شمارهٔ ۱۳۶
هرکجا آیینه رخسار او پیدا شود طوطی تصویر از شوق رخش گویا شود دادن جان و گرفتن داغ او نقش من است دیده کج بین اگر بگذارد این سودا شود گفته بودی می کنم امشب تو را قربان خویش این شب وص...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
هرکجا آیینه رخسار او پیدا شود طوطی تصویر از شوق رخش گویا شود دادن جان و گرفتن داغ او نقش من است دیده کج بین اگر بگذارد این سودا شود گفته بودی می کنم امشب تو را قربان خویش این شب وص...
درشتی از مزاج سخت طینت کم نمی گردد کنی چندان که نرم الماس را مرهم نمی گردد به تن زینت پرستان را گر از هستی نمی باشد سفالین کوزه زردار جام جم نمی گردد ز اسباب جهان بگذر که گر عیسی ا...
از آن رو سرمه دنباله دارش قصد جان دارد که چشمش نیم کش پیوسته ناوک در کمان دارد حیا و ناز و خوبی شیوه تمکین و محبوبی به جز جنس وفا هرچیز خواهی در دکان دارد در این محفل به یک شوق اند...
در دل به جز از عکس رخ دوست نگنجد غیر از خط او گر همه یک موست نگنجد ممتاز نکویان نه چنانی که بگویم بالای دو چشمت اگر ابروست نگنجد صد گل به سر از داغ تو ای شمع توان زد اما همه گر یک ...
در خون جگر همچو حباب است دل ما از نیم نفس آه خراب است دل ما ما تاب تف شعله رخسار نداریم از یک نگه گرم کباب است دل ما تا از نظر مرحمت یار فتادیم چون شیشه خالی ز شراب است دل ما آمد ب...
گویی که در آغوش نسیم است غبارم پوشید نظر هرکه نگاهش به من افتاد
نه دل جدا ز تو بیدادگر توانم کرد نه من اراده کار دگر توانم کرد بساخته است نه کار مرا چنان دوری که رو به سوی دیار دگر توانم کرد ز خاک پای تو اکسیر در نظر دارم عجب نباشد اگر خاک زر ت...
اسیران جای هم از خاک دامن گیر هم دارند چو گوهر جمله در بر حلقه زنجیر هم دارند نشسته تشنگان ابر رحمت تا کمر در گل به شکل سبزه گردن بر دم شمشیر هم دارند نمی دانم چه مقصود است فرزندان...
بیا که بی گل رویت دلم قرار ندارد کسی به غیر تو در خاطرم گذار ندارد چو ماه یک شبه زرد و ضعیف در نظر آید چو هاله هرکه تو را تنگ در کنار ندارد هزار حیف که دیرآشنا و سست وفایی وگرنه چو...
دل من چون به هوای سفری برخیزد مشت خاکی است که از رهگذری برخیزد می شود دام هوا بهر گرفتاری او زآشیانم اگر افتاده پری برخیزد بر زمین چون گذری گوشه چشمی می دار شاید از راه تو صاحب نظر...
در دل خیال یار بسی جلوه می کند طاووس قدس در قفسی جلوه می کند سر آنچه می زند به دلم هست دود آه یا شعله در میان خسی جلوه می کند خال است بر لب تو برآورده سر ز خط یا پای در شکر مگسی جل...
آن کس که شبی دیده بیدار ندارد راهی به سراپرده اسرار ندارد یک مست می شوق در این مدرسه ها نیست قربان خرابات که هشیار ندارد فریاد از آن دیده که بی دوست نگرید ای وای بر آن دل که غم یار...
ز من دل برده دلداری که از اهل وفا رنجد نماید صلح با بیگانه و از آشنا رنجد به تقریبی که رنگش نسبتی با خون من دارد کف پایش مدام از الفت رنگ حنا رنجد هلاکم می کند با آنکه می رنجد زمن ...
چون شام قدر بر همه مستور می شود زین روی پای تا به سرش نور می شود می خواستم رهی به تو نزدیکتر به خود تا می روم ز خویش رهم دور می شود مرهم بنه ز نیش که جای خدنگ او زخمی است کز معالجه...
هر دل که تیر غمزه او را هدف شود باران ابر رحمت حق را صدف شود افلاک را منازل اول کند حساب آن رهروی که بر در شاه نجف شود موجش برد به دوش از این بحر بر کنار هرکس سبک ز بار تعلق چو کف ...
سوختم از هجر تا جانان به فریادم رسد ساختم با درد تا درمان به فریادم رسد ماهی ای از جور طوفان بر کنار افتاده ام می طپم در خاک تا عمان به فریادم رسد با دل صد چاک در دنبال محمل چون جر...
ز هر جانب که آن سرو روان خندان شود پیدا ز شور عاشقان از هر طرف افغان شود پیدا نمک می ریزد از موج تبسم بر دل ریشم لب او هر کجا چون پسته خندان شود پیدا ز یک انداز چشمی کشتی عمرم تباه...
به دل نشینی داغ تو برگ عیشی نیست همین گل است که تا حشر رنگ و بو دارد
خوب رویان چون سپاه غمزه را رو می دهند منصب شمشیرداری را به ابرو می دهند بس که خو دارند با سنگ جفا دیوانگان شیشه دل را به دست طفل بدخو می دهند دیده اند آنان که سودای سر زلف تو را هر...
نه همین زآتش عشقت دل و جان می سوزد عشق روی تو به آنی دو جهان می سوزد چون زند شعله تر و خشک نمی داند چیست آتش عشق کز آن پیر و جوان می سوزد چون چراغی که به فانوس بسوزد شب و روز دلم ا...
عشق بازان جمله گلچین گلستان تواند گل رخان خار سر دیوار بستان تواند عاشقان بی دست و پایانند در درگاه تو عارفان دریوزه گر بر خوان احسان تواند ثابت و سیار گل چینند در ایوان تو مهر و م...
به چشم عبرت اوضاع جهان گر دیدنی دارد به روز خویشتن چون صبح هم خندیدنی دارد ز نقش نرد نتوان جمع کردن خاطر خود را چو چیدی مهره را آن قدر هم برچیدنی دارد توکل گرچه در کار است اما از پ...
ای تیغ غمزه تو به وقت غضب لذیذ هنگامه غم تو به وقت طرب لذیذ چین جبین چو موج تبسم تمام شهد پیکان تیر غمزه چو شهد رطب لذیذ لب ها چو آب چشمه کوثر تمام فیض گفتار پرطراوت و عناب لب لذیذ...
پس از دیدار قاصد چون فتادم دیده بر کاغذ شد افشان بس که اشک حسرتم پاشیده بر کاغذ ز تنگی های جا دارد درون سینه از شوقش نفس را بر دلم چون رشته پیچیده بر کاغذ کند تا در جواب نامه اش حر...