شمارهٔ ۱۵۳
در طمع کام دل بی بصران می باشد دیده کور به دست دگران می باشد رهنوردی که نه بر مرکب عقل است سوار همچو خر بنده به دنبال خران می باشد

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
در طمع کام دل بی بصران می باشد دیده کور به دست دگران می باشد رهنوردی که نه بر مرکب عقل است سوار همچو خر بنده به دنبال خران می باشد
۱۵۴ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۵۴ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
ای دستخوش هزار سودا هشدار ای غافل از اندیشه عقبا هشدار آسوده نشسته ای که جانی داری تیغ اجل است در تقاضا هشدار
تذرو دل اسیر سرو آزاد تو می باشد بلای جان قیامت جلوه شمشاد تو می باشد به این شاد است خاطر کز غم محنت کشان شادی دل از غم خرابم عشرت آباد تو می باشد
۱۵۵ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما ۱۵۵ غزل جا مانده اینجا از حزین دلفگار ما
با سرمه چو شد نرگس عیار تو یار شد چون دل شب روز گرفتار تو تار شوریده سر از طلعت مشهور تو هور خونین جگر از گونه گلنار تو نار
خون من تیغ تو آندم که به خاک افشاند رشحه ای کاش بر آن دامن پاک افشاند ثمر عالم ایجاد جز این نیست که صبر جگری خون کند و دیده به خاک افشاند
فتنه روز جزا در قدم جلوه اوست با قیامت قد او دست و گریبان برخاست چون برد شمع سرخود به سلامت بیرون صبح از بزم تو با زخم نمایان برخاست چقدر حوصله ساز است دل آب شده شبنم از کوی تو با ...
گر جلوه دوست می کند عاشق سیر دل خواه به کعبه رو کند خواه به دیر آشفته یار را چه سودای خود است مستغرق دوست را چه کار است به غیر
چرا با سردی دی بلبلان را کینه می باشد هوا گرم است ما را تا نفس در سینه می باشد
ساقی از ورع کیشان مطرب از خموشان است بی صفاتر از مسجد بزم دردنوشان است چاک پیرهن بگشا قبله نیاز من کعبه در سر کویت از پلاس پوشان است چنگ عاشقان ساز است نغمه عبث چه زنی بس کن این خر...
با داغ تو سال و ماه بردیم به سر چون شمع به اشک و آه بردیم به سر چون آینه از پرتو حیرانیها با یار به یک نگاه بردیم به سر
دلم در زلف او از سینه نالان بیشتر باشد غم دیوانه در شهر از بیابان بیشتر باشد هجوم عاشقان از دور باش ناز افزون شد تو را در خانه در بسته مهمان بیشتر باشد هوس چون بی نهایت شد نماند جا...
در مجلس ما خون دل است اینکه به جام است هر قطره که از دل نتراویده حرام است با جلوه او در چه حساب است وجودم چون صبح دمد شمع سحرگاه تمام است تا ز آتش می چهره زاهد نشود سرخ با او نتوان...
بس بوالعجب است زیر این چرخ اثیر عبرتکده ای ست در نظر عالم پیر جان گشته به قید تن گرفتار حزین سیمرغ به دام عنکبوت است اسیر
نقش مراد دنیا نقش بر آب باشد روی زمین سراسر دشت سراب باشد مست گذاره باشد چون گل سوار گردد دولت همیشه اینجا پا در رکاب باشد
تا تشنه به خون نرگس مستانه ی یار است اندیشه شیرینی جان خواب و خمار است در عشق حلال است مرا چاشنی شور زخمم نمکستان شکر خنده یار است از قحط سخن سنج به لب مهر خموشی است زین مرده دلان ...
ساقی قدحی از می گلفام بیار هنگام صبوح مگذران جام بیار آن ناصیه سوز خرد خام بیار وان چهره طراز کفر و اسلام بیار
سخنم چو هست در دل نمک سراب باشد چو رسد به یاد لعلش به لبم شراب باشد
تا عشق تو دلرباست ما را بیداد تو جانفزاست ما را چون لاله دل به خون تپیده با داغ تو آشناست ما را گستاخ به سنبلت وزیده صد عربده با صباست ما را صد میکده خون به ساغر دل زان لعل کرشمه ز...
خورشید علم به کوهساران زد و رفت دلدار در امیدواران زد و رفت بلبل دستان نوبهاران زد و رفت گل خنده به وضع روزگاران زد و رفت
باغ و بهار سازد جیب و کنار خود را هرکس گذاشت چون من با دیده کار خود را من آن نیم که چون شمع آسودگی گزینم درکارگریه کردم لیل و نهار خود را
بریده لذت دردت ز دل تمنی را نموده شهد غمت تلخ من و سلوی را رخ تو بینه صدق معجزات آمد لبت گواست دم روح بخش عیسی را به جیب پیرهن از آستین برآورده ست صفای ساعدت امروز دست موسی را توان...
افتاده ام به صحبت نامردمان حزین دور زمانه ام ستمی زین بتر نکرد وحشی غزال من شده هم آخور خران جوری به کس زمانه ازین بیشتر نکرد گردن کشید از قفسی عندلیب و گفت آسوده بلبلی که سر از بی...