شمارهٔ ۱۲۶
دل از یادش در آغوش من شیدا نمی گنجد ز بس بالیده است این قطره در دریا نمی گنجد

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
دل از یادش در آغوش من شیدا نمی گنجد ز بس بالیده است این قطره در دریا نمی گنجد
جنون را کارها باقی ست با مشت غبار ما که بان بکاه طفلان می شود خاک مزار ما
عالی گهران بنده نژادان منند خونین جگران مایه کسادان منند در کشور خود سلطنت ماست قدیم پیران مغانه خانه زادان منند
ز بی برگی ره الفت دلم بر دوستان بندد چمن پیرا ره گلزار را فصل خزان بندد سخن بیگانه باشد بزم الفت آشنایان را به هم چسبید چون لب راه گفتار زبان بندد
۱۲۸ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۲۸ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
در دهر به مستعار آلوده مگرد هرگز به دی و بهار آلوده مگرد تن در ره تو مشت غباری ست حزین زنهار به این غبار آلوده مگرد
کجا دلبستگی عاشق به حسن بی وفا دارد که مانند گل رعنا خزانی در قفا دارد
غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
گر نوح و دعای غرق این دم می شد دنیا یک دم به کام آدم می شد تا این همه کثرت اندکی کم می شد طاعون خری کاش به عالم میشد
عشق در سینه من لاله ستان ها دارد دل خون گشته ز داغ تو نشان ها دارد همه کس گرچه یقین کرده که پیمان شکنی دل مسکین به وفا باز گمان ها دارد
شق کرده ایم پرده پندار خویش را بی پرده دیده ایم رخ یار خویش را در بیعگاه عشق به نرخ هزار جان ما می خریم ناز خریدار خویش را مرهم چه احتیاج که عاشق ز سوز عشق خواباند در نمک دل افگار ...
خویی مه و مهر را به دلداری نیست آبی در جوی ابر آذاری نیست شد کشور عدل و جود و انصاف خراب دیار درین دیار پنداری نیست
می لعلی ز ساغر می کشم تبخاله لب را لب مخمور من نوشید این جام لبالب را بهشت جاودانی دستگاه بوسه اش دارد دهان تنگ او داده ست وسعت حسن مشرب را
قدر هر سفله از تو گشت علم ای سپهر خم این چه انصاف است از تو امروز کافی الملکیست هرکه تمغای کون اوقاف است تا که سگ یافت می شود ندهی به هما استخوان که اسراف است پرنیان باف تخته کرده ...
یک پرده نشید است صلا گوش اصم را ناقوس صنم خانه و لبیک حرم را از بتکده تا کعبه رهی نیست برهمن سد ره خود ساخته ای سنگ صنم را در عشق بتی را دل و دین باخته بودیم روزی که گشودند در دیر ...
۱۳۰ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۳۰ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
هرگه سخنی برلب اظهار رسد بی مایه عزیزیش طلبکار رسد دزدند ز ما و می فروشند به ما این راست بود که حق به حق دار رسد
سامان پریشان دلی اندوخته دارم زان طره که بر دوش و بر انداخته دارد دوزخ به دل از ناله برافروخته دارم زان شعله قامت که برافراخته دارد
۱۳۱ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۳۱ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
افسرده دمان عهد ما رشک یخند با خلش میخ نعل بند زنخند غارتگه ربزه شاعران مزرع ماست این جانوران مزرع ما را ملخند
آتشکده ای در جگر سوخته دارم زان حسن گلوسوز که بی ساخته دارد ز نگار خط شوخ تر از جوهر شمشیر بر آینه عارض پرداخته دارد
نیست هوای بوستان کنج قفس خزیده را لاله ستان خود کنم سینه داغ دیده را قاصد اگر شنیده ای از لب یار وعده ای رخصت بازگشت ده جان به لب رسیده را چشم رقیب گفتمش محرم روی خود مکن کرد نگار ...
از رهگذر دوست صبایی نرسید چشمم به وصال خاک پایی نرسید دردا که ز درد ما کس آگاه نشد فریاد که فریاد به جایی نرسید
ز بی مهری او داغم چراغ مرده ای دارد گل حسرت کشی نه خورده ای نه برده ای دارد نه تنها صرصر فریاد من شوریده صحرا را چو دریا چشم پرشورم نمک پرورده ای دارد به خاک من گذر کن تا ببینی لال...