شمارهٔ ۲۳۳
تا خون خویش در ره جانانه ریختیم آبی به پای آن بت فرزانه ریختیم کردیم ظرف دیده لبالب ز خون دل این باده را ز ظرف به پیمانه ریختیم دادیم جای مهر تو را در زمین دل تخمی به خاک این ده وی...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
تا خون خویش در ره جانانه ریختیم آبی به پای آن بت فرزانه ریختیم کردیم ظرف دیده لبالب ز خون دل این باده را ز ظرف به پیمانه ریختیم دادیم جای مهر تو را در زمین دل تخمی به خاک این ده وی...
میان خوب رویان تا نمودند انتخاب از هم جدا کردند رخسار تو را با آفتاب از هم ز بس کاهید ما را درد او زین هجر از آهی فرو ریزد بنای هستی ما چون حباب از هم مگر اندر بغل دارند جزو بی وفا...
در عشق عاقبت به بلا مبتلا شدیم تا پایبند آن سر زلف دوتا شدیم تا آمدیم بر سر سودای دوستی دادیم نقد دل به تو و مبتلا شدیم بیگانگی ز مردم عالم ضرر نداشت از خود برآمدیم و به خلق آشنا ش...
چگونه پیش تو آیم فسانه ای که ندارم چطور دور تو گردم بهانه ای که ندارم همیشه خاطر من جمع از فشار حوادث چرا ز سیل گریزم ز خانه ای که ندارم هنوز بیضه من بود خون که سوخته شد پر چرا به ...
زآتش عشق تو در هرجا که مأوا می کنم همچو بوی عود خود را زود رسوا می کنم کم فضایی بین که مثل غنچه در گلزار دهر همچو گل می پاشم از هم گر دلی وا می کنم بی کسم چندان که جسم خویش می کاهم...
ای خوش آن روز که از خواب گران برخیزم به تمنای تو ای سرو روان برخیزم ای خوش آن دم که به تعظیم خدنگت از خاک سر قدم ساخته از جا چو نشان برخیزم پای برخاستنم نیست ز کوی تو مگر به مددکار...
عاشقم عاشقم به یار قسم به وصال تو ای نگار قسم دیده ام شد سپید در طلبت به سر راه انتظار قسم گر شوم کشته ترک او نکنم به دم تیغ آبدار قسم در پریشانیم سخن نبود به سر زلف تابدار قسم جگر...
بازآ که دل از داغ تو آراسته تن را پر ساخته زین لاله سراپای چمن را ای روشنی دیده چو گشتی ز نظر دور زنهار فراموش مکن حب وطن را جز نام تو حرف دگرم ورد زبان نیست کرده است دلم وقف ثنای ...
تا نیافتد پرتو خورشید بر رخسار گل با خود از دیبای ابری سایه بان دارد بهار ناله ای کز ابر می آید صدای رعد نیست عالم آب است از مستی فغان دارد بهار
در هر دو جهان عاقل و فرزانه نباشم گر آنکه گرفتار تو جانانه نباشم دل را ز فغان می کنم از درد تو خالی فریاد از آن روز که دیوانه نباشم بر گرد سرت گردم و جان باز بسوزم این ها نکنم پیش ...
بر میان تاری ز زلف یار می خواهد دلم سبحه را افکنده و زنار می خواهد دلم تا نشانی هست از غم خانه زندان دوست کافرم گر جانب گلزار می خواهد دلم تا نشینی در میان چون نقطه بر گرد سرت یک ق...
مردیم ز غم تا به تو خودکام رسیدیم از سایه تیغت به سرانجام رسیدیم خواندیم چو لوح سر خاک شهدا را بر مطلب بی مهری ایام رسیدیم روزی که برون آمده از بیضه شوقت پر نازده اول به سر دام رسی...
شبی ای مه به پابوست رسیدن آرزو دارم دو بیت از لعل جان بخشت شنیدن آرزو دارم نشینی در بساط دل چو شمع و من چو پروانه تو را یکسر به گرد سر پریدن آرزو دارم سرت گردم کمان تارت از بس چاشن...
سوختم مهر یار را نازم گرمی آن نگار را نازم خار راهش ز گریه ام شد سبز فیض این نوبهار را نازم تا قیامت کشیده وعده وصل طاقت انتظار را نازم بردن نرد عشق جان بازی است دو شش این قمار را ...
درون آشیان از بیضه تا من سر برآوردم ز تیر غمزه و بیداد خوبان پر برآوردم لبش را با تبسم آشنا کردم به مهر آخر به قلاب محبت ماهی از کوثر برآوردم ز خال عنبرش بویی گمان می داشتم در دل ز...
گر در این ظلمت چراغی پیش پا می داشتم راه بر سرچشمه آب بقا می داشتم سرنگون از چه نمی افتادم از خود بی خبر چشم اگر بر نقش پای رهنما می داشتم می زدم بر سنگ بس رنجیده ام از روزگار گر ب...
ای ز آتش حسن تو شبستان وفا گرم وز شعله رخسار تو هنگامه ما گرم ترسم ز لطافت شود از رنگ به رنگی بسیار گل روی تو را کرده حیا گرم چون شمع برافروخته از وی بچکد موم از عکس تو شد آینه را ...
کارم ز عقل راست نشد بر جنون زدم سنگی به شیشه فلک واژگون زدم رنگین نشد ز گریه مردانه چهره ام پیمانه را ز میکده دل به خون زدم بنیاد هستی ام ز نگاهی به باد رفت تا چون حباب خیمه به دری...
کجاست دیده که رو سوی یار خویش کنم علاج درد دل بی قرار خویش کنم ز خاک کوی بتان بو غم نمی آید مگر همان به سر خود غبار خویش کنم چو کرم پیله به خود در تنم شب هجران به حالتی که غمش را ح...
تا کرده محبت هدف تیر تو جان را بر قصد من ابروی تو زه کرده کمان را حیرت زده در باغ تو چون بلبل تصویر نگشاده نظر سوی تو بستیم زبان را در عالم تصویر کس آگه زکسی نیست از هم چه خبر دیده...
بی تابی دل ساخت مرا چون کف خاکی ویران شود آنجا که بود زلزله بسیار
به بزم دهر حرف دشمنی عام است می دانم لبی کز شکوه نگشاید لب جام است می دانم همین باشد میسر کیمیای وصل عاشق را نشان از هستی عنقا همین نام است می دانم به کار خستگان خویش می کن گوشه چش...
تا چون نگه توان شد دور از میان مردم زنهار جا نسازی در خانمان مردم پرواز گیر ای دل تا کی چو مرغ تصویر حیران توان نشستن در آشیان مردم چشم از زنخ بپوشان بردار دست از زلف نتوان به چاه ...
بهر قتلم داد پیغامی که من می خواستم از لبش حاصل شد آن کامی که من می خواستم از جواب تلخ آن شیرین زبان راضی شدم بود در این قند بادامی که من می خواستم شد درون سینه نقش خاتم دل داغ دار...