شمارهٔ ۱۹۵
آمد آن شمع شبی بر سر و سامانم سوخت جستم از جای چنان گرم که دامانم سوخت غنچهای غارت ایام به گلشن نگذاشت غم تنهایی مرغان گلستانم سوخت مدتی شد که ز دشت آبله پایی نگذشت جگر از تشنگی خا...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
آمد آن شمع شبی بر سر و سامانم سوخت جستم از جای چنان گرم که دامانم سوخت غنچهای غارت ایام به گلشن نگذاشت غم تنهایی مرغان گلستانم سوخت مدتی شد که ز دشت آبله پایی نگذشت جگر از تشنگی خا...
بار خودی افکنم سبکتاز روم تا سایه آن سرو سرافراز روم سود از سفر خود نبود امیدم جز این که ره آمده را باز روم
یکایک از نظرم نور پیکران رفتند ستاره های شب افروزم از میان رفتند به زمهریر جهان هم صفیر زاغانم خزان رسید و گل افسرد و بلبلان رفتند ز خون دل شکنم بعد از این خمار مگر به سنگ لاله قدح...
اشکم نمک به یاد لبت در ایاغ ریخت غم لاله لاله خون دل از چشم داغ ریخت از خار خار هجر تو پای تلاش من خون هزار آبله را در سراغ ریخت عشق تو داد مغز سرم را به خرج داغ این بود روغنی که م...
داغ غم آن نگار مهوش دارم چون شمع تنی در آب و آتش دارم الماس به زخم و نشترستان به جگر با این همه شادم که دلی خوش دارم
گرچه در بزم جهان گردن میناست بلند یک سر و گردن از او نشیه صهباست بلند می کند سلسله شور جهان کوتاهی بس که آوازه آن زلف چلیپاست بلند فیض تشریف جنون بر قد رسوایی ما کوتهی تا نکند دامن...
در دل چو به یاد رخ او نور فرو ریخت چون طور بنای دل مهجور فروریخت دردی رگ جان داشت چنان مجلسیان را کاغشته به خون نغمه ز طنبور فرو ریخت از یاد لب او نمک آرید که مرهم خون گشت وز زخم د...
زیبا صنما ز بی قراران توایم ما دلشدگان سینه فگاران توایم نبود ز چه رو گوشه ی چشمیت به ما ای ساقی بزم میگساران توایم
شور مستی از دل دیوانه ما شد بلند بانگ نوشانوش از میخانه ما شد بلند سیل عشق آغاز ویرانی نخست از ما نهاد اول این گرد از دل دیوانه ما شد بلند گشت کیفیت دو بالا از دل ما درد را نشیه ای...
مجنون مرا شور تو بی پا و سر انداخت کوه غم عشق تو مرا از کمر انداخت مشکل که به کویت رسد این رنگ پریده سیمرغ درین راه خطرناک پرانداخت تا چشم سیه مست تو عاشق کشی آموخت از هر دو جهان ق...
یارای زبان کو که ثنای تو کنیم توصیف کمال کبریای تو کنیم چیزی به بساط ما تهیدستان نیست جانی که تو داده ای فدای تو کنیم
تا حرفی از آن لعل می آلود برآمد لخت دلم از دیده نمک سود برآمد از بس که دلم آتش عشق تو نهان کرد رفتم نفس از سینه کشم دود برآمد
هر زهر که چشمت به ایاغ دل ما ریخت الماس شد از دیده داغ دل ما ریخت زلفت به مددکاری آن لب نمکی چند با مشک به هم کرد و به داغ دل ما ریخت دم سردی ایام چها کرد به حالم زین باد شبیخون به...
عشق تو کلیم طور سینای دلم داغت حشم سینه صحرای دلم دردت که طبیب جان بی درد مباد درمان غمم مقصد اقصای دلم
از ناله من خامه خوش آهنگ برآمد وز نام بلندم سخن از ننگ برآمد آن نغمهکه زیر لب داوود شکستند ما را ز نی خامه به این رنگ برآمد انصاف چو بگرفت عیار سخنم را با لعل گران قدر تو همسنگ برآ...
مرا آزاد می سازد ز دام دل تپیدن ها جنون گر وسعتی بخشد به صحرای رمیدن ها به خاک افتاده ضعفم چو نقش پا درین وادی زمینگیر غبار خاطرم از آرمیدن ها سهی بالای من تا خالی افکنده ست آغوشم ...
ای چشم و چراغ دل غم دیده ما در راه تو خاک شد دل و دیده ما هجران تو بود گفتمت تا دانی تاراجگر بساط برچیده ما
آواره عالم نگهی ساخته ما را آن گوشه نشین دربه در انداخته ما را چون مهره ششدر شده در هجر تو ماتیم دریاب که نیرنگ غمت باخته ما را
یا بدیع الجمال قد اهویک قلبی المبتلی تحیر فیک بلغ الدمع و اصلا لراه یوم سوء هجرت من وادیک لو ملکت الملاک ماء رضیٰ بعد ما قد قدرت رق ملیک قد حکاه الوشاه من نصبی فأتانی و فال ما یبکی...
یکی از اهل ورع گاوی را جانب مسجد آدینه بخواند که بیا همره من تا مسجد گاو از دعوت عابد درماند گفت با خود که شگفتی ست شگرف هیچ عاقل سخن این گونه نراند سنت و فرض به من فرمان نیست گهر ...
غیر نفی غیرت یکتای بی همتاستی نقش لا در چشم وحدت بین من الاستی فرقه اشراقیان و زمره مشاییان غوطه در حیرت زدند این چشمه حیرت زاستی غوص این دریا دمی در خود فرو رفتن بود سر برآری گر ز...
خوشا روزی که صحرای جدایی طی شود ما را غزال وحشی دل خضر فرخ پی شود ما را دروغی بسته زاهد از زبان یار اوا می خواهد که تسکین دل پراضطراب از وی شود ما را شعار عشق اگر این است کز خون می...
از دیده به دیده ناوک اندازی هست از سینه به سینه قاصد رازی هست خوانده ام رقم دفتر دلها این بود ما کارگهیم کارپردازی هست
یاسمین بنده شود چاک گریبان تو را برگ گل جزیه دهد شقه دامان تو را زاهد این خرقه به دوشم خنکیهای تو داد کرد پشمیه من فکر زمستان تو را