شمارهٔ ۱۶۰
حرف غم عشق از لب خندان که جسته ست این شور قیامت ز نمکدان که جسته ست از قلب سپاه دو جهان صاف گذر کرد این ناوک شوخ از صف مژگان که جسته ست زد درگل و خار این شرر شوخ ندانم ز آتشکده ی س...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
حرف غم عشق از لب خندان که جسته ست این شور قیامت ز نمکدان که جسته ست از قلب سپاه دو جهان صاف گذر کرد این ناوک شوخ از صف مژگان که جسته ست زد درگل و خار این شرر شوخ ندانم ز آتشکده ی س...
مطرب مگذار دم نی و چنگ بیار از یار پیامی به دل تنگ بیار سوی قفس ای باد سحرگه خبری از حلقه مرغان شباهنگ بیار
پریشان سنبلش دیباچه احوال من باشد شب هجران او چون سایه در دنبال من باشد شفاعت سنجی طاعات خواهد کرد در محشر گناه عشق اگر در نامه اعمال من باشد
دمیدن از سمنش مشک ناب نزدیک است به شب نهان شدن آفتاب نزدیک است دلم ز وعده بر آتش فکندی و رفتی بیا که سوختن این کباب نزدیک است نفس شمرده زدنهای صبح روشندل کنایتی ست که روز حساب نزدی...
ای سوخته جان سپند یاد تو به خیر وی دردکش نژند یاد تو به خیر آواره کیستی کجایی چونی آه ای دل مستمند یاد تو به خیر
خیالت مونس جان اسیران در بدن باشد به غربت آشنا هر کس که یابد در وطن باشد
عهد پیرانه سری عشق جوان افتاده ست جوش ایام بهارم به خزان افتاده ست در فضایی که زند موج طلب حیرت ما کعبه سرگشته تر از ریگ روان افتاده ست عشق می گویم و چون شمع لبم می سوزد راز پنهان ...
گر ترک کم و بیش کنی اولی تر خو با دل درویش کنی اولی تر تا چند دوی بر در دونان پی وام وام از شکم خویش کنی اولی تر
با دل غم آن رشک پری ساخته باشد با غنچه نسیم سحری ساخته باشد کج می نگرد خوش به سرا پای دو عالم رندی که به بی پا و سری ساخته باشد
در پی دلشدگان غمزه ی طنازی هست با خرابی زدگان خانه براندازی هست گرچه ما سبزه خوابیده این گلزاریم سر ما در قدم سرو سرافرازی هست هرگز از خویش نکردیم سخن ساز چو نی لب خاموشی ما گوش بر...
از خصمی روزگار بی مهر و تمیز تا چند زنیم سینه بر خنجر تیز نی ناخن تدبیر و نه بازوی ستیز نه جای شکیبایی و نه پای گریز
خوشا چشمی که محو لذت نظاره ای باشد ز مژگان شبنم افشان گل رخساره ای باشد مجزا کرده ام دل را به شورانگیز مکتب ها که تا در دست هر سیمین بری سی پاره ای باشد
دارد سر ما شورش سودایی اگر هست باشد دل ما عاشق شیدایی اگر هست در دایره عشق پریشان نظر اوست آیینه صفت چشم تماشایی اگر هست در سینه ی تنگ است که جولانگه لیلی ست مجنون مرا دامن صحرایی ...
مردانه حزین از سر دنیا برخیز زین کهنه دمن تو ای مسیحا برخیز تنها تو درین انجمنی بیگانه برخیز ازین میانه تنها برخیز
ز غیرت آب گوهر نخل عزت را به جو باشد لب اظهار مطلب آبشار آبرو باشد
آوازه ام از رتبه گفتار بلند است نامم چو نی از کلک شکربار بلند است با جلوه او در چه حساب است وجودم از خار و خسم شعله دیدار بلند است برخیز که خود را برسانیم به دامی تا ناله مرغان گرف...
خونم به کرشمه ای جفاکیش مریز الماس به زخم جگر ریش مریز در ساغر خون دل که نذر لب توست ترسم که شود شور نمک بیش مریز
آب دیده ام خونین آهم آتشین باشد عاشقم به کام دل عاشق این چنین باشد طعنه بر گنه کاران ای بهشتیان مزنید جنت بنی آدم حسن گندمین باشد
از بس که تو را خوی به عشاق گران است بی قدر متاع سر بازار تو جان است ته جرعه ای از ناز به گلزار فشاندی زان روز لب غنچه ز خونابه کشان است جان رفت و نکردی گذری بر سر خاکم دل خون شد و ...
در راه خطیری که نشیب است و فراز کورانه به پای خفته خویش مناز تو مور ضعیف و صید معنی ست شگرف مگشا پر پشه را به جولانگه باز
لب گویای من چون شمع مقراض سخن ها شد زبان روشنم افسانه ساز انجمن ها شد ز بس سر می زند ز اندیشه ام یاد خط سبزش ز نقش پای کلکم صفحه ها رشک چمن ها شد
به باغ راه خزان و بهار نتوان بست به روی بخت در روزگار نتوان بست کنار کشت چه خوش می سرود دهقانی که سیل حادثه را رهگذار نتوان بست مگر کسی دهن شیشه وا کند ور نه دهان شکوه ما در خمار ن...
از هند نجس نجات می خواهم و بس غسلی به شط فرات می خواهم و بس مرگی که بود به کام دل در نجف است از بهر همین حیات می خواهم و بس
به رنگین جلوه ای در خون کشیدی گوشه گیران را ز شادی بخیه های خرقه ها چاک کفن ها شد پر از مضمون عبرت مانده ام پیچیده طوماری ز پیری قامت فرسوده ام صرف شکن ها شد