قطعه شمارهٔ ۲۱
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام

خواجه شمسالدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسانالغیب»، غزلسرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوقالعادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمسالدین) و خاستگاه وی و سالهای عمر او اختلاف نظر وجود دارد. اما بنا بر قول مشهور وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفت و در علوم ادبی عصر پایهای رفیع یافت؛ خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. گوته -دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی- دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن صاحب صاحب قران خواجه قوام الدین حسن سادس ماه ربیع الاخر اندر نیم روز روز آدینه به حکم کردگار ذوالمنن هفت صد و پنجاه و چار از هجرت خیرالبشر مهر را جوزا ...
دلا دیدی که آن فرزانه فرزند چه دید اندر خم این طاق رنگین به جای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگین
در این ظلمت سرا تا کی به بوی دوست بنشینم گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو بیا ای طایر دولت بیاور مژده وصلی عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا
ای معرا اصل عالی جوهرت از حرص و آز وی مبرا ذات میمون اخترت از زرق و ریو در بزرگی کی روا باشد که تشریفات را از فرشته بازگیری آنگهی بخشی به دیو
ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست آرزو می بخشد و اسرار می دارد نگاه جنت نقد است اینجا عیش و عشرت تازه کن زانکه در جنت خدا بر بنده ننویسد گناه دوستداران دوستکامند و حریفان باادب پ...
به گوش جان رهی منهیی ندا در داد ز حضرت احدی لا اله الا الله که ای عزیز کسی را که خواری ست نصیب حقیقت آن که نیابد به زور منصب و جاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد گلیم بخت کسی را ...
به روز شنبه سادس ز ماه ذی الحجه به سال هفتصد و شصت از جهان بشد ناگاه ز شاهراه سعادت به باغ رضوان رفت وزیر کامل ابونصر خواجه فتح الله
به من سلام فرستاد دوستی امروز که ای نتیجه کلکت سواد بینایی پس از دو سال که بختت به خانه باز آورد چرا ز خانه خواجه به در نمی آیی جواب دادم و گفتم بدار معذورم که این طریقه نه خودکامی...
آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه که در این مزرعه جز دانه خیرات نکشت ناف هفته بد و از ماه صفر کاف و الف که به گلشن شد و این گلخن پر دود بهشت آنکه میلش سوی حق بینی و حق گویی بود سال تا...
گدا اگر گهر پاک داشتی در اصل بر آب نقطه شرمش مدار بایستی ور آفتاب نکردی فسوس جام زرش چرا تهی ز می خوشگوار بایستی وگر سرای جهان را سر خرابی نیست اساس او به از این استوار بایستی زمان...
آن میوه بهشتی کآمد به دستت ای جان در دل چرا نکشتی از دست چون بهشتی تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسند سرجمله اش فروخوان از میوه بهشتی
خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا ای جلال تو به انواع هنر ارزانی همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد صیت مسعودی و آوازه شه سلطانی گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالم این که شد روز سفیدم چو شب ظلمان...
ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار تا تن خاکی من عین بقا گردانی چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست به سر خواجه که تا آن ندهی نستانی همچو گل بر چمن از باد میفشان دامن زانکه در پای ت...
پادشاها لشکر توفیق همراه تواند خیز اگر بر عزم تسخیر جهان ره می کنی با چنین جاه و جلال از پیشگاه سلطنت آگهی و خدمت دل های آگه می کنی با فریب رنگ این نیلی خم زنگارفام کار بر وفق مراد...
بهاء الحق و الدین طاب مثواه امام سنت و شیخ جماعت چو می رفت از جهان این بیت می خواند بر اهل فضل و ارباب براعت به طاعت قرب ایزد می توان یافت قدم در نه گرت هست استطاعت بدین دستور تاری...
قوت شاعره من سحر از فرط ملال متنفر شده از بنده گریزان می رفت نقش خوارزم و خیال لب جیحون می بست با هزاران گله از ملک سلیمان می رفت می شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت من همی دیدم...
رحمان لایموت چو آن پادشاه را دید آن چنان کز او عمل الخیر لایفوت جانش غریق رحمت خود کرد تا بود تاریخ این معامله رحمان لایموت
به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد نخست پادشهی همچو او ولایت بخش که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد دگر مربی اسلام شیخ مجدالدین که قاضی ای به از او آسمان...
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو شد ساحت کون ومکان عرصه میدان تو باد زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست عقل کل چاکر طغراکش دیو...
دادگرا تو را فلک جرعه کش پیاله باد دشمن دل سیاه تو غرقه به خون چو لاله باد ذروه کاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع راهروان وهم را راه هزار ساله باد ای مه برج منزلت چشم و چراغ عالمی باده ص...
الا ای آهوی وحشی کجایی مرا با توست چندین آشنایی دو تنها و دو سرگردان دو بی کس دد و دامت کمین از پیش و از پس بیا تا حال یک دیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می بینم که این دشت...
حمد بی حد و ثنای بی عد و سپاس بی قیاس خداوندی را که جمع دیوان حافظان ارزاق به پروانه سلطان ارادت و مشیت اوست بی مانندی که رفع بنیان سبع طباق نشانه عرفان حکمت بی علت اوست حکیمی که ط...