شمارهٔ ۵۵٣
دیدم پریر ساده غلام بخارییی زیبا و دلفریب و نکو فعل و خوب قول چشمم بر اوفتاد طمع کردم اندرو سرپوش بردم از سر خوان بی هراس و هول گفتم بغیر بوسه دهی هیچ دیگرم بشنید و خوش برآمد و خند...

امیر فخرالدین محمود بن امیر یمینالدین طُغْرایی فَریومَدی (زادۀ ۶۸۵ هجری قمری در فریومد از توابع سبزوار، درگذشتۀ ۷۶۹ هجری قمری) فیلسوف و شاعر قطعهسرای ایرانی است. پدرش امیر یمینالدین، مردی ادیب و شاعر بود که در زمان سلطان محمد خدابنده میزیست و در دستگاه امیران خراسان، به شغل دفتری و طُغْرانویسی اشتغال داشت و ظاهراً از همین روی به «طغرایی» شهرت یافته بود. سالهای نخستین زندگانی ابنیمین در خراسان گذشت. در دوران جوانی، به تبریز رفت و به درگاه غیاثالدین محمد بن رشیدالدین فضلالله، وزیر پیوست و آن وزیر را ستایش کرد، ولی کارش در آن شهر دوام نیافت چنان که ناگزیر شد در قطعهای که خطاب به غیاثالدین محمد سرود، از او اجازهٔ بازگشت به شهر خویش را بخواهد. قطعهٔ دیگری در دیوان او هست، که نشان از زندگی وی در عراق عجم و بازگشتش به خراسان میدهد. با درگذشت پدر، ابن یمین به جای او منشی امیران سربداران شد. وی در چند جنگ و سفر نیز این امیران را همراهی کرد. در رویدادی که در سیزدهم صفر سال ۷۴۳ هجری قمری، میان ملک معزالدین حسین کرت، با خواجه وجیهالدین مسعود سربداری، در زاوه رخ داد و به شکست و فرار خواجه وجیهالدین مسعود انجامید؛ دیوان ابنیمین در ضمن غارت بنگاه امیر به یغما رفت و بنا به گفتهٔ خواندمیر، خود شاعر نیز در این جنگ، به دست لشکر هرات گرفتار گشت، چون او را پیش ملک بردند، منظور نظر تربیت گردانید و بنا بر آنکه دیوان ابنیمین در آن مصاف تلف گشته بود، قطعهای در آن باب گفت. اما تلاش برای یافتن دیوان او مؤثر نیفتاد و شاعر ناگزیر شد با گردآوردن شعرهای پراکندهٔ خویش از اینجا و آنجا و افزودن اشعاری که پس از رویداد گفتهشده ساخته بود، دیوانی تازه ترتیب دهد. او در دوران پیری از دربار فاصله گرفته و تا پایان عمر در زادگاهش، فریومد، ماند. علاوه بر دیوان اشعار، بعضی منشآت او نیز در کهنترین ویرایش دیوانش که ظاهراً پیش از سال ۹۳۱ هجری قمری نوشته شده، موجود است و دو نامه از آنها نیز انتشار یافتهاست.
دیدم پریر ساده غلام بخارییی زیبا و دلفریب و نکو فعل و خوب قول چشمم بر اوفتاد طمع کردم اندرو سرپوش بردم از سر خوان بی هراس و هول گفتم بغیر بوسه دهی هیچ دیگرم بشنید و خوش برآمد و خند...
سیوال کرد ز من سایلی که ای درویش ترا عیال همی بینم و نبینم مال بگو که وجه معاش از کجا همی سازی کنون بصورت ماضیت چون نبینم حال جواب دادم و گفتم که ای سلیم القلب چه حاجت اهل خرد را د...
شهریار جهان معزالدین ای کرم پرور کریم خصال بر مرادات کرده پیروزی بسعادت بمستقر جلال کرد عزم رجوع و دولت گفت عزمه ضمنت بایمن فال هرکجا رایتش رود آید فتح صد منزلش باستقبال بهر سم سمن...
عزت خلق اگر نگهداری نکشی درد سر ز قال و ز قیل ور نداری ز کبر عزت کس ناکسی گشت ثابتت بدلیل مشکل است آنکه او عزیز شود هر که او را زمانه کرد ذلیل هر چه نقصان کند ازو چیزی چیز کی ماند ...
