شمارهٔ ۴۰
شب از مطرب که دل خوش باد وی را شنیدم ناله جانسوز نى را چنان در سوز من سازش اثر کرد که بى رقت ندیدم هیچ شی را حریفى بد مرا ساقى که در شب ز زلف و رخ نمودى شمس و فى را چو شوقم دید در ...

خواجه شمسالدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسانالغیب»، غزلسرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوقالعادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمسالدین) و خاستگاه وی و سالهای عمر او اختلاف نظر وجود دارد. اما بنا بر قول مشهور وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفت و در علوم ادبی عصر پایهای رفیع یافت؛ خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. گوته -دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی- دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.
شب از مطرب که دل خوش باد وی را شنیدم ناله جانسوز نى را چنان در سوز من سازش اثر کرد که بى رقت ندیدم هیچ شی را حریفى بد مرا ساقى که در شب ز زلف و رخ نمودى شمس و فى را چو شوقم دید در ...
لطف باشد گر نپوشى از گداها روت را تا به کام دل ببیند دیده ما روت را همچو هاروتیم دایم در بلاى عشق زار کاشکى هرگز ندیدى دیده ما روت را کى شدى هاروت در چاه زنخدانش اسیر گر نگفتى شمه ...
تا جمالت عاشقان را زد به وصل خود صلا جان و دل افتاده اندر زلف و خالت در بلا آنچه جان عاشقان از دست هجرت مى کشد کس ندیده در جهان جز کشتگان کربلا ترک ما گر مى کند رندى و مستى جان من ...
خوشتر از کوی خرابات نباشد جایی که به پیرانه سرم دست دهد ماوایی آرزو می کندم از تو چه پنهان دارم شیشه باده و طلعت خوش زیبایی جای من دیر مغان است مروح وطنی رای من رای بتان است مبارک ...
چون در جهان خوبی امروز کامکاری شاید که عاشقان را کامی ز لب بر آری با عاشقان بیدل تا چند ناز و عشوه بر بیدلان مسکین تا کی جفا و خواری تا چند همچو چشمت در عین ناتوانی تا چند همچو زلف...
ساقی اگرت هوای ما هی جز باده مباد نزد ما هی سجاده و خرقه در خرابات بفروش و بیار جرعه ای می گر زنده دلی شنو ز مستان در گلشن جان ندای یا حی با درد درآ به بوی درمان کونین نگر ز عشق لا...
برو ای طبیبم از سر که خبر ز سر ندارم به خدا رها کنم جان که ز جان خبر ندارم به عیادتم قدم نه که ز بی خودی شوم به می ناب نوش و هم ده که غم دگر ندارم غمم ار خوری از این پس نکنم ز غم خ...
دلبر و جانان من برد دل و جان من برد دل و جان من دلبر و جانان من از لب جانان من زنده شود جان من زنده شود جان من از لب جانان من روضه ی رضوان من خاک سر کوی دوست خاک سر کوی دوست روضه ی...
عید است و موسم گل ساقی بیار باده هنگام گل که دیده بی می قدح نهاده زین زهد و پارسایی بگرفت خاطر من ساقی بده شرابی تا دل شود گشاده صوفی که دی نصیحت میکرد عاشقان را امروز دیدمش مست ت...
روزی که فلک از تو بریده ست مرا کس با لب پر خنده ندیده ست مرا چندان غم هجران تو بر دل دارم من دانم و آن که آفریده ست مرا
هوس باد بهارم به سوی صحرا برد باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش نه دل خسته بیمار مرا تنها برد آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم زر به زر داد کسی کا...
اکنون که ز گل باز چمن شد چو بهشتی ساقی می گلرنگ طلب بر لب کشتی زنگ غمت از دل می خون رنگ برد پاک بشنو که چنین گفت مرا پاک سرشتی گر محتسبت بر کدوی باده زند سنگ بشکن تو کدوی سر او نیز...
زآن باده دیرینه دهقان پرورد در ده که تراز عمر نو خواهم کرد مستم کن و بی خبر ز احوال جهان تا سر جهان بگویمت ای سره مرد
شب رفت به پایان و حکایت باقیست شکر تو نگفتیم و شکایت باقیست گستاخی ما ز حد برون رفت ولی المنة لله که حکایت باقیست
یا کار به کام دل مجروح شود یا ملک دلم بی ملک روح شود امید من آن است به درگاه خدا کابواب سعادت همه مفتوح شود
راه طلب تو خار غم ها دارد کو راهروى که این قدم ها دارد دانى که ز روشناس عشق است آنکو بر چهره جان داغ ستم ها دارد
گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود گفتم که چرا مهر تو را ماه بگردید گفتا که ف...
آفتاب از روی او شد در حجاب سایه را باشد حجاب از آفتاب دست ماه و مهر بربندد به حسن ماه بی مهرم چو بردارد نقاب از خیالم باز نشناسد کسی گر در آغوشت نبینم شب به خواب خون دل در جام دیدی...
مدتی شد کآتش سودای تو در جان ماست زآن تمنایی که دایم در دل ویران ماست مردم چشمم به خوناب جگر غرقند از آن چشمه مهر رخش در سینه نالان ماست آب حیوان قطره ای زآن لعل همچون شکر است قرص ...
آن کیست تا به حضرت سلطان ادا کند کز جور چرخ گشت شتر گربه ها پدید رندی نشست بر سر سجادۀ قضا حیزی دگر به مرتبۀ سروری رسید آن رند گفت چشم و چراغ انس منم وآن حیز گفت نطفۀ داودم و فرید ...
دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زید کس نمی داند که کارش از کجا خواهد گشاد رو توکل کن نمی دانی که نوک کلک من نقش هر صورت که زد رنگی دگر بیرون فتاد شاه هرموزم ندید و بی سخن صد لطف ...
صراحی دگر بارم از دست برد به من باز بنمود می دستبرد هزار آفرین بر می سرخ باد که از روی ما رنگ زردی ببرد بنازیم دستی که انگور چید مریزاد پایی که در هم فشرد برو زاهدا خورده بر ما مگی...
تنم ز رنج فراوان همی نیاساید دلم از انده بی حد همی بفرساید ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مرا از این و آنچه غمی پیش چشم نگراید که گر ببیند بدخواه من مرا روزی به چشم او رخ من زردنگ ...
صباح جمعه بد و سادس ربیع نخست که از دلم رخ آن ماهروی شد زایل به سال هفتصد و شصت و چهار از هجرت چو آب گشت به من حل حکایت مشکل دریغ و درد و تأسف کجا دهد سودی کنون که عمر به بازیچه رف...