شمارهٔ ۲۰۷
زهرم به قدح دهی که می نوش مکن در آتشم افکنی که هان جوش مکن باری چو ز خون عاشقان می نوشی این لخت کباب را فراموش مکن

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
زهرم به قدح دهی که می نوش مکن در آتشم افکنی که هان جوش مکن باری چو ز خون عاشقان می نوشی این لخت کباب را فراموش مکن
مداوای جنون از دیده بی خواب می آید کز او دایم به گوش من صدای آب می آید شبی در بزم بی سامان من ای هم نشین بنشین چراغ داغ من کافی ست تا مهتاب می آید
دل گواه است که در پرده دلارایی هست هستی قطره دلیل است که دریایی هست گر غرورت نکشد کلفت هم صحبتیم نگه عجز مرا عرض تمنایی هست نبود لایق حسن این همه بی پروایی داد دل گر نتوان داد مدار...
از گنج به مار صلح نتوان کردن از باغ به خار صلح نتوان کردن در میکده ای که چرخ دردی کش اوست با رنج خمار صلح نتوان کردن
وجود کاملان بر ناقصان دشوار می آید اگر روح الله است او نیز بر خر بار می آید لب صاحب سخن بی گل عذاران غنچه می باشد که بلبل در بهاران بر سر گفتار می آید گلو شیرین کند نی را نوای لعل ...
درین زمانه نه یاری نه غمگساری هست غریب کشور خویشیم روزگاری هست شکسته خار کهن آشیان گلزارم همین شنیده ام از بلبلان بهاری هست ز شوخ چشمی طناز طفل بدخویی به دامن مژه ام اشک بی قراری ه...
مقدور نشد ز دامن افشانی من در جامه زندگی تن آسانی من بر قامت کبریای آزادگیم کوتاهی کرد دلق عریانی من
ز معراج خریت خواجه سنگین بار می آید به تمکین تمام این خرس از کهسار می آید
نمی فتد به دل از محشر اضطراب مرا به زیر سایه تیغ تو برده خواب مرا لب سؤال مرا مهر بوسه خاموشی ست چرا نمی دهد آن کنج لب جواب مرا حصار عافیتم چون حباب خاموشی ست کشیدن نفسی می کند خرا...
امید گداست تا در بازی هست معشوق غنی و عشق را آزی هست خسته به دواتند نه با خسته دوا بیچاره نیاز و چاره را نازی هست
به داغ عشق پروردم بهار خاطر خود را که برگ عیش دانم خارخار خاطر خود را نیارم کرد بیرون ازکنار دلکه پروردم به جان غمهای بیرون از شمار خاطر خود را ره آمد شد مردم به من بسته ست دلتنگی ...
غم چو در سینه لنگر اندازد دیده در موج خون در اندازد ز غبار دلم قضا وقتیست طرح دنیای دیگر اندازد هوس توبه تا به کی در عشق عقل بی مغز در سر اندازد نشود خشک دامن تر من گر به خورشید مح...
لوحش الله خامه ام که به صدق هست با معنیش وفا و وفاق ترجمان غم نهان من است چون زبان بسته با دلم میثاق هم نی خوش نوا و هم نایی آه عشاق و ناله سنج عراق پیکر عشق را بود محیی شاهد حسن ر...
دل خوردن عشاق تو کار دگران نیست این لقمه به اندازه هر کام و دهان نیست دل بیهده بستیم به نیرنگ بهاران آن رنگ کدام است که در برگ خزان نیست در دایره گردش افلاک ندیدیم چشمی که به دنبال...
تدبیر به کار من چه خواهد کردن ساغر به خمار من چه خواهد کردن گر عشق هزار شمع داغ افروزد با این شب تار من چه خواهد کردن
ز هجران کار دلتنگی به سامان دیر می آید که دست ناتوانم تا گریبان دیر می آید به رنگ شمع می سازم به آه سینه سوز خود به گوشم ناله مرغ سحر خوان دیر می آید
عاشق حریف حمله شیر دلیر نیست در سینه اش اگر جگری همچو شیر نیست از تیغ بازی نگهت می توان شناخت کز خون هنوز نرگس مست تو سیر نیست در کار عشق حوصله باید حریف را منصور مرد معرکه دار و گ...
وبرانی عشق باشد آباد شدن از قید هزار منت آزاد شدن ناخن به خراش سینه داریم حزین نبود هنری امت فرهاد شدن
در آن محفل که شمع من تجلی ساز می آید اگر طور است چون پروانه در پرواز می آید ضعیفی ها فکنده ست از نواسنجی زبانم را کنون چون نی همین از گوش من آواز می آید حزین از شعر سرجوش فغانی میگ...
در راه محبت سر اگر شد قدمی هست گرچشم وفا نیست امید ستمی هست شد روشنم ازگوشه خود سر دو عالم آیینه زانوست اگر جام جمی هست می خواست رقیب از سخنم رنجه کند دل دیوانه گمان داشت به مجنون ...
ای بسته آب و گل چه خواهی کردن ز اخوان صفا خجل چه خواهی کردن دندان به جگر گر نفشارد دردی بی درد به کار دل چه خواهی کردن
با سفلگان شراکت روزی زیان بود سگ دشمن گدایی یک پاره نان بود در بزم وصل طاقت عاشق حریف نیست ربط من و تو صحبت ماه و کتان بود مکتوب من به کوی تو طومار ناله ای ست مطلب نگار من قلم استخ...
نخلم از گریه در آب است و ثمر پیدا نیست تا فلک آتش آه است و اثر پیدا نیست وعده دل را به دعاهای سحر می دادم وه چه سازم که شب هجر سحر پیدا نیست خط اگر بود دلم پی به دهانش می برد خضر ر...
معنی طلبی بساط صورت ته کن بگذار حزین فسانه ساز ره کن در مجلس حال قال را ره نبود دل می خواهی زبان خود کوته کن