شمارهٔ ۱۳۳
از زلف تو داریم پریشانی خود را وز آینه ی روی تو حیرانی خود را دیگر چومن امروز به شیرین سخنی نیست از لعل تو دارم گهر افشانی خود را جایی که اثر نیست فغان هرزه دراییست دل باکه سراید غ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
از زلف تو داریم پریشانی خود را وز آینه ی روی تو حیرانی خود را دیگر چومن امروز به شیرین سخنی نیست از لعل تو دارم گهر افشانی خود را جایی که اثر نیست فغان هرزه دراییست دل باکه سراید غ...
زان پیش که دی آفت بستان گردد اوراق گل از خزان پریشان گردد ساقی تو که ابر رحمتی رشحه ببار تا بلبل طبع من غزل خوان گردد
شوریده سرم طره پیچان تو دارد آشفته دلم زلف پریشان تو دارد زین گونه فرومانده و بی تاب و توانم پنهان چه کنم سستی پیمان تو دارد
فکندم چاک ها در جیب جان بی تابی خود را کشیدم شانه ای زلف پریشان خوابی خود را ز کشتن نیست باکم لیک می ترسم که تیغ تو کند ضایع ز خون گرم من سیرابی خود را غم عشق تو شد سرمایه عز و قبو...
مشکل که دلم را نگهت شاد کند یک عمر ز جور هجر اگر دادکند چشمت به خدنگ غمزه نگشاید شست هر چند نگاه عجز فریاد کند
شکرخند دلم خواهش ز لعل می کشی دارد خمار من تمنای شراب لب چشی دارد حزین از داغ خونگرم محبت حیرتی دارم که دستی بر دل هر کس نهادم آتشی دارد
ز خورشید قیامت گر کنم بالین سر خود را نسازد مستی من خشک دامان تر خود را اگر آیینه تیغم برون از زنگ می آمد به این گردن فرازان می نمودم جوهر خود را فروغ من در این ظلمت سرا روشن نمی گ...
دل بنده عشق است کفیلی دارد جان و تن سرگشته دلیلی دارد آتشکده سینه من خالی نیست بتخانه آزری خلیلی دارد
گزند کوکب از کژدم فزون جان را زیان دارد خدا از چشم این شب زنده داران در امان دارد جهان افسرده است اسباب عشرت از که می جویی ز خامی حرص پندارد تنور سرد نان دارد
نمی گوید کسی امروز چرخ بی مروت را که تا کی می خوری چون آب خون اهل غیرت را صف برگشته مژگانی که من سرگشته اویم چو مجنون برده از چشم غزالان خواب راحت را بود هرگوشه برپا محشر داغ نمک س...
تا چند ز اشک بر رخم رنگ آید مینای حیات به که بر سنگ آید با خلق زمانه زندگانی امروز در زیر یک آسمان مرا ننگ آید
دگر خونابه دل دیده را آلودنی دارد می پرزور اشک لاله گون پیمودنی دارد به خوابم دولت بیدار می آید از آن روزی که چشمم در نظر بر آستانش سودنی دارد چه شد چون شمع محفل گر تنم فرسودنی دار...
ز بیگانه پرداخت بوم و برم را سواری که بر قلب زد لشکرم را به دشتی که می پرورد شور عشقم مگر ناخن شیر خارد سرم را زمین بس که می بیند از صدمه نیلی به گردون غلط می کند پیکرم را
عشق تو سواد دیده را جیحون کرد رشک تو دل از سینه ما بیرون کرد در وصل کنیم یاد ایام فراق اندیشه حرمان دل ما را خون کرد
تپش سینه ما بانگ درایی دارد جاده ناله ما راه به جایی دارد فیضی از میکده چشم تو برده ست مگر جام آیینه می هوش ربایی دارد زیر تیغ تو به من دولت جاوید رسید سایه گویا به سرم بال همایی د...
۱۳۸غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۳۸غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
وبرانه هندکز صفا پاک بود خاکش نمک دیده ادراک بود آبش به بغل شیشه ساعت دارد مینای حباب او پر از خاک بود
عمر گذران فکر مه و سال ندارد چشم نگران سیل به دنبال ندارد از قهر تو بیمی نبود بوالهوسان را چشم تو پلنگیست که چنگال ندارد
۱۳۹غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۳۹غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
کمتر به وصال قرعه کار افتد هجر است که در میانه بسیار افتد یکبار تو را دیدم و از خویش شدم تا کی دگر اتفاق دیدار افتد
با داغ محبت دل دیوانه نسازد دریاکش مخمور به پیمانه نسازد خاطر نکند عشق ز معموری ما جمع تا جغد به وبرانه ما خانه نسازد
به خون خلق دادی دست تیغ سرگرانت را بنازم زور بازوی نگاه ناتوانت را نمی آید صبا از خاک دامنگیر کوی تو که خواهد بعد از این پرسید حال بیکسانت را حضور انجمن در وصل یاران است ای بلبل خز...
دانم که به جز خدای قهاری نیست بر خاطرم از ظلم کسی باری نیست ماهیت مخلوق نباشد غالب مغلوب خدا شدن مرا عاری نیست
نمی داند دل آگاه در دنیا فراغت را به خاطر ریشه غفلت رگ خواب است راحت را