نژاد خالی که میانه دو ابروت فتاد گویی که مگر کاتب تقدیر ز مشک بر ماه دو نون کشید و یکنقطه نهاد
با من آن مهروی من نامهربان از بهر چیست با دلم دایم بکین آن دلستان از بهر چیست آن نگار بی وفا را بی سبب چندین جفا بر مراد دشمنان با دوستان از بهر چیست هیچم اندر و هم ناید کان سبکروح...
گر میطلبی گوهر اسرار طلب واندر صدف ایندل بیدار طلب از کوی تو چون راه بدر می نرود دلدار تویی و هم تو دلدار طلب
دلا امید آن دارم که روی دلستان بینی برغم دشمنان خود را بکوی دوستان بینی خوش الحان بلبل قدسی بعنف اندر قفس مانده قفس را بشکن ار خواهی که روی گلستان بینی درین دوران بجز وصف سهی سروش ...
گفتم بتو هیچ آگهی میاید زین درد که بر دل رهی میآید خندید و بطعنه گفت خوش باش فلان کز رنگ توام بوی بهی میاید
دلدار گفت لوح دل از نقش من بشوی گفتم که تلخ از آنلب شکر فشان مگوی من لوح دل نشویم از آن نقش دلفریب دست از من آنکه میدهدم پند گو بشوی آمد زمان آنکه صبا خیزد از چمن همچون نسیم طره دل...
زلفت که دلم بسته بمویی دارد صد شیفته بر هر سر کویی دارد جز مردم چشم من از آن شیفتگان کس نیست بر تو کآبرویی دارد
زهی بوقت سخن لعلت از در افشانی شکسته رونق بازار گوهر کانی حدیث طره مشکینت قصه ایست دراز بکنه آن نرسد خاطر از پریشانی تویی که مینهد آبحیات از دل پاک به پیش لعل تو بر خاک تیره پیشانی...
گفتم بدل ار چه وقت گفتار نبود در پاش فکندی سرو او یار نبود دل گفت که گر جان رود اندر سر او غم نیست هر آنچه رفته انگار نبود
زلف مشکین بر بناگوش چو سیم افکنده ای از بنفشه بر سمن صد حلقه جیم افکنده ای ز ابن مقله خون چکاند ابن بواب از حسد ز آنچنان شینی که اندر عین سیم افکنده ای بر گذرگاه صبا بگشاده ای بندی...
گل از پی خرده یی که از خرقه نمود بنگر که چه تشنیع ز بلبل بشنود وانگاه صبا آمد و با صد خنکی هر خرده و خرقه یی که بودش بربود
زهی ملک لطافت را وجودت نازنین شاهی جهان عالم آرایت سپهر حسن را ماهی ز مهر رویت ار عکسی فتد بر عالم خاکی هزاران ماه کنعانی بر آرد سر ز هر چاهی بگرد غنچه خندان در آمد سبزه خطت تو گوی...