شمارهٔ ۲۲۸
مستان شب غم رفت و سحرگاه فتوح است پیمانه بیارید که هنگام صبوح است پیمانه مگو چشمه ی جان پرور خضر است در بحر پر آشوب جهان کشتی نوح است ما مفتی عشقیم بکش باده حلال است ما ناصح اوییم ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
مستان شب غم رفت و سحرگاه فتوح است پیمانه بیارید که هنگام صبوح است پیمانه مگو چشمه ی جان پرور خضر است در بحر پر آشوب جهان کشتی نوح است ما مفتی عشقیم بکش باده حلال است ما ناصح اوییم ...
ای خاک وفا رفته به باد از دل تو یک دل به جهان نگشته شاد از دل تو یکبار نمی رسی به داد دل من داد از دل تو هزار داد از دل تو
تن سختی کشم چون در خروش آید روان رقصد دل شوریده ز آواز شکست استخوان رقصد به ذوقی می تپد در سینه دل کز صبر عاری شد متاع خود به غارت داده ما در دکان رقصد سماع خانقاهی نیست حاجت وجد م...
رخسار تو را تازگی از چشم تر کیست این خرمی از فیض بهار نظر کیست حاشا چه کند ترک نگاه تو ز قتلم این دشنه ی آلوده به خون در کمر کیست لب می مکم از مایده ی درد خدا را زهر این همه شیرین ...
ای در دل هر قطره تمنا از تو وی در سر هر حباب سودا از تو ممنون دل و دیده خونبار نیم جام از تو و باده از تو مینا از تو
ساغر ای عشق به اندازه مخمور بیار خون به جوش آمده ما را می منصور بیار داغ گرمی که کند بر سر خورشید خراج به قیامتکده سینه پرشور بیار
تا فکند از نظرآن سروسرافراز مرا شده هر شاخ گلی چنگل شهباز مرا نه سپند است ندانم دل بی طاقت کیست سوخت در بزم تو از شعله آواز مرا من که از دل شده ام در غم صیاد اسیر چه ضرور است شکستن...
صد وادی بیکرانه درگوشه ی ماست لخت دل بسته بر میان توشه ماست ای مور هوس بهره ای از ما نبری برقی به کمین بردن خوشه ماست
نبخشیدی به مگن یکبار جام باده خود را نمی گیری سردستی چرا افتاده خود را
چون شست غمزه تو گشاد کمان دهد صیدافکنی خدنگ قضا را نشان دهد شهد از حدیث تلخ تو شیرین دهان برد لب گر دهد خدا لب شکرفشان دهد لطفت میان معجز و سحر امتزاج داد لعلت میان آتش وآب اقتران ...
به کف تیغ من اژدها پیکری ست اباصولت شیر و خشم پلنگ در این کاخ ظلمت درخشان چراغ به دربای هیجا تناور نهنگ ز پاکی گوهر لبالب ز آب ز خون یلانش به رخساره رنگ نماید ظفر را به ساغر شراب ش...
برخاست دل ز سینه و پیکان فرو نشست تا پر خدنگ ناز تو در جان فرو نشست بود از نوای من همه جا شعله ها بلند خامش نشستم آتش سوزان فرو نشست اشکم کمر به کینه افلاک بسته بود مژگان ز گریه بس...
ای در یتیم دیده دریا از تو آه از تو و ناله سینه فرسا از تو خندان گذری ز چشم خونبار و خوشیم دل از تو و دیده ازتو و ما از تو
تیغ ستمت از می پرزور گران تر از نشیه خون شد سر منصور گران تر بر خاطر آزرده من بی غمی امروز از ترک شراب است به مخمور گران تر بر همت من منت یک حبه دونان از کوه بود بر کمر مور گران تر...
ما را تن ضعیف به زندان عالم است این هم که زنده ایم ز دستان عالم است از شورش جهان سر زلف حواس من آشفته تر ز حال پریشان عالم است کامش به غیر دانه دل آشنا نشد مور قناعتم که سلیمان عال...
ای عاشق محزون دل ناشاد تو کو وی کوه گران درد فرهاد تو کو وحشی تری از خود به کمین داشته ای ای صید به خون تپیده صیاد تو کو
سیمین عذار اوست ز خط خوش عیارتر آیینه در نقاط بود بی غبارتر
حیرانی من محرم آن روی چو ماه است این دیده چراغی ست که بی دود سیاه است رونق ده حسن است فراوانی عاشق آرایش رخساره ی شه گرد سپاه است دل خانه تهی کرده ز خود تا تو درآیی چون حلقه ی در د...
سر غم عشق را ز بیگانه مجو از واعظ بی خبر جز افسانه مجو مستم ره هوشیاری از من مطلب افسانه عقل را ز دیوانه مجو
چمن به سایه نشینان خرمی بگذار بیا به تربت ما خاک بی غمی بگذار به بانگ ناله ما می توان خروشیدن به بلبلان چمن رسم همدمی بگذار
در کوی تو نقش قدمم حالتم این است برخاستنم نیست ز جا طاقتم این است با عشق تو زادم من و با درد تو بودم با مهر تو در خاک روم ملتم این است از غیرت شوق است که چون رنگ پریده خود نامه و خ...
غفلت زده ام خاطر آگاهم ده افسرده دلم آه سحرگاهم ده عمری ست که رو از دو جهان تافته ام ای قبله مقبلان به خود راهم ده
کنون ز تربتم ای شوخ سرگران مگذر به شمع کشته خود آستین فشان مگذر مباد توده ی خاکسترم به باد دهی ز خاک سوخته ات آتشین عنان مگذر
از آن سرم به هوای تو مایل افتاده ست که آرزوی تو چون شعله در دل افتاده ست چو نور در بصر و روح در دلی و هنوز میان ما و تو صد پرده حایل افتاده ست شهید کوی محبت شوم که هر گامی هزار خضر...