شمارهٔ ۳۷
هر ناوک مژگان که دلم در نظر آرد در دیده نهالی شود و گریه بر آرد

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
هر ناوک مژگان که دلم در نظر آرد در دیده نهالی شود و گریه بر آرد
دارم ز پسته ی تو بدل آتشین نمک بستان که کس ندیده کبابی بدین نمک دامن کشان و دست فشان می کنی خرام می گیرد از غبار تو روی زمین نمک گویا کسی که مرهم داغ دلم نهد در دست تیغ دارد و در آ...
محروم باد چشم من از گلشن وصال گر بگذرد بهار و گلم بیتو در خیال گل پنج روزه ییست ولی نخل حسن تو پیوسته در برست زهی حسن بیزوال دلتنگم از هوای تو ای گل بغایتی کز نکهت نسیم سحر گیردم م...
سروت که لاله رنگ شد از باده ی زلال طوفان آتشست عیان در قبای آل سر می کشد نهال قدت از دم مسیح در بوستان کیست بدین نازکی نهال خوش آهویست چشم شکار افگنت ولی هرگز شکار کس نشد آن نازنین...
ای فروغ جوهر حسنت برون از خط و خال معنیی داری که نتوان صورتش بستن خیال می کشی و زنده می سازی ز تأثیر نظر جان فدای شیوه ی چشم تو ای مشگین غزال آتش انگیزد ز دلها جلوه ی سرو قدت در کد...
خوبان دل غمناک ندانند چه حاصل درد جگر چاک ندانند چه حاصل چند اینهمه از دور نگه کردن و مردن قدر نظر پاک ندانند چه حاصل ما بهر جوانان ز سر خویش گذشیم این مرتبه را خاک ندانند چه حاصل ...
دلم صد پاره و نقش تو در هر پاره ای دارم ز چاک سینه در هر پاره ای نظاره ای دارم فلک صد بار اگر در آب و خاکم تخم غم کارد برآیم خوش به او من هم دل خود کاره ای دارم جواب نامه کز جانان ...
عشقم بلای جان شد آن لعل آتشین هم تلخست باده بر من نیشست انگبین هم می خوردن و جوانی زیبد ترا که دانی آداب مجلس می کار میان زین هم بگذار تیغ و بستان ساغر که دور کردی خصم از کنار مجلس...
پروانه یی که رنجد از درد و داغ مردم باید که پر نگردد گرد چراغ مردم گل در کنار بخشد بوی مراد آری بی برگ را چه حاصل از گشت باغ مردم نزدیک شد که عاشق جام مراد گیرد از دور چند بیند می ...
چند گردیم درین دیر کهن پیر شدیم آنقدر بیهده گشتیم که دلگیر شدیم کس ندیدیم که تلخی نشنیدیم ازو گرچه با پیر و جوان چون شکر و شیر شدیم هر کجا دیده ی امید گشودیم بصدق بیشتر از همه آنجا...
زبان در ذکر و در دل نقش زلف یار می بندم مسلمانی اگر اینست من زنار می بندم بتنگ از من در و دیوار من از بهر دیداری چو نقش خامه خود را بر در و دیوار می بندم دمادم شکر و بادام او در عش...
دارد زبون به تیغ زبان طعنه گو مرا بستان به خیر ای اجل از دست او مرا یا رب چه کینه داشت به من دشمنی که او شد رهنمون به دیدن آن کینه جو مرا از بخت شور و تلخی عمرم خبر نداشت آن کز خدا...
خوبی چنانکه از تو صبوری نمی توان هرچند آتشی ز تو دوری نمی توان
شود در گلشنم دل چاک و در مجلس جگر خون هم فغان از اختر بد حال و از بخت دگرگون هم نبودم من که می زد عشق در آب و گلم آتش وگر باور نداری در همان کارست اکنون هم نیازی باید و سوزی که رحم...
ز رشک همدمانش بس که جوشد هر نفس خونم برند از انجمن هرشب چو شمع کشته بیرونم اگر همسایه خورشید گردد کوکب بختم نخواهد در کنار بزم او ره داد گردونم نسیم کوی لیلی ره چه داند جانب گلخن خ...
از کوی تو چون باد بر آشفتم و رفتم گردی ز دل مدعیان رفتم و رفتم خون بسته دلم ته بته از داغ جدایی ایگل ز تماشای تو نشکفتم و رفتم ای کاش که می مردم و معلوم نمی شد این درد نهان تو که ب...
خوش آن حالت که در روی گلی نظاره می کردم زبویش می شدم مست و گریبان پاره می کردم ز خود می رفتم و می سوختم در آتش غیرت چو با دل گفت وگوی آن پری رخساره می کردم من این زخم ملامت بر جبین...
همه شب دارم از دل باده نابی که من دانم به گریه می کنم گلگشت مهتابی که من دانم دل راحت طلب شد کامخواه و می ز هر ناکس کشم خواری پی مقصود نایابی که من دانم همان هرجایی و بیگانه خو می ...
ز غم جان می دهم چون دلربای خود نمی بینم چه درد است این که جز مردن دوای خود نمی بینم سزد گر سر نهم در دشت و از عالم روم بیرون که در کویت من سرگشته جای خود نمی بینم به سودای تو گشتم ...
دلم پیاله ی خون جام لاله گون چکنم شراب در کف و سوز تو در درون چکنم به آتش دگری چون نمی روی از دل بهرزه داغ دل خویشتن فزون چکنم توانم آنکه ترا مهربان خود سازم ولی بکجروی بخت واژگون ...
بیتو شامی که چراغ طرب افروخته ام یاد از شمع رخت کرده ام و سوخته ام چاک خواهد شدن آخر دل من همچو انار زین همه قطره ی خون کز غمت اندوخته ام نتواند نفسی بود دلم بی غم عشق چه توان کرد ...
به بویت صبحدم گریان به گلگشت چمن رفتم نهادم روی بر روی گل و از خویشتن رفتم به گشت باغ رفت آن شاخ گل با تای پیراهن منش هچون صبا از پی به بوی پیرهن رفتم دلم ننشست جایی غیر خاک آستان ...
دل گشت خون و داد بگریه سرای چشم چشمم بلای دل شد و دل شد بلای چشم از چشم خویش بیتو بجان آمدم بیا چشم از سرم برون کن و بنشین بجای چشم دیوانه گشت و باز نیامد بدست من تا شد دل رمیده ی ...
هرگز نظر به کام نیالوده ایم ما فارغ نشین حسود که آسوده ایم ما زخم دل شکسته به الماس بسته ایم بر داغ های سینه نمک سوده ایم ما آب حیات در نظر و مهر بر دهان آیینه در برابر و ننموده ای...