شمارهٔ ۱۸۸
این عشق تازه دیده به اشکم دچار کرد خار خزان رسیده مژگان بهار کرد

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
این عشق تازه دیده به اشکم دچار کرد خار خزان رسیده مژگان بهار کرد
حق را بطلب مسجد و میخانه کدام است از باده بگو شیشه و پیمانه کدام است محراب دل آن جلوه آغوش فریب است نشناختهام کعبه و بتخانه کدام است بند از مژه برداشت خیال رخ ساقی ای ابر ببین گریه...
از کام دل است بس که عریان دستم کوتاه فتاده از گریبان دستم از بس که گزیدهام به دندان غضب خونین شده چون پنجه مژگان دستم
پریشانی ز احسان بحر بی پایان نمی بیند زیانی مایه دار همت از نقصان نمی بیند چه سان آیم برون از دامن صحرای دلتنگی غبارم جلوه گاهی در خور جولان نمی بیند
نهفته ام به خموشی خیال روی تو را مباد کز نفسم بشنوند بوی تو را ز سنگ محتسب شهر غم مخور ساقی سپرده ایم به پیر مغان سبوی تو را اگر غلط نکنم حرف ما و من غلط است شنیده ام ز لب خویش گفت...
دل گم شده است سینه پردازی هست جان سوخته است جلوه نازی هست زخمی نشود شکار بی شست وخدنگ خونین جگریم ناوک اندازی هست
گران جان می کند تعظیم بی جا اهل دنیا را نگین از بهر نام خشک خالی می کند جا را
زان پیش کز فراز در هفت خوان صبح پرچم گشا شود علم کاویان صبح چشم ستارگان همه از شوق می پرند در رهگذار خسرو خاورستان صبح بودم نهاده بر سر زانوی فکر سر رایم چو آفتاب ضمیرم به سان صبح ...
گشته ست صفحه دامن دشت ختن حزین نازم خرام کبک همایون مثال را در حکم ماست ملک سلیمانی سخن گوییم شکر سلطنت بی زوال را نیروی کلک ماست که بالیده از غرور بر خاک عجز ناصیه پور زال را اوج ...
شمع سان با تو شبم رفت و تمنا مانده ست همه تن صرف نظر گشت و تماشا مانده ست به امیدی که فتد در دل برقی رحمی خرمن ما گره خاطر صحرا مانده ست صبح محشر شد و افسانه زلفش باقی ست شب درین ق...
آنم که به ملک نیستی سلطانم با سامانم اگر چه بی سامانم دیری ست چو آسیا درین کهنه سرا سرگردانم که از چه سرگردانم
کسی درد سخن تا دل نگردد خون چه می داند رموز معنی از من پرس افلاطون چه می داند
به تن ز باده عشق تو رنگ و بو کافی ست همین قدر که نمی هست در سبو کافی ست چه باک ساقی اگر دور می به ما نرسد ز جرعه تو لبم مست آرزو کافی ست به رنگ شمع به سر نیست فکر سامانم که آه در ج...
آنم که ز ذوق نیستی دلشادم همواره خراب عشقم و آبادم تو در طلب قبول عامی زاهد من از طلب هر دو جهان آزادم
چون نقش آن خط و خال لوح خیال گیرد از دفتر دل ما اقبال فال گیرد سودای آن پری کرد از دیده ها نهانم هرکس خیال ورزد شکل خیال گیرد عیش ار به کام خواهی نفس دنی ادب کن سگ چون شود مودب صید...
زان شراری که نهان در دل خارا می سوخت شمع در انجمن و لاله به صحرا می سوخت بود از ساقی ما دوش ز بس مجلس گرم رنگ در ساغر گل باده به مینا می سوخت رخ ز می با که برافروخته بودی که ز رشک ...
رخ تازه به اشک ارغوانی دارم از دولت عشق کامرانی دارم خون دل و اشک دیده و آه جگر اینها همه از تو یار جانی دارم
دل از وحشت سرای عالم غدار می گیرد که مست آسوده حال و محسب هشیار می گیرد دماغ افسرد از آن گلشنکه بر روی هوسناکان قضا در می گشاید رخنه دیوار می گیرد
فروغ آن گل رخسار بی نقابم سوخت گیاه تشنه جگر بودم آفتابم سوخت چو برق مد حیات است شاهراه فنا سبک عنانی این عمر پر شتابم سوخت نه دست بر دل من می نهی نه پای به چشم بیا که رشک عنان غیر...
یک چند دل از آز هراسان کردیم جمعیت خویش را پریشان کردیم دیدیم که مشکل است سامان هوس دشواریها به ترک آسان کردیم
از روی لاله رنگ تو خون جوش می زند بوی تو راه قافله هوش می زند چون کاکلت مدام نباشد سیاه مست در صبح عارضت می سرجوش می زند
نگاه گوشه آن چشم میگسارم سوخت ز نارسایی ساقی دل فگارم سوخت هنوز بلبل و پروانه در عدم بودند که عشق روی تو گل کرد و خارخارم سوخت به جام غنچه نشکفته زهرخندی ریز که ساقی لب لعل تو در خ...
بشتاب دلا برگ سفر ساز کنیم شاید در فیض بسته را باز کنیم ما بلبل خوش صفیر عرشیم بیا زین توده خاک تیره پرواز کنیم
این باخته نقشان که درین خانه تنگند چون مهره شطرنج به همسایه به جنگند برداشت صبا طرف نقاب تو همانا پیداست که گل های چمن باخته رنگند