شمارهٔ ۲۵۳
با آنکه در قلمرو هستی یگانه ام بر گوش روزگار گران چون فسانه ام نه دشمنم به پهلوی خود جا دهد نه دوست در آب همچو موج و در آتش زبانه ام هرجا که دام وا شود آنجا مجاورم هرجا خدنگ بال گش...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
با آنکه در قلمرو هستی یگانه ام بر گوش روزگار گران چون فسانه ام نه دشمنم به پهلوی خود جا دهد نه دوست در آب همچو موج و در آتش زبانه ام هرجا که دام وا شود آنجا مجاورم هرجا خدنگ بال گش...
گفت دلبر بر من از حسرت نگر گفتم به چشم غیر من بر دیگری منگر دگر گفتم به چشم گفت اگر داری سر وصلم در این محنت سرا بایدت کرد از جهان قطع نظر گفتم به چشم گفت دور از ماه رخسارم نباید ب...
همان به دیده غباری که داشتم دارم به خاک پای تو کاری که داشتم دارم همان چو گرد در این وادی تمام خطر قفای شاهسواری که داشتم دارم چو سیل سینه پرافعان و چهره خاک آلود به کوه و دشت گذار...
زنم گردم غبار خاطر دلدار می گردم شوم گر طوطی این آیینه را زنگار می گردم میان ما و جانان آشنایی نیست بی نسبت به هر رنگی که آن گل می شود من خار می گردم ز یک افسانه در خوابیم اما از ر...
روزی به دو زانو بر دلدار نشستم گفتم که تویی قبله من گفت که هستم گفتم چه شد آن عهد محبت که تو بستی گفتا که همان لحظه اش از ناز شکستم گفتم که بخور باده گرفت و به زمین ریخت گفتم که چر...
به چشم کم مبین بر آن من در خسته جانی هم فلک را می توانم زد به هم در ناتوانی هم به من بی آنکه گردد هم نشین برگشته مژگانش به این دیر آشنایی می نماید سرگرانی هم تلاش وصل اگر افکنده با...
ساقی کجاست کز می گلگون نشسته باشیم چون داغ لاله تا کی در خون نشسته باشیم شاید که آشنایی ما را کند نوازش تا کی چو حلقه در بیرون نشسته باشیم خوب است راستی را از سرو یاد گیریم تا کی چ...
ای خرم از نسیم وصالت بهارها گلچین بوستان رخت گلعذارها اشجار باغ را به نظر گر درآوری نرگس به جای برگ بروید زخارها بنمای رخ به ما که ز حد رفت کار دل گیرد قرار تا دل ما بی قرارها دل ک...
ز دانایی شنیدم گنج در ویرانه می باشد بنای خانه دل هر قدر ویران شود بهتر
شدم تسلیم درکوی تو منزل را تماشا کن به خاک و خون نشستم تا کمر گل را تماشا کن ز تن دوری نمود از یک تبسم سیر کن جان را ز خود رفت از نگاهی طاقت دل را تماشا کن کنارم باز سبز از دانه اش...
ساقی بیا و در قدح از لطف باده کن رحمی به حال عاشق از پا فتاده کن باری غبار کلفتم از لوح دل بشوی این لوح را چو صفحه آیینه ساده کن دارم من از خیال تو در سینه شعله ای بنمای روی و آتش ...
داغ دل را کرد از چاک آشکارا پیرهن عاقبت در عشق ما را ساخت رسوا پیرهن تنگ در آغوشش آوردن نصیب ما نشد نامسلمان شانه کافر سرمه ترسا پیرهن مگذر از حق بی تو هر شب تا سحر در سوختن می کند...
نه همچون خال بر کنج لبش جا می توان کردن نه از لعل لبش قطع تمنا می توان کردن کجا بند نقاب از روی او وا می توان کردن نه ابرویش به یک انگشت پیدا می توان کردن مگر بوی نسیم زلف یاری بشک...
عمری است سراسر که به آزار منم من سرگشته در این حلقه پرگار منم من در گلشن معنی گل بی خار تویی تو پیش نظر خلق جهان خار منم من سروی ز غم فاخته آزاد تویی تو پیش قد سرو تو گرفتار منم من...
خوش عشرتی است با دل دانا گریستن بر کشت خویش در دل شب ها گریستن بر حال خود به درگه او پیش بینی ای است امروز در مصیبت فردا گریستن باید به پای سرو چمن با صد آرزو رفتن به یاد آن قد رعن...
کی شود معلوم هر بیگانه شرح حال من دیگری جز دوست آگه نیست از احوال من چون ز خویش آگه توانم گشت کز بخت سیاه تار سازد خانه آیینه را تمثال من مرغ تصویرم مرا در دل غم پرواز نیست روز اول...
سرکن سخن از آن لب و دفع ممات کن خون ها ز رشک بر دل آب حیات کن از یک تبسم شکرین مغز پسته را بنما ز لطف و باز همان در نبات کن بهر خراج حسن ز ما نقد جان بگیر آنگاه خط برآور و پشت برات...
شوی هرجا دچار چشمش اظهار محبت کن در این می خانه چون وارد شوی می نوش و عشرت کن به هر حالت که باشد دستگیری کن ضعیفان را رسی بر مشهد پروانه گر روزی زیارت کن درآ غافل به تن هرگه که بین...
ای که خاک آستانت سجده گاه عاشقان خشت و فرش بارگاهت مهر و ماه عاشقان سر به تاج قیصر و خاقان نمی آرد فرو در سریر خاکساری شب کلاه عاشقان گم شود خورشید از کثرت به زیر دست و پا چون برون...
دل پر از افغان و ظاهر خالی از جوشیم ما از سخن لبریز و از گفتار خاموشیم ما تا به بر گیریم هر دم تیر تقدیر تو را جمله اعضا چون کمان پیوسته آغوشیم ما چون تن آیینه پنهان در لباس جوهریم...
ره خلق دادی به خود جاده باش به این وادی افتادی افتاده باش
سراپایم چمن شد بس گل حسرت دمید از من چه رنگارنگ گل هایی توان هر روز چید از من برون شد روشنایی از نظر تا رفت آن دلبر تهی شد قالب از روح و روان تا پا کشید از من قدم خم شد چو ابرو تا ...
عالما علم ز دل ها نه تو داری و نه من خبر از شورش دنیا نه تو داری و نه من نشیه هست در این بزم نهان در هر دل علم از این باده و مینا نه تو داری و نه من در سری نیست در این دهر که سودای...
حسن تو از نور است و جان نیمی از این نیمی از آن وز شیر و شکر آن دهان نیمی از این نیمی از آن آب نبات و انگبین بسیار جمع آمد که شد لعل تو ای شیرین زبان نیمی از این نیمی از آن رو داد چ...