شمارهٔ ۸۱
تویی مراد دو عالم خرد همین دانست کسی که دید خدا در میان چنین دانست خطا نگر که به یک دم هزار شیشه ی دل شکست زاهد و خود را درست درین دانست هر آنکه دست به دست گره گشایی داد کلید گنج س...

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
تویی مراد دو عالم خرد همین دانست کسی که دید خدا در میان چنین دانست خطا نگر که به یک دم هزار شیشه ی دل شکست زاهد و خود را درست درین دانست هر آنکه دست به دست گره گشایی داد کلید گنج س...
وقت گلم تمام به آه و فغان گذشت چون بگذرد خزان که بهارم چنان گذشت زین انجمن چه دید که بیرون نمی رود دیوانه ای که از سر کون و مکان گذشت سهلست اگر کنند ز جامی مضایقه با دل شکسته ای که...
باده ی صافم خلاص از آب حیوان کرده است فتوی پیر مغان کار من آسان کرده است بارها دل باز آوردم ز دام می فروش تا نگه کردم دگر خود را پریشان کرده است ای که می گویی چرا جانی به جامی می د...
مجنون راه عشقم و دل هادی منست منشور عاشقی خط آزادی منست آن آتشی که کوه نیاورد تاب آن شبها چراغ و روز گل وادی منست مجنون کجاست تا گله ی دل کنم که او همدرد کهنه ی عدم آبادی منست عشقم...
بیمار عشق را سر و برگ علاج نیست گفتم چنانکه هست حکایت مزاج نیست این دل که در عیار وفا نقد خالص است بر سنگ امتحان زدنش احتیاج نیست جامی که هر شکسته ازان لعل پاره ای است در دست و پا ...
این همه شکل خوش دلکش که در گلزار هست خار در چشمم اگر زان ها یکی چون یار هست می روم صدبار در گلزار و می آیم برون وز پریشانی نمی دانم که گل در بار هست از تماشای گل ده روزه بلبل را چه...
آنرا که قدم در ره صاحبنظرانست از هرچه کند قطع نظر خیر در آن است غافل مشو از حال خود ای رند خرابات یعنی نگران باش که بدبین نگران است صد نقش درست آید و کس را نظری نیست چون رفت خطایی ...
مستم اگر باده نیست لعل لب یار هست گو می تلخم مباش شربت دیدار هست ساقی ما بی طلب گر ندهد جرعه ای تشنه لبان را کجا قوت گفتار هست صبح وصالم دمید گلبن عیشم شکفت رخصت چیدن کجاست در دلم ...
گشود چاک گریبان که یاسمین اینست نمود ساعد و گفتا در آستین اینست من از حلاوت خطش کنایتی گفتم لبش بخنده در آمد که انگبین اینست نگاه بر شکرش کردم از سر حسرت بغمزه کرد اشارت که در کمین...
زهی حیات ابد از لبت حواله ما دمی وصال تو عمر هزار ساله ما ز آب دیده برد سیل خانه مردم رسول اشک چو پیش آورد رساله ما چو با تو زاری احباب درنمی گیرد چه سود از آنکه جهان گیرد آه و نال...
تا جان ترا فنا میسر نشود از نور بقا دلت منور نشود یکرو شوو یکجهت که انوار خدا در اینه ی دو رو مصور نشود
هر نفست با کسی شوخی و بی باکیست جان مرا سوختی این چه هوسناکیست
بعد از نبی که آینه ی حی دایمست عالم بذات بی بدل شاه قایمست در رؤیت احد سهر و نوم او یکیست بیدار بخت او که بدین دیده نایمست ذاتش که آفتاب نمودار لطف اوست مانند آب و آینه پاک از جرای...
شاه عالم پناه اسماعیل که جهان ملک اوست یک قلمه روز جولان ز اسب زیر آورد شهسواران و صاحبان رمه سفله را هم پیاده کرد کنون بجزا خود نشسته اند همه
از سرمه نرگست همه رنگ حنا گرفت در آب و گل کلاله شمیم صبا گرفت در خواب عاشق آمدی و پای نازکت چندان بدیده سود که رنگ حنا گرفت بس نخل آرزو که زدم بر زمین دل تا در دلم نهال وفای تو پا ...
بیمار ترا دیده ی نمناک همانست پرهیز مکن کاین نظر پاک همانست از گریه سواد بصرم شسته شد اما نقش تو در آیینه ی ادراک همانست کوه ستمم در دل ماتمزده باقیست خار و خسکم در جگر چاک همانست ...
صد شعله ی آه از دل هر گوشه نشین خاست آه این چه بلا بود که از خانه ی زین خاست آشفته و کاکل بسر دوش فگنده گویا که همین دم ز پریخانه ی چین خاست دشمن چه فسون خواند که آن شمع دل افروز ب...
خونین جگران را چه غم از ناز و نعیمست عاشق که بود جرعه کش دوست ندیمست قانون طرب ساز گداییست وگرنه بس نغمه ی دلسوز که در پرده ی سیمست بس نقش نو از پرده برون آمد و بس رفت دل شیفته ی ا...
دیوانه ی ترا هوس گشت باغ نیست در گلشنم مخوان که مرا این دماغ نیست همکاسه چون شود بحریفان درد نوش آنرا که غیر پاره ی دل در ایاغ نیست می سوزم و رقیب همان خنده می زند آتش هزار بار بر ...
شبانه می زده یی ماه من چنین پیداست نشان باده ات از لعل آتشین پیداست همین بکینه ی ما تیر در کمان داری در ابرویت ز سیاست هنوز چین پیداست بر آتش دل گرم که دست داشته یی که داغ تازه ات ...
بگشا زبان که طبع زبونم گره شدست در سینه آرزوی فزونم گره شدست از بسکه جور بینم و دم بر نیاورم اندوه عالمی بدرونم گره شدست نگشاید آهم از دل و رویم بخنده هم ازدرد و غم درون و برونم گر...
جفای لاله رخان راحت و فراغ من است هر آنچه داغ بود پیش خلق باغ من است سزد که آتش دل بر فلک زبانه کشد ازین هوی که شب و روز در دماغ من است دلم ربود و در آتش فگند و گفت به ناز دگر کجا ...
شبست و ما همه جویای می ایاغ کجاست چه تیر گیست درین انجمن چراغ کجاست چه شد که باده ی ما دیر می رسد امروز حرارت نفس تشنگان داغ کجاست براه میکده گم کرده ایم گوهر عقل کجاست اهل دلی تا ...
باز امشبم ز لاله و گل خانه پر شدست وز آب دیده کلبه ی ویرانه پر شدست چندان بنرگس تو نظر باختم که باز چشم ودلم ز عشوه ی مستانه پر شدست عاشق چگونه یک نفس آشنا زند چون مجلس از حکایت بی...