شمارهٔ ۶۲
درین وادی به بانگ سیل بشنو که صد من خون مظلومان به یک جو پر جبریل را اینجا بسوزند بدان تا کودکان آتش فروزند سخن گفتن که را یاراست اینجا تعالی اله چه استغناست اینجا برو حافظ درین مع...

خواجه شمسالدین محمد شیرازی متخلص به «حافظ» و مشهور به «لسانالغیب»، غزلسرای بزرگ و از بزرگان شعر و ادب پارسی است. از زندگانی وی همانند دیگر بزرگان و سخنوران کهن ایرانی به رغم شهرت فوقالعادهٔ او اطلاعات دقیقی در دست نیست و حتی در مورد نام دقیق وی (محمد یا شمسالدین) و خاستگاه وی و سالهای عمر او اختلاف نظر وجود دارد. اما بنا بر قول مشهور وی حدود سال ۷۲۶ هجری قمری در شیراز متولد شد. علوم و فنون را در محفل درس استادان زمان فرا گرفت و در علوم ادبی عصر پایهای رفیع یافت؛ خاصه در علوم فقهی و الهی تأمل بسیار کرد و قرآن را با چهارده روایت مختلف از بر داشت. گوته -دانشمند بزرگ و شاعر و سخنور مشهور آلمانی- دیوان شرقی خود را به نام او و با کسب الهام از افکار وی تدوین کرد. دیوان اشعار او شامل غزلیات، چند قصیده، چند مثنوی، قطعات و رباعیات است. وی به سال ۷۹۲ هجری قمری در شیراز درگذشت. آرامگاه او در حافظیهٔ شیراز زیارتگاه صاحبنظران و عاشقان شعر و ادب پارسی است.
درین وادی به بانگ سیل بشنو که صد من خون مظلومان به یک جو پر جبریل را اینجا بسوزند بدان تا کودکان آتش فروزند سخن گفتن که را یاراست اینجا تعالی اله چه استغناست اینجا برو حافظ درین مع...
دل شوق لبت مدام دارد یا رب ز لبت چه کام دارد جان عشرت مهر و باده شوق در ساغر دل مدام دارد شوریده زلف یار دایم در دام بلا مقام دارد آخر نرسد که باز پرسیم کآن دلبر ما چه نام دارد با ...
ز دل بر آمدم و کار بر نمی آید ز خود برون شدم یار در نمی آید در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز بلای زلف درازت به سر نمی آید بسم حکایت دل هست با نسیم سحر ولی به بخت من امشب سحر نم...
سر سودای تو اندر سر ما می گردد تو ببین در سر شوریده چها می گردد هر که دل در خم چوگان سر زلف تو بست لاجرم گوی صفت بی سر و پا می گردد هرچه بیداد و جفا میکند آن دلبر ما همچنان در پی ا...
ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرد در می کهنه دیرینهء ما افیون کرد دیگران را می دیرینه برابر می داد چون به این دلشده خسته رسید افزون کرد این قدح هوش مراجمله به یکبار ببرد این می این ب...
من خرابم زغم یار خراباتی خویش می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش با تو پیوستم و از غیر تو دل بگسستم آشنای تو ندارد سر بیگانه و خویش به عنایت نظری کن که من دل شده را نرود بی مدد لطف ت...
نیست کس را ز کمند سر زلف تو خلاص میکشی عاشق مسکین و نترسی ز قصاص عاشق سوخته دل تا به بیابان فنا نرود در حرم جان نشود خاص الخاص ناوک غمزه تو دست ببرد از رستم حاجب ابروی تو برده گرو ...
حسن و جمال تو جهان جمله گرفت طول و عرض شمس و فلک خجل شده از رخ خوب ماه ارض دیدن حسن و خوبیت بر همه خلق واجبست رویت روت بلکه بر جمله ملایک است فرض از رخ تست مقتبس خور زچهارم آسمان ه...
