شمارهٔ ۲۱۳
دمهای زنده را از اجل کی زیان بود گیرم چو خود کناره سخن در میان بود کو آن زبان که صرف سپاس زبان کنم مفتاح گنج خانه معنی زبان بود

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
دمهای زنده را از اجل کی زیان بود گیرم چو خود کناره سخن در میان بود کو آن زبان که صرف سپاس زبان کنم مفتاح گنج خانه معنی زبان بود
چشم صاحب نظران در پی دنیاست که نیست سر خط ساده دلان نقش تمناست که نیست جلوه حسن کجا حوصله عشق کجا درکف نه صدف آن گوهر یکتاست که نیست شور آشفتگی و شیوه سرگردانی درکدامین سر از آن زل...
پیش کرمت دست تهی آوردم نزد تو کمی و کوتهی آوردم بیماری هجر داشتم جام وصال نوشیدم و رویی به بهی آوردم
امشب که از نظر مه من درگذاره بود از داغ پیکرم فلک پر ستاره بود جرم محبت اینهمه رنجش نداشته ست از چشم ما مبین که گناه نظاره بود
با مستی غمت به شراب احتیاج نیست با این دل برشته کباب احتیاج نیست کو دیده ای که تاب جمال تو آورد خورشید حشر را به نقاب احتیاج نیست تیغ برهنه ناز نگهبان نمی کشد حسن غیور را به حجاب ا...
گر قدر به روستا نمی دارندم در مصر معظمان خریدارندم تنها شده ام کنون درین غربتگاه یاران به دیار خویش بسیارندم
مرنج از طعنه خصم و مکن عرض کمال خود که خود عیب و هنر بهتر کند اظهار حال خود
می عشق است که عالم همه میخانه اوست خرد پیر خراباتی دیوانه اوست همه جا جلوه گه لیلی صحرایی ماست هر کجا چشم غزالیست سیه خانه اوست یارب آن لعل شکرخا همه جا نوشش باد خون ما بی گنهانی ک...
تا کی گل عیش در چمنها جویم آواره خود را به وطنها جویم در پیچ و خم زلف بتان می گردم شاید دل خود درین شکنها جویم
در بهاری که مرا بال و پرافشانی بود بی تو گل در نظرم لاله پیکانی بود من بتخانه نشین را ز چه رو کرد خراب کفر زلف تو که آشوب مسلمانی بود
دل در حریم وصل تو پا را نگه نداشت داغم ازین سپند که جا را نگه نداشت روشن نشد چراغ دل و دیده اش چو شمع هر سر که زیر تیغ تو پا را نگه نداشت پنهان نگشت در دل صد چاک راز عشق این خانه ش...
پرسید ز یار خود یکی از یاران کی دوست بگو چگونه ای گفت ای جان فرسوده شد از خوردن نعمت دندان لیک ازگله یک روز نیاسود زبان
خجل چون بید مجنون گشتم از نشو و نمای خود ز قد پرشکن گردیده ام زنجیر پای خود منه تا می توانی در سرای عاریت پا را شکوه مسند جمشید دارد بوریای خود چه از بیگانه می جویی رسوم آشنایی را ...
گرتو را روی زمین خواهش ماوای خوشی ست خانه در گوشه دل کن که عجب جای خوشی ست ای که بیماری آسودگیت سنگین است درد عشقی به کف آور که مسیحای خوشی ست جان به بیعانه پیغام جفا می خواهد یار ...
ای رهرو عشق کاهلی پیشه مکن در کالبد فسردگی ریشه مکن جانان سر وصل پاکبازان دارد گر جان طلبد بباز و اندیشه مکن
تشنه کامان حسد خون مرا نوشیدند کهنه شد بس که هنرهای مرا پوشیدند
ای تازه به دیدار تو ایمان خرابات رخساره و خطت گل و ریحان خرابات از زمزمه معذورم اگر مست و خرابم دل می رود از دست به دستان خرابات شمع و گل و می بر سر هم ریخته هرسو جایی نتوان یافت ب...
نه قصه سرسری نه بازی ست سخن خونین جگری و جانگدازیست سخن مردانه قدم زن آنچنان کز شادی نازد به خطابت که نیازی ست سخن
گهر چون سفته گردد همچو اشک از دیده ها افتد شود هر کس درین بازار بینا از بها افتد
ز عشق شور جنون شد یک از هزار مرا سواد سنبل خط شد سیه بهار مرا به وادیی زده عشق تو پنجه در خونم که شمع دیده شیر است بر مزار مرا شکار بسمل من زندگی ز سر گیرد اگر رسد به سر آن نازنین ...
داغی که بکاود سر پرشور کجاست زخمی که گدازد دم ساطور کجاست گرمی به دلم نمی کشد شعله حزین ای غیرت عشق آتش طور کجاست
تا در سخن درآرم شیرین زبان خود را بندم به ناله چون نی هر دم میان خود را
آنجا که خامه شکر گفتار بشکند طوطی سخن به غنچه منقار بشکند در عالمی که خبرت و انصاف جوهری ست نظمم بهای گوهر شهوار بشکند دامان ابر از عرق شرم تر شود کلکم چو آستین گهربار بشکند آنجا ک...
خامه مشکین من تا شده معنی طراز کرده جهان سخن تنگ به دانشوران سر نتواند فراخت حاسد برگشته بخت خامه مرا در بنان تیر بود درکمان