شمارهٔ ۳۹
ز تو چونکه بیوفایی چه خوشست دور بودن نفسی بتلخ کامی زدن و صبور بودن

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
ز تو چونکه بیوفایی چه خوشست دور بودن نفسی بتلخ کامی زدن و صبور بودن
مرا که دل نگذارد که بیتو آب خورم مراد چیست که در وقت گل شراب خورم بطالعی گه ندارم چه آرزوست مرا که روز وصل می از جام آفتاب خورم باین هوس که تو داری هوای صحبت من بسی نشینم و خون از ...
هرگز به وصلت ای گل رعنا نمی رسم جایی رسیده یی که من آنجا نمی رسم خارم که دورم از شرف دستبوس گل گردم که سالها به ته پا نمی رسم بی آبیم بکشت و کسی خضر ره نشد جان دادم و بجای مسیحا نم...
شب آمد هرکسی را روی در کاشانه ای یابم من دیوانه گردم تا کجا ویرانه ای یابم منم آن ناتوان موری که نتوانم کشید آخر به صد سرگشتی از خرمنت گردانه ای یابم شب هجران که آید بر سرم از بهر ...
ببزمت گر بپهلوی رقیبان جا نمی کردم من دیوانه انجا این همه غوغا نمی کردم ز مستی یک سخن گر با رقیبانت نمی گفتم برای خویشتن صد درد دل پیدا نمی کردم نهانی داشتم سوزی که می آورد در جوشم...
ای غنچه تو چشمه ی نوش و نبات هم لعل لب تو آتش و آب حیات هم پروانه ی چراغ تو دارد شب وصال نور سعادت شب قدر و برات هم تا خاطرت ملال گرفت از حیات من دلگیرم از حیات خود از کاینات هم از...
من آشفته هم در خواب مستی کاش می مردم که روز از مستی شب این همه خجلت نمی بردم زبان خود به دندان می گزم هر دم من ناکس که از بهر چه در مستی لبت را نام می بردم کشم صد انفعال از خویش و ...
هر دم اندیشه ی ان شوخ ستمکاره کنم صورت او بخیال آرم و نظاره کنم بسکه خون جگرم می شود از دیده روان زهره ام نیست که یاد دل آواره کنم دلم از رشک رقیبان تو صد چاک شود گرنه آهی کشم و پی...
بس بینوا ز ساقی خود دور مانده ام از سر شراب رفته و مخمور مانده ام هم آب رفته از دل و هم تاب از نظر دور از چراغ میکده بی نور مانده ام نخل مسیح و باغ خلیل و زلال خضر یکیک ز دست داده ...
تا بکی در کنج خلوت گرد بیحاصل خوریم خیز تا این سجده ها در سایه سروی بریم در دل اینست کان ساعت که محرمتر شدیم تا نگه کردیم پنداری که بیرون دریم در حقیقت رند و زاهد هر دو نزدیک همند ...
قدح بیار که من خانه سوز و دیر پرستم ز جام جرعه چه خیزد سرقرابه شکستم گهی شکایت مستی و گاه طعنه ی توبه نرسته ام ز زبانها بهر طریق که هستم بمجلسی که رسیدم سپند بودم و آتش کدام روز بب...
به ترانه ندیمان نتوان ربود ما را چو بود غم تو در دل ز طرب چه سود ما را بنما رخ و همان دان که نماند کس به عالم چه کسیم ما که باشد عدم و وجود ما را به نوید آب حیوان دل مرده بازماند ت...
در لوح عدم نهان بود نقش وجود چینی حبشی هر آنچه در امکان بود خورشید قدم برآمد از اوج شهود ماهیت هر یکی جدا باز نمود
دارم دل گرم و دم تقریر ندارم دریاب که می سوزم و تدبیر ندارم
ای من غلام همت مردی که بی سخن با شاعرش سخاوت و لطف پیاپیست و آنرا که شعر دادم و بستد بجایزه آبستن منست اگر حاتم طیست
منم پیوسته در بزم سقیهم ربهم شارب ز جام ساقی کوثر علی بن ابی طالب به دوران گر نصیب خضر گشتی جرعه یی زان می به آب چشمه ی حیوان نگشتی تا ابد راغب گدایان قلندر شیوه ی ملک ولایت را بود...
ای بر دلم ز وعده خام تو داغ ها شب ها در انتظار تو سوزم چراغ ها بس روی آتشین که به یادت به خاک ماند چون برگ های لاله بر اطراف باغ ها عیشت مدام باد که مستان بزم تو دارند از آب خضر لب...
مده ساقی پیاپی جام و بیهوشم مساز امشب شدم من از رخت محروم چون دوشم مساز امشب
سحر ز میکده گریان و دردناک شدم براه دوست فتادم چو اشک و خاک شدم چراغ دیده ی من شمع روی ساقی بود که زد بخرمنم آتش چنانکه پاک شدم ز راه دختر رز برنخاستم چندان که پایمال حوادث چو برگ ...
رفتیم و گرد هستی از کوی یار بردیم داغ دل بلا جو زین لاله زار بردیم بزم وصال دیده با داغ هجر رفتیم از گلشنی چنین خوش این یادگار بردیم گسترده دام همت بر وعده ی همایی در شاهراه امید ب...
مست گشتم سر ز قید هوشیاران می برم رخت خویش از پهلوی پرهیزگاران می برم چون شفق بربسته رخت خون فشان از طرف خاک خیمه همت بر اوج کوهساران می برم مرغ شبخیزم به گلگشت گلستان می روم باد ن...
ما نخل خرد از بن و پیوند شکستیم آشوب جنون تند شد و بند شکستیم کاری نشد از پیش به ترک می و ساقی پیمانه بیارید که سوگند شکستیم رفتیم به دیوانگی عشق جوانان هنگامه پیران خردمند شکستیم ...
ما بهر ساقیان دل فرزانه سوختیم مجموعه ی خیال بمیخانه سوختیم آبی بر آتش دل ما هیچ کس نزد چندانکه پیش محرم و بیگانه سوختیم ما را کسی در انجمن خویش ره نداد چون بیکسان بگوشه ی ویرانه س...
رفتم ز کوی تو چو مقامی نداشتم دل برگرفتم از تو چو کامی نداشتم یکباره از وفای تو برداشتم امید چون از تو التفات تمامی نداشتم بر دل کدام روز که از همدمان تو دردی ز ناخوشی پیامی نداشتم...