شمارهٔ ۸۳
خوشه خرمن ما را دل صد چاک بس است آب این مزرعه را دیده نمناک بس است آسیایی نبود دیده ما را در کار به شکست دل ما گردش افلاک بس است فارغ از گرمی بی صرفه این بزمگه ایم بهر دلسوزی ما شع...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
خوشه خرمن ما را دل صد چاک بس است آب این مزرعه را دیده نمناک بس است آسیایی نبود دیده ما را در کار به شکست دل ما گردش افلاک بس است فارغ از گرمی بی صرفه این بزمگه ایم بهر دلسوزی ما شع...
روی بر آیینه ز آن رخسار می گویم حدیث همچو طوطی از زبان یار می گویم حدیث من سواد دیده از خط تو روشن کرده ام نیست از من دور اگر بسیار می گویم حدیث چشم جادو غمزه ترسا خال هندو رخ فرنگ...
همرهان بر سینه بی دلدار سنگ ما عبث می کند آه و فغان بسیار زنگ ما عبث ما حریف حیله بازی های گردون نیستیم هست با این خصم بی زنهار جنگ ما عبث دهر دارد در این هر سنگ دزدی در کمین شد در...
ای وصل تو را آرزوی دل شده باعث بر راه تو ام دوری منزل شده باعث در گوشه ابروی تو آن خال مرا کشت بر قتل من این زهر هلاهل شده باعث گر دیر دهم جان ز غمش نیست ز سختی شوق رخ آن شوخ شمایل...
از کج نهاد سرنزند جز بیان کج کج می رود خدنگ برون از کمان کج نتوان خموش ساخت زبان اهل کذب را دشوار بسته در شود از آستان کج ظاهر چو شد هوس نشود کار عشق راست رهرو به منزلی نرسد از نشا...
ای خطت از قلمرو خوبی ستانده باج بگرفته نرگست ز غزال ختن خراج چون نقره ای که سکه کند رایجش به دهر خط داده تازه حسن جمال تو را رواج زخمی که از نگاه تو آید به جان همان مژگانت از خدنگ ...
خون می خورم ز عشق و مدارم گرفته اوج شکر خدا که رونق کارم گرفته اوج یک نیزه آب گریه ام از سر گذشته است باران بی حساب بهارم گرفته اوج از دل برون نرفت دمی یاد زلف او دیگر درازی شب تار...
ز سنبل بند بر دل می گذارد موی این صحرا دماغ گل پریشان می شود از بوی این صحرا کدامین شکرین لب کرد بارانداز این وادی که می جوشد به جای آب شیر از جوی این صحرا به هر سو می کند تا چشم ک...
می توان ادراک کردن صورت احوال خویش چشم اگر بینا کنی عالم تمام آیینه است
شوخی که ز من برده دل زار همین است داد آنکه مرا دیده خون بار همین است برد آنکه ز من قوت رفتار همین است آن گل که مرا کرده چنین خوار همین است یاری که مرا می دهد آزار همین است ترکی که ...
روز اول چون حباب از هم نشینی های موج خانه ما را بنا کردند در بالای موج سربلندی چیست راضی شو به پستی چون خزف تا نیفتی همچو خس دایم به دست و پای موج قلزم عشق است و در پایان به اندک س...
خط چو سر زد عارض دلدار می یابد فرح سبزه چون پیدا شود گلزار می یابد فرح بی کدورت نیست با اغیار دیدن یار را بیشتر دل از گل بی خار می یابد فرح رو دهد چون اختلاطی اهل را بی فیض نیست خا...
رفت شب تا پرده از رخسار بگشاید صباح بر رخ بلبل در گلزار بگشاید صباح سر دهد تا پرده شب حق و باطل را به هم عقده را از سبحه و زنار بگشاید صباح زنگ شب را مهر بردارد ز مرآت سپهر پرده شر...
دمید خط ز لب یار و شد بهار قدح خوش آن زمان که زنم بوسه بر کنار قدح شراب شوق به بالا رسیده نشیه او مگر فتاده نگاه تو بر عذار قدح نشد ز باده انگور کس خراب آسان مگر تو گوشه چشمی کنی ب...
مبین به عارض آن سبز گندمین گستاخ مشو به خرمن فردوس خوشه چین گستاخ غبار هستی افتاده عزیزان است ز روی کبر منه پای بر زمین گستاخ تلاش وصل نمودن کمال بی ادبی است مباش ای دل بی تاب این ...
تنها در این هوا نه همین آب کرده یخ شیر فلک به کاسه مهتاب کرده یخ در کنج غنچه لب شیرین گل رخان از سردی آب بوسه چو عناب کرده یخ بیدار دانی از چه نگردند گل رخان در رهگذار دیده شان خوا...
ای با رخ تو خال سفید و سیاه و سرخ چون دیده غزال سفید و سیاه و سرخ عکس رخ تو و آن خط شبرنگ کرده است آیینه را جمال سفید و سیاه و سرخ بنما به رنگ چون شفق از زیر ابر زلف ابروی چون هلال...
آن را که داغ عشقش پا تا به سر نباشد در دهر چون نهالی است کان را ثمر نباشد از درد شام هجران دردی بتر نباشد بالاتر از سیاهی رنگ دگر نباشد جام شراب ساقی ما را نمی کند مست تا جای باده ...
کی تواند هر طبیبی چاره هجران کند مشکل افتاده است کار دل خدا آسان کند کی توانیم از خجالت کرد سر بالا مگر ابر رحمت شستشوی ما گنهکاران کند در زمین داریم چون زاشگ ندامت دانه ای بر نمی ...
ندارد مرگ هر کس کشته آن تیر مژگان شد نباشد حسرت آن دل را که در کوی تو قربان شد در این گلزار چون دلتنگ گردی لب ز هم مگشا که عمرش رفت بر باد فنا چون غنچه خندان شد دلم چون خال دست از ...