شمارهٔ ۴۴۶
چنین تا کی به حسرت سوی آن گل پیرهن بینم در آتش گردم و از دور سوی آن بدن بینم گلش نشکفته می لرزید جانم چون بود اکنون که مست و پیرهن چاکش به گلگشت چمن بینم چه بر جانم رود چون بگذرد ب...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چنین تا کی به حسرت سوی آن گل پیرهن بینم در آتش گردم و از دور سوی آن بدن بینم گلش نشکفته می لرزید جانم چون بود اکنون که مست و پیرهن چاکش به گلگشت چمن بینم چه بر جانم رود چون بگذرد ب...
کند در دل نشیمن آن پری در دیده منزل هم که خالی نیست از نقش خیالش دیده و دل هم چنان می سوزدم شوق جمال جلوه ساقی که بر من زار می گیرید صراحی شمع محفل هم نه دشوارست بر آتش زدن خود را ...
نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازم چه کردی شمع من در آتشی انداختی بازم چه جولان بود یارب این که از پیشم چو بگذشتی به کینم گرم کردی رخش و بر سر تاختی بازم دو روزی برده بودی از بلا...
خوش آنکه بیخبر از جام آرزوی تو باشم چو دیده باز کنم در طواف کوی تو باشم حدیث حسن تو گویم نشان کوی تو پرسم ز بسکه گم شده از خود بجستجوی تو باشم سزای دیده ی من نیست دیدن مه رویت همین...
آه که امشب دیده ام خوابی که می سوزد مرا خورده ام جایی می نابی که می سوزد مرا می تپد در خون دل بی صبر و یادم می دهد هردم از گلگشت مهتابی که می سوزد مرا صحبت گرمی که دارد سر گرانم هم...
عیدست و عیش من برخش جان سپردنست او را صباح عید و مرا روز مردنست
به حالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادم شد او با صد چراغ از پیش و من در آتش افتادم به حال مرگ بودم صبحدم چون خاستم از جا به راهش بس که شب در پای رخش سرکش افتادم دلی می باید و صبری ...
هر سخن کز وصف آن لب های میگون بشنوم گوش دارم تا هم از لعل تو مضمون بشنوم بس که مشتاقم اگر وصف ترا گوید کسی گرچه غیرت سوزدم خواهم که افزون بشنوم تاب دیدارت ندارم طاقت گفتار هم از در...
ز دل جز خون نشان در چشم بی حاصل نمی یابم نشان خون دل می یابم اما دل نمی یابم قدم در هیچ منزل بی گل رویت نپیمایم که صد خار جفا را در جگر منزل نمی یابم چه حاصل زین همه اشک روان در دی...
چه باشد عاشقی خود را به غم ها مبتلا کردن به صد خون جگر بیگانه ای را آشنا کردن چه حاصل زین همه افسانه مهر و وفا یارب چو نتوان در دل سنگین او یک ذره جا کردن ز گرد راه خوبان می فشاندم...
جمال و جاه داری هرچه خواهی می توان کردن به این حسن و جوانی پادشاهی می توان کردن ز ماهی تا به مه دارد صفا آیینه رویت بدین رو جلوه از مه تا به ماهی می توان کردن چراغ حسنت از نور الهی...
همچو مجنون در بیابانم وطن خواهد شدن گرد بر گردم ز مرغان انجمن خواهد شدن گر چنین بر حال من خواهد نظر کردن همای استخوانم طعمه ی زاغ و زغن خواهد شدن آه پنهانم تمام آیینه ی دل تیره ساخ...
هر دم از بزم طرب آن دلنواز آید برون چون مرا بیند رود از ناز و باز آید برون چون برون آید بقصد کشتنم آن سرو ناز جان باستقبال او با صد نیاز آید برون خوشدلم از سنگ بیدادش که لطف و رحمت...
به سوی درد از گلشن افلاک می آید برون لاله دلسوز و گل آتشناک می آید برون کشته تیغ محبت را به جای برگ سبز پاره دل خون چکان از خاک می آید برون من به امید گهر این قطره ها بارم ز چشم شو...
مجو ای دل بخور از بهر ترتیب دماغ من مگر آگه نیی شبهای هجر از درد و داغ من دلم کز داغ هجران شد سیه منما ره وصلش که هرگز سوی بستان ره نخواهد بر در زاغ من به داغ بی کسی ز انسان گرفتار...
می آفتست و در نظرم پر فنی چنین می رم به دست ساقی سیمین تنی چنین هر لحظه بیش سوزدم آن شمع دلفروز کم بوده در چراغ کسی روغنی چنین او در پی شکار و جهانی فتاده مست مردن بهست در غم صید ا...
بر دل فزود خال تو داغی دگر مرا افروخت از رخ تو چراغی دگر مرا هر جام می که در نظرم می دهی به غیر داغی ست تازه بر سر داغی دگر مرا این دم که بی رقیب روی گیرمت عنان زین خوبتر کجاست فرا...
سوختم در عشق و مهر آن صنم دارم هنوز شد سرم چون شمع در راهش قدم دارم هنوز
ای چراغ دل مرو در بزم مردم جامکن گر همه چشم منست آنجا دمی مأوا مکن مردم چشمی مشو از دیده ی غایب چون پری از خیال خود مرا دیوانه و شیدا مکن روی خود بر دامنت سودم خطای من بپوش گر بدی ...
ای ز جان شیرین تر آغاز ترش رویی مکن با چنان روی نکو بنیاد بد خوبی مکن ما به آب دیده و خون دلت پرورده ایم سرمکش ای شاخ گل از ما و خودرویی مکن چون نمی جویی دلم را کز جفا آزرده یی سرو...
تا کی شود نقاب رخ گل لباس من آتش زنید بهر خدا در پلاس من این غیرتم کشد که چرا با چنین جمال شکری نگوید از تو دل ناسپاس من با آنکه یکزمان ز برابر نمیروی گید هنوز دیده ی حق ناشناس من ...
رخ برفروز از می و گلگشت باغ کن هر دل که سوز عشق درو نیست داغ کن اکنون که خاست نغمه ی بلبل ز شاخ گل در جام لاله گون می چون چشم زاغ کن دود چراغ مدرسه تا چند ای فقیه جامی بنوش و چهره ...
شبی ای شمع مهرویان گذر در منزل من کن بچشم مرحمت یکره نگاهی بر دل من کن شدم بسمل ز شوق لعل جانبخش تو بسم الله مسیح من دمی در کار جان بسمل من کن بمحراب دو ابرویت دعای من همین باشد که...
بمن هر کس که روزی یار شد دامن کشید از من که جز درد و بلای عاشقی چیزی ندید از من بود بر هر سر ره دردمندی واقف حالم که در عشق و جنون بر هر دلی دردی رسید از من نگردد رام اگر چون سگ ده...