شمارهٔ ۱۶
نماید تیره گون آیینه بی روی نکوی او مگر عکس جمالش آورد رنگی بروی او

بابا فغانی شیرازی از آخرین شاعران سبک عراقی در سدهٔ نهم هجری بود که برخی او را از پیشگامان سبک هندی و به ویژه سبک وقوع در شعر فارسی میدانند. و در جوانی به هرات سفر کرد و به ملاقات جامی رسید. از طریق او با عرفان آشنا شد. پس از چندی به آذربایجان و سپس به خراسان و فسا رفت و در آخر در طوس ساکن شد. در سال آخر عمر از میگساری توبه کرد و در مشهد ساکن شد. بابا فغانی در ۹۲۵ هجری قمری درگذشت. اواخر زندگی او مقارن با سلطنت شاه اسماعیل صفوی بود. آثار وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
نماید تیره گون آیینه بی روی نکوی او مگر عکس جمالش آورد رنگی بروی او
ای کعبه را ز وقفه ی عید تو افتخار قربانی تو هستی ابنای روزگار در عیدگه ز شوق رخت چشم اهل دید بازست همچو دیده ی قربانی فگار تا گرد مقدم تو دهد مروه را صفا از کعبه مانده حلقه بدر چشم...
دلم که سوخت سپند مه جمال تو باد اسیر سلسله و دام زلف و خال تو باد هزار افسر شاهی و تخت سلطانی فدای سلطنت حسن بیزوال تو باد تمام صورت احوال دردمندان را مدام جلوه در آیینه ی جمال تو ...
این باد ز طرف چمن کیست که داند وین بوی گل از پیرهن کیست که داند این نافه که بر گل شکند غالیه ی تر از سلسله ی پر شکن کیست که داند دانم که مه بدر بود خسرو انجم آن ماه نو از انجمن کیس...
آن پریچهره که دیوانه اش اهل نظرند عاشقانش همه دیوانه تر از یکدگرند آه ازین عشوه نمایان که بهر چشم زدن در نظر چشمه ی نوشند و بدل نیشترند روی او پرو شمعیست که افروخت جهان دیگران نور ...
هرگز این دست تهی بند نقابی نکشید خم زلفی نگرفت و می نابی نکشید سر آبی فلک عشوه گرم جلوه نداد کان سر آب در آخر بسرایی نکشید عاشق سوخته خرمن ز بیابان فراق تشنه آمد بلب چشمه و آبی نکش...
خواهم که بوسم آن لب و روهم نمیدهد من این طلب ندارم و او هم نمی دهد در دست روزگار گل آرزوی من ز آنگونه شد فسرده که بو هم نمی دهد من آرزوی آب به دل سرد کرده ام بختم مجال بر لب جو هم ...
گل آمد ساقیا محبوب گل رخسار می باید می بی غش به دست آمد گل بی خار می باید چرا باشند مرغان بهشتی حبس در مکتب مقام این تذروان گوشه گلزار می باید چو نام دوستی بردی بیفشان از وفا تخمی ...
دم به دم در عاشقی دل را زیانی می شود هر زمان از عمر من آخر زمانی می شود دل اسیر خردسالی گشت و این چرخ کهن پیر می سازد مرا تا او جوانی می شود روز اول چون نهاد انگشت بر لوح و قلم نقش...
محتسب گر به در میکده مانع نشود رند میخواره به صد عربده قانع نشود یار چون در ره میخانه قدم پیش نهد کیست کان راه و روش بیند و تابع نشود اصل این ذره سرگشته هم از خورشید است هم بدان اص...
چو باشم سر به زانو مانده شب در فکر یار خود رود چشمم به خواب و ماه بینم در کنار خود به بزم شمع خودخواهم که سوزم همچو پروانه که غیرت می برم از سایه شخص نزار خود به راه انتظارش تا به ...
مقیدان تو از یاد غیر خاموشند به خاطری که تویی دیگران فراموشند برون خرام که بسیار شیخ و دانشمند خراب آن شکن طره و بناگوشند چه عیش خوشتر ازین در جهان که یک دو نفس دو کس به دوستی هم پ...
منور ساختی ای شمع خوبان محفل ما را فروغ مطلع خورشید دادی منزل ما را چراغ دیده دل شد ز یمن مقدمت روشن اثر بین طالع مسعود و بخت مقبل ما را به آب دیده خواهم متصل ای سایه رحمت که سرو س...
جام می و بزم عشرت از میخواران فردوس جزای عمل هشیاران نظاره ی سرو و ارغوان از یاران عشاق و خیال آتشین رخساران
چراغ خلوتم ای باد کشتی بی محل امشب عجب گر درنمی گیرد مرا خواب اجل امشب
خیز که مرغ سحر زد به گلستان صفیر خواب گران دور شد از سر برنا و پیر جلوه نمودند باز خلوتیان خیال چهره برافروختند پردگیان ضمیر شب چو برفتن فشاند دامن مشکین طراز از گذر باد صبح خاست غ...
آنی که از تو حرف جفا می توان شنید دردت کشم که نام دوا می توان شنید قدت بلند باد که بر نخل حسن تست آن گل کزو نسیم وفا می توان شنید بگشای لب که هر چه تو گویی چنان کنم حکم ترا بسمع رض...
فراوشم شود چندان کز او بیداد می آید ولی فریاد از آن ساعت که یک یک یاد می آید ملامت بین که هر سنگی که جست از تیشه فرهاد هوا می گیرد و هم بر سر فرهاد می آید نه تنها آشنا بیگانه را هم...
آنکه بهر دیگران در زلف چین می افگند چون رسد نزدیک من چین در جبین می افگند دیده ام جایی پری رویی که پیش تخت او گر سلیمان می رسد حالی نگین می افگند گر سوار این است و جولان این به اند...
خزان آمد گریبان را برندی چاک خواهم کرد بمن می ده که پر افشانیی چون تاک خواهم کرد ورق را تازه گردانید بستان می بگردانید که چندین معنی رنگین دگر ادراک خواهم کرد فروزان گشت روی برگ و ...
بتان شهر که ترکانه باج می طلبند مراد سر بود از هر که تاج می طلبند نماند در جگرم آب و این سیه چشمان هنوز از ده ویران خراج می طلبند ز درد عشق دل خلق روزگار پرست بغایتی که طبیبان علاج...
آه آتشناک من بوی دل مجنون دهد گر نسوزد دل کجا این روشنی بیرون دهد بس محالست اینکه گردونم دهد نقد مراد او که تا یکذره دارم می ستاند چون دهد گرنه از بیداد او تیغم رسد بر استخوان کی ب...
ترک من چون لاله برگ عیش در صحرا کشید سایبان زد بر کنار سبزه و صهبا کشید هر کجا کان دانه در کشتی می برگرفت رند درد آشام او زانو زد و دریا کشید آه ازان دم کز سر مستی بعاشق جام داد وا...
بازم بسینه عشق و جنون جوش می زند وز خون گرم دل بدرون جوش می زند آسوده بودم آه که از یک نگاه گرم خونی که مرده بود کنون جوش می زند سر تا قدم گداختم از داغ عاشقی خونابه بنگرید که چون ...