شمارهٔ ۱۴۷
کی بود که دل بسته زنار نبود جان در شکن طره گرفتار نبود سر در قدم پیر مغان می سودم آن روزکه در بتکده دیار نبود

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
کی بود که دل بسته زنار نبود جان در شکن طره گرفتار نبود سر در قدم پیر مغان می سودم آن روزکه در بتکده دیار نبود
بلاکش عاشقی کو با غم جانانه می سازد ز جان سختی دم شمشیر را دندانه می سازد گشاید گل به شبنم گر چنین آغوش الفت را به بلبل آشیان را غیرت آتشخانه می سازد
دیده ها واله نظاره مژگان خوشی ست آن سنان مژه حلقه ربا را دریاب چین پیشانی آن زهره جبین را بنگر موج رحمت دریای بقا را دریاب می شنیدم که سر بی سر و پایان داری اول ای دوست من بی سر و ...
زین پیش فلک چنین دل آزار نبود هر مفعولی فاعل مختار نبود امروز به پشم و پنبه کار افتاده ست مردی اول به ریش و دستار نبود
نقاب آنجا که از رخساره جانانه برخیزد برهمن از سر بت گبر زآتشخانه برخیزد به یک رنگی ز بس خو کرده ام در کعبه گر میرم خروش دلخراش شیون از بتخانه برخیزد
سنگ و سفال میکده گوهر کند شراب رنگ شکسته را گل احمر کند شراب جانم ز جام ساقی گلچهره مست بود زان پیشتر که لاله به ساغر کند شراب صوفی پیاله گیر که دل از جهان گرفت تا آشنا به عالم دیگ...
خوش آن که پیام ارجعی گوش کند زان باده صافی قدحی نوش کند جان از می وصل مست و مدهوش کند وز هستی روپوش فراموش کند
قاصد سخنی از لب یارم نرسانید ته جرعه شرابی به خمارم نرسانید دل داشت به حیرانی ازبن بیشتر امید آواره ز خود کرد و به یارم نرسانید
عشقت آمیخت به دل درد فراوانی را ریخت در پیرهنم خار بیابانی را نام پروانه مکن یاد که نسبت نبود با من سوخته دل سوخته دامانی را هرچه خواهی بکن از دوری دیدار مگو وحشت آباد مکن خاطر ویر...
آن را که نصیب از خرد ادراک است در معرکه جهاد خود چالاک است هر چندکه زنده پاک و مرده ست پلید این نفس پلید چون بمیرد پاک است
سلطان همتم ز جهان شسته دست را چون سیل پشت پا زده ام خاک پست را انصاف کار محتسب روزگار نیست یکسان کند معامله هشیار و مست را مشکل که پر کند ز تهی کاسگی حزین این مشت خاک دیده دنیاپرست...
با همه سیلی که شسته روی زمین را طرفه غباری ست چشم حادثه بین را بار الم بی حد است و گرد کدورت پشت فلک را ببین و روی زمین را گوشه امنی که هست وادی جهل است فتنه چو بر بخردان گشاده کمی...
ای چرخ باید از تو در تن عرصه کم زدن من اسب طرح دادم این فیل مات چیست کج بازی تو را سببی نیست در میان نیرنگ مهر و کین تو با کاینات چیست تا کی ز جوی دیده کنی تر لب مرا تا آب تیغ هست ...
عاشق مهجور وصل دلستان بیند به خواب دیده محتاج گنج شایگان بیند به خواب بعد این چشم من آن سرو روان بیند به خواب دیده عاشق مگر بخت جوان بیند به خواب دل کجا و طره نازک نهالان از کجا مر...
مستان لقا چو ارجعی گوش کنند از هر چه جز او بود فراموش کنند مردانه وداع خرد و هوش کنند با شاهد جان دست در آغوش کنند
آن قدر کرد تپیدن که به آرام رساند فیض پرواز همین بود که تا دام رساند خجل از فیض نسیمم که ز گلزار جهان بوی یاسی به دماغ دل ناکام رساند از تب عشق به جان منت ساقی دارم که ز تبخاله لبم...
کامم چشید هر چه نگاهش عتاب داشت زخمم مکید تا دم شمشیر آب داشت یک رخنه نیست بی گل داغی به سینه ام در خانه چشم روزن من آفتاب داشت میزد قدم به وادی وصف رخت مگر کامشب به کوچه خامه ما م...
با شعله آه چشم گریان چه کند با آتش برق آب باران چه کند هستند ز فیض اهل صورت محروم با غنچه تصویر بهاران چه کند
آتشی گرمتر از آتش محرومی نیست نخل حسرت چقدر آرزوی خام کشید
از سوز ناله ام دل جانان خبر نداشت آن شاخ گل ز مرغ خوش الحان خبر نداشت بیهوده سینه بر در و بام قفس زدیم صیاد ما ز حال اسیران خبر نداشت بر لب گذشت اگر چه به مستی حدیث زهد اما دل ز تو...
بر لب قدحی بعد هلاکم بگذار سر در قدم طارم تاکم بگذار لب تشنه مبادا گذرد مخموری از باده خمی بر سر خاکم بگذار
به دنیا قدر ارباب مذلت بیش می باشد کف سایل ز اعضای دگر در پیش می باشد شکایت نیست مطلب چون جرس گر ناله پردازم فغانی در نهاد سینه های ریش می باشد
۱۵۳ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۵۳ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
در هجر حزین از غم جانکاه بمیر چون شمع سحرگاه به یک آه بمیر آن قدر نداری که درآیی به نجف جان تو درآید تو درین راه بمیر