خواهی که شوی با طرب و عیش قرین زنهار که بر حضر سفر را مگزین از خانه بگلزار سفر میکن و بس مرد سفر دور نیی ابن یمین
هستم ز خیالت ای بت سیم سرین پیوسته قرین حور در خلد برین با عشق من و حسن رخت بلبل و گل این طعنه زند بران و آن خنده برین
در وصف تو هر چند زبان گفت سخن از حالت من گه بیان گفت سخن چون من تو و تو منی چگویم من و تو آری چکنم چنین توان گفت سخن
باد سحری دوش من و یک دو سه تن بودیم در آرزوی آنسرو چمن گفتیم که آرد بر ما خاک درش باد سحر از میانه برخواست که من
دو هفته مه روزه چون رخ نمود بدو گفتم از من مبادی بحل من از فربهی تو لاغر شدم که بادی بزودی گرفتار سل
دی بر سر خاک دوستی دلبر من از دیده گلاب ریخت بر برگ سمن گفتم مگری ندا کن آنرا که ترا آورد بگریه تا زند چاک کفن
ز من بشنو ای خواجه پیرانه پندی گرت در نصیحت مزاجیست قابل اگر جاه جویی بجمع اعاظم و گر جای خواهی بجرگ افاضل مکن بخل را پیشه در هیچ حالی که آن هست نقصان بچندین دلایل اگر یوسفی از جما...
نتوان سخن از دهان تنکت گفتن زیراک نگنجد اندرو هیچ سخن گر با دهنت پسته کند هم تنگی بر در دهن و زبانش از بیخ بکن
سحر گهی متفکر نشسته در کنجی بفکر آنکه چرا حال من بد است امسال ز دیده آب روان و ز سینه آه کشان ز بهر نعمت دنیا و بهر مال و منال درین میانه اندیشه ها بدل گفتم بود که نیک شود خاطر پری...
با نرگس جادوی تو گفت ابن یمین کز تست دل خسته چنین زار و حزین ناگاه بگوش او فرو گفت خرد برخیز و مده صداع مستان چندین
رفتم بشما هنوز مایل دل من با آنکه ز کس نگشت حل مشکل من از خاک در شما چو بادم گذران بر آتش و آب چشم و دل منزل من
گه آتش غم شعله زند در دل من گه آب دو دیده تر کند منزل من ایچرخ فلک که باد خاکت بر سر از دور تو باد است همه حاصل من
شاها چو نمیتوان گرفتن کم نان خوشوقت کسی دان که بود همدم نان مپسند که بر کنار خوان کرمت خلقان همه نان خورند و چاکر غم نان
زین پیش داشتم صنمی سیمبر بدست اکنون نه عین دارم ازو نه اثر بدست گویی که چشم غیرت ایام خفته بود کان گنجم اوفتاد چنان بیخبر بدست بازش ربود از کفم ایام و چشم من دارد به یادگار وی اکنو...
ای پسر در ضبط آنچت هست جهدی مینمای تا زهر چ آن نیست اندوهی نباید خوردنت لیکن ار ضبط از ره امساک خواهی کردنش خون نام و ننگ تو زانپس بود در گردنت بشنو از من تا نمایم در معاشت راه راس...
ایدل اگر آسایش جانت هوس است ور مملکت هر دو جهانت هوس است بشنو سخنی ریخته در قالب حق بر کن طمع از هر چه بدانت هوس است
آنکس بود عزیزتر اندر جهان که او نفس عزیز را ندهد خواری سؤال قانع شود بوجه معاش و نباشدش باک ار کمی رسد بفزونی جاه و مال ای بس که بنده میکند آزاده مرد را فضل معاش و میشکند گردن رجال...
شاد باش ای دل که بختت پیشوایی می کند سوی نویین جهانت رهنمایی می کند خسرو خسرو نشان تالش که از بهر خدای اهل دانش را به مردی کدخدایی می کند آن سرافرازی که خاک پای گردون سای او از شرف...
کوته نظران ابن یمین را نتوانند از راه برون برد باقوال مقول افزون زد و قرنست که تا خلق برآنند کو بر فضلا هست در آفاق مفضل پس فایده فضل نگویی که چه باشد گر زو نشود اکثر اغراض محصل نا...
گرچه میبینم پریشان ایدل آشفته کار روزگارت را ولیکن غم مخور در هیچ حال در حوادث پایداری میکن و میدار امید ای که یابی پای بوسان از پی نقص کمال پیش بینی آنکه در اطوار هستی از ثبات اطل...