شمارهٔ ۲۰ - در وصف قلم پرتوان خود سروده است
ریزد شکرین نکته حزین از نی کلکم کام همه شکرشکنان ساخته شیرین از غاشیه داران کمیت است کمیتم اندیشه چو بندد به کمیت قلمم زین خونین جگر ازحسرت او اخطل واعشی غرق عرق از خجلت او کوثر و ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
ریزد شکرین نکته حزین از نی کلکم کام همه شکرشکنان ساخته شیرین از غاشیه داران کمیت است کمیتم اندیشه چو بندد به کمیت قلمم زین خونین جگر ازحسرت او اخطل واعشی غرق عرق از خجلت او کوثر و ...
زین ششدرم چو بال فشانی دهد گشاد این هفت قله را چو غباری دهم به باد بر سدره روح قدسی من آشیان کند این دخمه را نهم به سر گور کیقباد جان بی غمانه وارهد از جسم خیره سر غیر از میانه پا ...
زانرو که زد به بلبل پرشور پشت دست تا حشر می گزد گل مغرور پشت دست در کوی عشق پا به ادب بر زمین گذار این بیشه شیر می خورد از مور پشت دست دیشب به زور جام ادب سوز عاشقی زد مستیم به ساغ...
جان در سر زلف تابناکی کردم دل را صدف گوهر پاکی کردم از همت فقر خانه پرداز حزین در کاسه دهر مشت خاکی کردم
سختی به ضعیفان جهان بی سبب آید من بد کنم و زخم ندامت به لب آید زاهد دمش افسرده چو صبح است مبادا خورشید تو را از نفس سرد تب آید
از داغ او سرم به گریبان آتش است رگ در تنم چو شمع رگ جان آتش است پرورده در حمایت خود شمع طور را داغ دلم که چتر سلیمان آتش است آویزهء کنار و بر طفل اشک باد لخت دلم که لعل بدخشان آتش ...
حال دل آسوده دلان سوخت دلم بی دردی این بی خبران سوخت دلم درد دل هیچکس مرا کار نکرد بر حال سلامت طلبان سوخت دلم
صفای عارضش رنگ از رخ مهتاب بزداید خیال خط او از چشم مخمل خواب بزداید وصال از یاد سالک می برد غم های دیرین را به دامن بحر گرد از چهره سیلاب بزداید سرت گردم صبوحی کرده چاک پیرهن بگشا...
کام آشنا به ماحضر روزگار نیست جز زهر غصه در شکر روزگار نیست داندکسی که محنت هستی کشیده است دردی بتر ز دردسر روزگار نیست آسوده اند از غم ایام بیخودان در ملک وحشتم خبر روزگار نیست نع...
صوفی برخیز های و هوبی بزنیم آتش در دل به یاد رویی بزنیم با سینه تنگ نعره مستانه در نیم شبان بر سر کویی بزنیم
مکن کاری که حرفی از زبان من برون آید شراری از لب آتش فشان من برون آید زبان آتشین خواهد گزید از شرمساری ها به دعوی شمع اگر با استخوان من برون آید کلامش خون و بویش درد و رنگش لاله گو...
بی شمع می به بزم دل و دیده نور نیست از باده شبانه گذشتن شعور نیست اکنون که ساقی از پی هم جام می دهد بستان مگر خدای تو زاهد غفور نیست یک ره اگر به پرسشم آیی چه می شود کوی تو را به ک...
از ظلمت هستی خود آزاده منم چون شمع به زیرتیغ استاده منم پیمانه مشرب حریفان خالی ست خمخانهء چرخ راکهن باده منم
به دل گفتم که خواهد غمزه نامهربان آمد چو رفت این بر زبانم تیر ناگه بر نشان آمد
در خاطر خدنگ قضا هر نهان که هست کرد آن چنان نگاه تو خاطرنشان که هست یا رب چه آفتی تو که دارد به صد زبان داد از دل تو هر دل نامهربان که هست جان رفت و سرگرانی نازت چنان که بود دل خون...
چون شمع بود داغ جنون تاج سرم آتش به جهانی زده مژگان ترم عیبی نبود هست کساد ارگهرم عیبم همه این است مه صاحب هنرم
ز هر چاکی که دارد سینه من بوی خون آید که یک بو از هزاران رخنهء مجمر برون آید
خورشید و ماه آینه حسن یار نیست عینک حجاب گردد اگر دیده تار نیست دشتی که شوق آبله پا قطره می زند یک خار زیر منت ابر بهار نیست موسی صفت ز آتش غیرت نمی روم در سایه نهالی اگر شعله بار ...
ای هوش به می داده فدای تو شوم غارت زده باده فدای تو شوم در وصل تو هست هر چه می خواهد دل ای جنت آماده فدای تو شوم
گیاه خرمی از تربت پاکم نمی روید گلی بی داغ دل چون لاله از خاکم نمی روید
لب از خون تر کنم گر ساغری نیست خوشم با ناله گر رامشگری نیست چه شد کافتاده ام دور از بر تو تپیدن هست اگر بال و پری نیست دماغ آشفته عشق است عالم تهی از شور این سودا سری نیست محیط موج...
چل سال کتاب جسم و جان را خواندیم تاریخ زمین و آسمان را خواندیم خواب عجبی فتاده بر دیده بخت از بس که فسانه جهان را خواندیم
درنگ ازکاروان ما سبکباران نمی آید قرار منزل از سیلاب رفتاران نمی آید لبی چون غنچه گر خاموش بینی گوش دل بگشا که بوی خیر ازین بیهوده گفتاران نمی آید
تا دل از خود نرود حال پریشانی هست ذوق وصلی به کمال و شب هجرانی هست چون سر از پیرهن عشق برآرد عاشق نه رقیبی و نه مصری و نه کنعانی هست سر به سر شکر و شکایت همه از یاد رود نه لب زخمی ...