من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد که کس به رند خرابات ظن آن نبرد من این مرقع دیرینه بهر آن دارم که زیر خرقه کشم می کسی گمان نبرد مباش غره به علم و عمل فقیه مدام که هیچ کس ز قضای خ...
گرد عذار یار من تا بنوشت گرد خط ماه ز حسن روی او راست فتاد در غلط از هوس لبش که آن ز آب حیات خوشتر است گشته روان ز دیدام چشمه آب همچو شط گر به غلامی خودم شاه قبول می کند تا به مبار...
ز چشم بد رخ خوب تو را خدا حافظ که کرد جمله نکویی به جای ما حافظ بیا که نوبت صلح است و دوستی و صفا که با تو نیست مرا جنگ و ماجرا حافظ به زلف و خال بتان دل مبند دیگربار اگر بجستی از ...
ای برده دلم را تو بدین شکل و شمایل پروای کست نیست جهانی به تو مایل گه آه کشم از دل و گه تیر تو ای جان پیش تو چه گویم که چه ها می کشم از دل وصف لب لعل تو چه گویم به رقیبان نیکو نبود...
الم یأن للحباب أن یترحموا و للناقضین العهد أن یتندموا الم یأتهم انباء من فات عهدهم و فی صدره نار الاسی تتضرم فیالیت قومی یعلمون بما جری علی مرتج منهم فیعفوا و یرحموا حکی الدمع منی ...
خیر مقدم مرحبا ای طایر میمون قدم تا چه داری مژده اقبال آن صاحب کرم دور تا با دور گردون همعنان باد آنچنان گر محاسب بشمرد حرفی نیابد بیش و کم
نصیب من چو خرابات کرده است اله در این میانه بگو زاهدا مرا چه گناه کسی که در ازلش جام می نصیب افتاد چرا به حشر کنند این گناه از او در خواه بگو به زاهد سالوس خرقه پوش دو روی که دست ز...
هر که آمد در جهان پر ز شور عاقبت رفتن می باید به گور
در این وادی به بانگ سیل بشنو که صد من خون مظلومان به یک جو پر جبریل را اینجا بسوزند بدان تا کودکان آتش فروزند سخن گفتن که را یاراست اینجا تعالی الله چه استغناست اینجا برو حافظ در ا...
ای داده بیاد دوستداری این بود وفا و عهد و یاری آخر دل ریش دردمندم تا چند بدست غم سپاری از زلف تو حاصلی ندیدم جز شیفتگی و بیقراری ای جان عزیز بر ضعیفان تا چند کنی جفا و خواری هر چند...
فساد چرخ نبینیم و نشنویم همی که چشمها همه کور است و گوشها همه کر بسا کسا که مه و مهر باشدش بالین به عاقبت ز گل و خشت باشدش بستر
کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد خون شد دلم ز درد به درمان نمی رسد با خاک ره ز روی مذلت برابرم آب رخم همی رود و نان نمی رسد پی پاره ای نمی کنم از هیچ استخوان تا صدهزار زخم به دندان ...
ز خواب مستی دوشین چو دیده بگشودم سفیده دم که شدم محرم سرای سرور به عزم آن که کنم توبه از محبت غیر شنیدم آیت توبوا الی الله از لب حور
حسن این نظم از بیان مستغنی است بر فروغ خور کسی جوید دلیل آفرین بر کلک نقاشی که داد بکر معنی را چنین حسن جمیل
کل قند شعر من ز بنفشه شکر رباست زان غیرت طبرزد و کعب الغزال شد بادا دهانش تلخ که عیب نبات کرد خاکش به سر که منکر آب زلال شد هر کس که کور زاد ز مادر به عمر خویش کی مشتری شاهد صاحب ج...
شاها مبشری ز بهشتم رسیده است رضوان سریر و حوروش و سلسبیل موی خوش لفظ و پاک معنی و موزون و دلپذیر صاحب کمال و نازک و دیگر لطیفه گوی