شمارهٔ ۵۰۳
چو در فسانه لبت شهد بر شکر بسته هزار نکته شیرین به یکدگر بسته فغان که هندوی خالت به جلوه موزون به خون مردمک دیده ام کمر بسته به دور خط مگس خال زان لب شیرین نخاست زآن که دل از مهر ب...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
چو در فسانه لبت شهد بر شکر بسته هزار نکته شیرین به یکدگر بسته فغان که هندوی خالت به جلوه موزون به خون مردمک دیده ام کمر بسته به دور خط مگس خال زان لب شیرین نخاست زآن که دل از مهر ب...
نخل قدت که از چمن جان برآمده شاخ گلی بصورت انسان برآمده از پای تا به سر همه جانست آن نهال گویا ز آب چشمه ی حیوان برآمده اکنون تویی جمیل جهان گرچه پیش ازین آوازه ی جمال ز کنعان برآم...
ز دورت بینم و پوشم نر از غیرت دیده بچشم دل کنم نظاره یی بی منت دیده برای جلوه ی خیل خیالت در حریم دل کشم صد جا ز نقش غیر خالی صورت دیده چنین کز دیدن روی تو غیرت دارم از مردم سزد کز...
باز آن مه در سمند ناز در جولان شده فتنه را سر کرده و سر فتنه ی دوران شده تا صف خوبان شهر آشوب را بر هم زند کرده بر اهل نظر جولان و در میدان شده چن بعزم گوی بازی رانده بیرون رخش ناز...
خوش آن حالت که بگشایی ز خواب سرخوشی دیده نگاهی سوی مشتاقان کنی از دیده دزدیده نچیدم از هزاران گل یکی از گلشن حسنت دلی پر خار دارم ز آن همه گل های ناچیده مکن منعم که آشوب دلست و آفت...
رسید از سفر آن ماه و چهره تاب گرفته چو برگ لاله رخش رنگ آفتاب گرفته عرق روان ز بناگوش چون گلش بگریبان چنانکه پیرهنش نکهت گلاب گرفته ز راه بادیه سرسبز و خرم آمده گویی که سر و قامتش ...
عمریست کز سر ما میل مراد رفته شادی و کامرانی ما را زیاد رفته از برق نا امیدی آتش بجان فتاده وز آه نا مرادی هستی بباد رفته در غنچه ی دل ما رنگ بهی نمانده وز کار بسته ی ما بوی گشاد ر...
روزی که تن ز جان شود و جان ز تن جدا هر یک جدا ز عشق تو سوزند و من جدا من چون زیم که هر نفس آن لعل آتشین می سوزدم بخنده جدا وز سخن جدا گر جان ز تن جدا شود و تن ز جان چه غم یا رب مبا...
نه خیال غنچه بندم نه به گل کنم نظاره که مرا دلی فگار و جگریست پاره پاره من و آفتاب رویت که به خلوت سعادت شرفیست عالمی را ز طلوع آن ستاره بخدا که در دل من رقم دویی نگنجد تو بیا که م...
جان شهید عشق بجانان سپرده به هر زنده یی که کشته او نیست مرده به بی داغ آرزوی تو اصحاب درد را نام و نشان ز صفحه ی هستی سترده به از سبحه گر مراد نه تکبیر ذکر اوست گر عقد گوهرست یقین ...
ای دل متاع جان به خرابات برده به نقد خرد به ساقی باقی سپرده به چون حاصل حیات جهان نامرادی است صد خرمن مراد به یک جو شمرده به جایی که صد خزانه طاعت به جرعه ای ست از دل نشان توبه و ت...
از ما رموز غنچه ی لعلت نهفته به این راز سر بمهر بهر کس نگفته به این چشم فتنه ساز که شد مست خواب ناز بیدار خوشترست ولی فتنه خفته به ما خاک گلخنیم تویی لاله ی چمن خاشاک گلخن از چمن ل...
بر صید زخم خورده دویدن چه فایده بسمل شدیم تیغ کشیدن چه فایده ما را اگر چه می کشی و زنده می کنی لب از دریغ و درد گزیدن چه فایده دوری مکن اگر شرفی داری ای هما از خلق چون فرشته رمیده ...
بازم ز جفایی دل افگار شکسته بیداد گلی در جگرم خار شکسته آه از دل آن مست که می خورده باغیار ساغر بسر یار وفا دار شکسته دیگر چه ملامت بود از جنگ رقیبان ما را که سرو دست در اینکار شکس...
یا رب از بستان حسنم سر و بالایی بده توبه ی عشقم بدست ماه سیمایی بده دستم اندر حلقه ی فتراک سلطانی رسان در قبول این مرادم قوت پایی بده از کف خضری بحلق تشنه ام آبی چکان این زمین خشک ...
زهی روی دل افروزت چراغ منظر دیده خیال خال هندویت مقیم کشور دیده ندارد مجلس روحانیان بی عارضت نوری در آ در مصر جان ای آفتاب خاور دیده اگر محرم نباشد دیده و دل در حریم تو فرو شویم بخ...
این منم هر شام چون پروانه جایی سوخته کرده ترک جان شیرین در هوایی سوخته راستی پروانه داند چاشنی داغ عشق کو در این آتش چو من بیدست و پایی سوخته هر صباحم تازه داغی بر دل از عشق گلیست ...
منمای سوار گردی به عنان تو روانه نروم ز پیش راهت به جفای تازیانه در خرگهت ندانم ز چه گشته ارغوانی مگر آنکه دادخواهی زده سر بر آستانه شب هجر بی تو وحشت بودم ز سایه خود سزد ار چراغ ر...
دلا تا کی هوای گشت باغ و می شود ما را کمند زلف ساقی دام ره تا کی شود ما را نه چندان راه دل زد جلوه ی ساقی سیمین تن که میل قول صوفی و سماع نی شود ما را مؤذن خواند و عاشق ز تقصیر عمل...
کاکل به تاب رفته ز دام که جسته ای دیگر دل کدام پریشان شکسته ای رنگین شدست دامن پاکت چه حالتست گویا که در میان دل ما نشسته ای بر گرد ارغوان کمر سیم کرده چست نخل غریب بهر دل خلق بسته...
گاهی عتاب و گاه ترحم نموده ای گه زهر چشم و گاه تبسم نموده ای با اهل درد جور و جفا کرده ای به ناز مهر و وفا به اهل تنعم نموده ای شب چون عرق نشسته به رویت ز تاب می صد بار خوش تر از م...
باز ای فلک نتیجه انجم نموده ای دندان کین به اهل تنعم نموده ای خورشید من چو ذره جهانیست در پیت از بس که روی گرم به مردم نموده ای تو رخ نموده ای که دهم جان به یک نظر من زنده می شوم ک...
خلقی به حسن خویش گرفتار دیده ای زان ناز می کنی که خریدار دیده ای چندانکه خشم و ناز کنی زارتر شوم زارم ازآن کشی که مرا زار دیده ای کوشی به عزت دگران رغم جان من گویا که در میانه مرا ...
من کیستم شکسته دل هیچکاره ای سرگرم جلوه ای و خراب نظاره ای زین آتشی که عشق تو افروخت در دلم فریاد اگر به خرمنت افتد شراره ای در چنگ آفتم چو دهد شوق مو کشان بر من هزار رشته تدبیر تا...