شمارهٔ ۳۳
دوست دشمن گشت و مهرم در دل همدم نماند آنکه قدری داشتم پیش کسی آن هم نماند

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
دوست دشمن گشت و مهرم در دل همدم نماند آنکه قدری داشتم پیش کسی آن هم نماند
از جان من حکایت جانان من بپرس غافل چه داند این سخن از جان من بپرس هر قطره ی زبون نشود در شب چراغ این ماجرا ز دیده ی گریان من بپرس آن کس که دل به وعده ی وصلت نهاده است گو این حکایت ...
زین بحر نیلگون دم آبی ندید کس سرها فرود رفت و حبابی ندید کس پیوسته زهر می چکد از شیشه ی سپهر هرگز در این قرابه شرابی ندید کس مردم تمام در پی آبادی خودند باری بلطف سوی خرابی ندید کس...
آلوده بمی لعل ترا چون نگرد کس طاقت نبود کان لب میگون نگرد کس منت که رسیدم ز تو یکره بزلالی در ساغر خود چند همه خون نگرد کس خوبی تو مکن گوش بگفتار بد آموز حیفست که بر مردمک دون نگرد...
هیچ دولت تا ابد باقی نمی ماند بکس دولتی کان هست باقی دولت عشقست و بس مرغ دل تا دام زلف و دانه ی خال تو دید طایر اندیشه ام افتاد در دام هوس یار بی پروا و فریاد دل من بی اثر هم ز دل ...
آتشم در جان و در دل حسرت جامست و بس حاصل عمرم همین اندیشه خامست و بس جام یاقوت و شراب لعل خاصان را رسد بی نوایان را نظر بر رحمت عامست و بس صد سخن در ضمن هر یک نکته شیرین اوست اضطرا...
به بستر افتم و مردن کنم بهانه خویش بدین بهانه مگر آرمش به خانه خویش بسی شبست که در انتظار مقدم تو چراغ دیده نهادم بر آستانه خویش بیا که هر که بدانست قیمت دم نقد به عالمی ندهد عیش ی...
رمید از خواب چشمان عتاب آلوده بینیدش بخونم تشنه لبهای شراب آلوده بینیدش برامد خواب کرده از چمن تا جان دهد عاشق نشان برگ گل بر روی خواب آلوده بینیدش چه می پرسی که از بوی که پیراهن ق...
افزون ز صد قیامت در دل زیار آتش دوزخ یکی و سوزد ما را هزار آتش در جان ز عشق سوزی در دل ز طعن داغی یاران حذر که بارد زین روزگار آتش دلسوزی عزیزان بر گریه ام چه حاصل آبم گذشت از سر ن...
برغم من بحریفان می شبانه مکش مسوز جان من و آه عاشقانه مکش گذار تا بروم گرد بازی اسبت هوای ره مکن ایشوخ و تازیانه مکش ز کاکل تو دل تیره بخت میجویم مرو بتاب و سر از من بهر بهانه مکش ...
به غایت تلخ گفتارست در می لعل میگونش هزاران جان شیرین نقل در شب های معجونش هر آنگو با چنین میخواره صحبت آرزو دارد ببینی عاقبت روزی که در ساغر بود خونش شدم خاک درت وان ذره کز این خا...
بد نمی آید هلاک دوستان خوب مرا ذره یی میل محابا نیست محبوب مرا شرم رویش خلق را منع از تماشا می کند کس ندیده ست و نبیند ماه محجوب مرا ذره وار م دل ربود از دست مهر آفتاب عاقبت جایی ک...
وقتست که با خوبان در باغ گذار آرم هم سرو ببر گیرم و هم گل بکنار آرم
کو مطربی که مست شوم از ترانه اش دامن کشم ز صحبت عقل و بهانه اش امشب حکیم مجلس ما شرح باده گفت چندانکه چشم عقل غنود از فسانه اش خاک در سرای مغانم که تا ابد خیزد صدای بیغمی از آستانه...
یا مرا کامی ده از لعل شراب آلود خویش یا هلاکم کن به زهر چشم خواب آلود خویش خنده شیرین لبالب ساز با دشنام تلخ از گدایان کم مکن لطف عتاب آلود خویش در چمن بند قبا بگشا و جیب غنچه را ن...
که فتاد در فراقت که نسوختی تمامش اجلیست غالبا این که فراق گشته نامش بنوید مرگ خواند سوی خویشتن فراقم چه قیامت آشنایی که اجل بود پیامش بستاره ی رقیبان نبرم حسد که آنمه بکرشمه چون در...
فغان ز بازی اسب و هوای خانه ی زینش که باد خاک قدم صد نگارخانه ی چینش تبارک الله از آن آب و رنگ خاتم خوبی که خال چهره ی صد یوسفست نقش نگینش درین خیال که گردی بدامنش ننشیند نهاده آین...
از پی دل مرو و عاشق بی باک مباش ما غم عشق تو داریم تو غمناک مباش نیست چالاکتر از قد تو در گلشن حسن از هوس مایل هر قامت چالاک مباش ای تو خود مرهم ریش دل خونین جگران در خیال دل ریش و...
می رسد عشق و دل افسرده می آرد به جوش آه ازین آتش که خون مرده می آرد به جوش ما هلاک غمزه آن شوخ و او گرم شکار باز خون صید پیکان خورده می آرد به جوش می رود مستانه می گوید بسوز و دم م...
چه ترکیبست یا رب در ته پیراهن اندامش که هوشم می رود هر جا که آید بر زبان نامش زد آتش در دلم یا رب چه گرمی مزاجست این که نبود در قبا چون برگ گل یک لحظه آرامش خرابم افگند آن مست حسن ...
من نه آنم کز لب لعل تو یابم کام خویش خوشدلم گر جرعه ای بخشی مرا از جام خویش آنچنان با یاد نامت برده ام خود را ز یاد کز فراموشی نمی آید به یادم نام خویش یک نفس آرام بی لعلت ندارد جا...
گر بنگری در آینه روی چو ماه خویش آتش بخرمنم زنی از برق آه خویش هر دم که بیتو ام نفسی کاهدم ز عمر دردا که مردم از نفس عمر کاه خویش دارم تب فراق و ندارم مجال آه گریم هزار بال بحال تب...
تا چند دردسر کشم از گفتگوی خویش جایی روم که خود نبرم راه سوی خویش چون من بخوی کس نیم و کس بخوی من آن خوبتر که خوی کنم هم بخوی خویش خوش حالتی که در طلبت گم شوم ز خود چندانکه تا ابد ...
وبال گشت گل باده بر پلاس مرا که هرکه دید بدی گفت در لباس مرا اساس قصر بهشتم چگونه راست شود چو صرف میکده ها می شود اساس مرا همین قدر که نمک بر جراحتم نزنند بود ز مردم آسوده التماس م...