شمارهٔ ۱۲
در محفل آسمان سها و خور هست در بحر جهان هم صدف و هم در هست تا خود چه بود قسمت روزی طلبان هم مایده عیسی و هم آخور هست

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
در محفل آسمان سها و خور هست در بحر جهان هم صدف و هم در هست تا خود چه بود قسمت روزی طلبان هم مایده عیسی و هم آخور هست
شرار آتش دل شبنم است باغ مرا نفس چو گرم کشم تر کند دماغ مرا نگاه مست تو دل را به هوش نگذارد به خون توبه نشانده ست می ایاغ مرا
گردی ز آستان تو یا مبدء النعم چشم امیدوار مرا منتهی الرجا سر کی فرود آیدم الا به طوق تو لالای کمترین توام خالص الولا بر جبهه داغ بندگیم بر تو روشن است ای آفتاب پیش ضمیرت کم از سها ...
حزین از جهان دژم خاطرم سر و برگ یک موی سامان نداشت ببین نارسا طالع چاک را که از تنگی عیش میدان نداشت گریبان اگر بود دامن نبود وگر بود دامن گریبان نداشت
شنیدم در قفس از شاخساران شور بلبل را به سیل گریه دادم خانه صبر و تحمل را مدام از دوربینی مرغ زیرک در بلا باشد شکنج دام می بیند خم گیسوی سنبل را نه از دردی خبر دارد نه فریادی اثر دا...
ابر آمد و سینه را به کهسار نهاد گلگون بهار پا به گلزار نهاد یکبار بکش رطل گرانی زاهد از توبه نمی توان به دل بار نهاد
مدتی شد که در این بزم سخن سازی نیست گوش چندان که دهم زمزمه پردازی نیست یا رب از زخم دلم زحمت مرهم بردار غیر این روزنه فیض در بازی نیست آنکه یک عمر در این تنگ قفس داشت مرا گیرم آزاد...
شوری به سر افتاده رسوای محبت را ساکن نتوان کردن غوغای محبت را هنگامه محشر را برهم زند از مستی آن دم که به حشر آرند شیدای محبت را درد دل عاشق را عیسی نکند چاره درمان ندهد سودی سودای...
خنگ تو به کوه عالی ارکان ماند ور موج عرق زند به عمان ماند در راه تکش فلک به میدان ماند خورشید به گو سمش به چوگان ماند
پی برده هر که وادی دل جلوه گاه کیست داند که چاک سینه ما شاهراه کیست هر کوچه ز انتظار تو تار نظاره ای ست هر جاده در ره تو گریبان پاره ای ست چون موج سرگران گذرم ز آب زندگی در سایه قد...
شهیدان تو را ای نونهال سرگرانی ها نمی آید قیامت بر سر از نامهربانی ها که خودداری کند با جلوه شمشاد نوخیزت ز رفتارت خجالت می کشد سرو از روانی ها نهال عیش ما را گر به تاراج خزان دادی...
بلبل به نوای آشنا می نازد گلشن به دم پاک صبا می نازد ما گرچه به کلک خود ننازیم حزین تا هست سخن به کلک ما می نازد
نتوانست به موی کمر یار آویخت ورنه پرگاله دل بر مژه بسیار آویخت دل خون گشته پر داغ مرا چیست گناه لاله جایی که به آن گوشه دستار آویخت
پس از ما تیره روزان روزگاری می شود پیدا قفای هر خزان آخر بهاری می شود پیدا مکش ای طور با افسرده حالان گردن دعوی که در خاکستر ما هم شراری می شود پیدا سرت گردم دل آشفته ما را چه می ک...
بر پای بت از نیاز پیشانی زد ناقوس فرنگ در صنم خوانی زد در حیرتم از دل که به این سیرت و شان بی شرم چه سان لاف مسلمانی زد
بی باده سیه مست شب از یاسمن کیست فیض سحر از سینه گل پیرهن کیست نظاره خیال که در آغوش کشیده ست حیران نگهی آینه دار بدن کیست شد صفحه من جزیه ستان ورق گل این مشک تر از ناف غزال ختن کی...
مکن دشوار از تن پروری آزادی جان را چه محکم می کنی چون ابلهان دیوار زندان را دیار عشق را نازم که طفلان هوسناکش چو پستان می مکند از ذوق خون آلوده پیکان را گریبانی چو صبحم نیست تا از ...
از گوشه عزلتم جدا نتوان کرد وز فقر به دولتم جدا نتوان کرد مجروحم و ذوق جان فشانی دارم با تیغ ز همتم جدا نتوان کرد
این داغ دلفروز ندانم چراغ کیست وین چشم غوطه ور شده در خون ایاغ کیست در راه انتظار سفید است دیده ها تا شورپسته تو نمکسای داغ کیست با آنکه یار مردمک دیده من است نظاره گسسته عنان در س...
در فتح باب میکده باشد گشاد ما صرف سبو شود همه خاک مراد ما دل روشناس مصحف حسن بتان نبود شد روشن از غبار خط او سواد ما پنداشتم که مهر تو با جان سرشته است جان از میانه رفت و نرفتی ز ی...
غیر از کف خالی که ز ما بر جا ماند دیگر ز سبکروان چه در دنیا ماند یک کوچه فزون نکرد تن همراهی کوتاه قدم بود رفیق از ما ماند
دو نان به دل زنند سنان از زبان بحث زه کرده اند از رگ گردن کمان بحث
نخواهد برد از ما صرف های خصم عنید ما جبین از خون قاتل سرخ می سازد شهید ما به گوش نغمه سنجان چمن بیگانه می آید برون از پرده دل چون فتد گفت و شنید ما ثمر در عالم انصاف ازین بهتر نمی ...
بر تیره شب من که دل و جان گرید چون شمع لبم خندد و مژگان گرید بالین مرا منت غمخواری نیست بر غربت من شام غریبان گرید