شمارهٔ ۲۷۸
گر می روم نزدیک او شوق وصالم می کشد ور می نشینم گوشه ای تنها خیالم می کشد بی شمع خود گر می روم در کنج تنهایی شبی گه غصه خونم می خورد گاهی خیالم می کشد من خود نمی گویم که او می خورد...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
گر می روم نزدیک او شوق وصالم می کشد ور می نشینم گوشه ای تنها خیالم می کشد بی شمع خود گر می روم در کنج تنهایی شبی گه غصه خونم می خورد گاهی خیالم می کشد من خود نمی گویم که او می خورد...
چون گوش بر فسانه ام آن پر بهانه ماند رخ تافت از من و سخنم در میانه ماند در خاک ره چو عرصه ی شطرنج شد تنم از بسکه بروی از سم اسبت نشانه ماند حرفیست از جفای تو ای ترک تندخو هر جا خطی...
آنم که سر نمیکشم از خنجر بلا دارم ز عشق روی تو سر در سر بلا عشقم ادیب و تخته تعلیم لوح صبر تن نسخه ملامت و دل دفتر بلا هرگز ز یمن سایه سنگ پریوشان خالی نشد خرابه ام از زیور بلا درم...
روزی دلم از پی سرانجام نشد جانم نفسی مایل آرام نشد سرتاسر صحرای جهان پیمودم رفتم چو غزال چشم او رام نشد
چنان در مجلس می عشوه ساقی کند مستم که بی خود افتم و ماند چو صورت جام در دستم
گر آن خورشید روزی بر سر من سایه اندازد رقیبش همچو ابری آید و روزم سیه سازد گرفتارم بدست نازنینی کز هوای خود مرا چون زارتر بیند بخوبی بیشتر نازد چنان خوبی که گر آیی میان مجلس خوبان ...
درون سینه ام این نیم جان کز بهر ماهی بود بیک نظاره بیرون رفت پنداری که آهی بود کسم در هیچ گلشن ره نداد امشب ز بدبختی گذشت آنهم که این دیوانه را آرامگاهی بود به آب چشم من رحمی کن آخ...
دلم بی آن شکر لب ترک عیش خویشتن گیرد نه گل را بو کند نه ساغر می در دهن گیرد من از خون خوردن شبهای هجر افتاده ام بیخود صبوحی کرده او با دیگران راه چمن گیرد ز جور او کشم تیغ و کنم آه...
از کعبه عزم دیر برون از طریق بود آیا چه چاره چون دل گمره رفیق بود همچون فرشته از در میخانه بازگشت عقلم که دیرساله رفیق شفیق بود اندیشه مفرح یاقوت داشت دل غافل که نشیه در می همچون ع...
ساقی بیا که روز برفتن شتاب کرد می ده که عید پای طرب در رکاب کرد آنکس که ذوق باده برو تلخ می نمود بگذاشت جام شربت و میل شراب کرد آن نازنین که دسته ی گل داشت پیش رو از چشم خونفشان مح...
نسوزیم که گل این چراغ می ماند غبار می رود از پیش و داغ می ماند چو از قبای خودم نکهتی نمی بخشی مگو که این سخنم در دماغ می ماند زهی صفای بناگوش و قطره های عرق که هر یکی بدر شبچراغ می...
امروز صفای دلم از سیمتنی بود جانم پر از اندیشه ی نسرین بدنی بود چون دسته ی گل ساعدم از داغ نهانی آراسته زان دست که گویی چمنی بود پیرانه سرم ناصیه ی موی پریشان در سایه ی شمشاد قدی ن...
خطش چو بنام من از خامه برون آید بس نکته ی دلسوزی کز نامه برون آید آنروز که در مکتب دیدم سبقش گفتم کاین طفل گرانمایه علامه برون آید ننوشته سلام ایدل بهر چه کشی خود را بگذار که حرفی ...
شراب خورد و شبیخون بعاشقان آورد چه آفتست که احباب را بجان آورد شدم بوعده ی او زار آه ازان بد مست که یکدو بوسه کرم کرد و بر زبان آورد چه گیرم آن کمر بسته را بدعوی خون که فتنه کاکل آ...
ز می برآمده آن رنگ آل تا چکند حضور عیش و غرور جمال تا چکند گره فگنده بر ابرو و کج نهاده کلاه هزار عربده دارد خیال تا چکند لبش بخنده ی جان بخش صد قیامت کرد ملاحت خط و انگیز خال تا چ...
در طاعت و عشرت به قرار است دل ما هر جا که رود همره یار است دل ما ما آینه حسن تو آشفته نخواهیم برخیزد اگر زآن که غبار است دل ما روزی هدف تیر بلایی شود این دل ویرانه مگردان که حصار ا...
چون مرغ سحر جناح گلفام گشود از بیضه ی صبح زرده ی مهر نمود هر دانه که طاووس شب از دیده فشاند از دامن صبح طایر روز ربود
چو شب ظلمت شود در کوی او از دود آه من بود هر شمع سبز از مجلس او خضر راه من
آن گل از طرف کشت می آید وه چه عنبرسرشت می آید بسته زنار و دل دگر کرده مست سوی کنشت می آید شب کجا باده خودرویی ای گل کز تو بوی بهشت می آید از سرم پا کشیدی و گفتم که سر من به خشت می ...
در هر که نیست نشأه درد تو مرده باد هجر تو مرگ مرده دلان فسرده باد بی جلوه ی تو مردمک دیده ی مرا خون جگر ز پرده ی مژگان فشرده باد گلهای آتشین که برآورده آب چشم گر خاک مقدمت نشود باد...
دلم که همره آن مه چو ابر چست شود گذار تا برود آن قدر که سست شود ندیده دامن پاک تو مهر و ماه هنوز درست باد کتانی که خانه شست شود قلم دریغ مدار از سفینه ی عاشق که این سفینه باصلاح تو...
تو گر زارم کشی غمخوار جان من که خواهد شد که خواهد خواست خونم مهربان من که خواهد شد مگر خواب اجل گیرد شب هجر توام ورنه حریف گریه و آه و فغان من که خواهد شد مرا رشک رقیبان می کشد امش...
تا چند بافسون جهان بند توان بود مردیم درین کهنه سرا چند توان بود شد نقش من از تخته ی گل چند شب و روز گریان پی خوبان شکر خند توان بود حیفست که رنجی نبرد بنده ی مقبل امروز که مقبول خ...
وقتست ای حریف که می در سبو کنند دردیکشان بمنزل مقصود رو کنند ما جوی شیر و قصر زبرجد گذاشتیم ساقی بگو که میکده را رفت و رو کنند می ده که وضع میکده بی مصلحت نشد کاری که می کنند حکیما...