شمارهٔ ۲۳۴
ای صیت بزرگی به جهان افکنده دین را به درم داده شکم آکنده فردا نبود یکی به معیار قبول مقدار خدابنده و دنیابنده

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
ای صیت بزرگی به جهان افکنده دین را به درم داده شکم آکنده فردا نبود یکی به معیار قبول مقدار خدابنده و دنیابنده
می آید از کوی مغان طرز طربناکش نگر صبح قیامت می دمد پیراهن چاکش نگر
روزی که حجت از خلق خواهند در قیامت روی تو حجت ماست ای قبله گاه حاجت بر گرد خویش سالک پیوسته می کند سیر کز نقطه بدایت سر بر زند نهایت عاشق چو از خرابات بر بست رخت هستی اول قدم درین ...
ای بنده دهر دون نواز گنده با کن خری ساخته چون خربنده از پستی و سرمستی و دیوانگیت دشمن در خنده دوستان شرمنده
با آنکه نیست از تو بتی دلنوازتر از روز حشر شد شب هجرم درازتر دل شکوه از کدام جفای تو سر کند هر شیوه تو از دگری جانگدازتر
زاهد از ساغر شراب گریخت شب پر از نور آفتاب گریخت مرد میدان عشق عقل نشد صعوه از صولت عقاب گریخت تاب قید جنون نداشت خرد نامقید ز احتساب گریخت وحشت آرد سرای ویرانه دلم از سینه خراب گر...
تا چند حزین اسیر ماتم شده ای با خلق زمانه از چه همدم شده ای چون یار موافقی ندیدی ز چه رو در بند منافقان عالم شده ای
گرفتار تو را در دور خط شد کام جان خوشتر اسیران را قفس در شب بود از آشیان خوشتر
کون و مکان به زیر نگین قناعت است مور مرا به ملک سلیمان چه حاجت است جوش گل است و شارع میخانه بسته نیست صوفی به خانقاه نشستن حماقت است در پای خم سجود سحرگاهم آرزوست برخیز ای حریف که ...
جانا چه بود که خاطری شاد کنی وز لطف دل خرابی آباد کنی مرگی نبود غیر فراموشی تو در خاک شوم زنده گرم یاد کنی
ای زلف پریشان شدگانیم خبر گیر ای چاک گریبان شب ما را به سحر گیر از کم سخنی های تو زهر است به جامم بگشای لب و تلخی کامم به شکر گیر
لطف و قهرت به من سوخته جان هر دو یکی ست دانه چون سوخت بهاران و خزان هر دو یکی ست تا تو مهجوری من خواسته ای در کامم تلخی دوری و شیرینی جان هر دو یکی ست دل خراشانه لبم ناله عبث می سن...
تا ناله درفش کاویانی نکنی در کشور دهر قهرمانی نکنی گر جان طلبند منت از بخت بدار در مسلخ عشق سخت جانی نکنی
ز خط شده ست عذارش بنفشه زار امروز کرشمه عجبی می کند بهار امروز گرفته ام به سخن لعل می چکانش را به خون توبه چرا نشکنم خمار امروز
هیچ معلوم نشد دیده تماشایی کیست نگه حیرت آیینه به زیبایی کیست دل دیوانه ما را که به صحرا سر داد نفس سوخته در بادیه پیمایی کیست کس نمی پرسد از این جلوه پرستان امروز که قد صبح علم گش...
آشفته دور روزگارم ساقی درمانده محنت خمارم ساقی شرمنده دست رعشه دارم ساقی جامی به لب تشنه بدارم ساقی
یک ره درآ به دیده و مستی بهانه ساز وین اشک لاله رنگ شراب شبانه ساز مژگان ز فرقت تو به هم آشنا نشد یکبار هم در این خس و خار آشیانه ساز
پسند بت نکند برهمن سپاس مرا چه سان فرشته کند گوش التماس مرا برون ز کسوت هر کس چو سوزن آمده ام بدل زمانه کند تا به کی لباس مرا مزاج عشق ز یک تار و پود بافته است حریر پیرهن یوسف و پل...
ای شاخ امید برگ و بار تو کجاست فصل تو کدام و نوبهار تو کجاست چون موج تپیدنم به جایی نرسید ای بحر محیط غم کنار تو کجاست
بهار خط گل و می شد نگاه فتنه مستش را سیه مستی دوبالا گشت چشم می پرستش را
ای صاحبی که از اثر رنگ و بوی تو خون کرشمه در جگر گلستان کنم گنجینه ضمیر گشایم به مدح تو دست و دل نیاز جواهر فشان کنم صد گلستان بوسه شرم از لب نیاز خواهم نثار راه تو ای خرده دان کنم...
با همه دعوی اسلام چو اصحاب سعیر روزگاری ست که در دوزخ هندیم اسیر از ضعیفی شدهام چون رگ اندیشه نزار در جوانی شده ام پیرتر از عالم پیر از قضا سخره هندم نه ز حرص و نه ز آز کس نیارد ب...
مژگان سرکشت رگ جان ها گرفته است بنگر که دست فتنه چه بالا گرفته است گاهی کشم سری به گریبان خویشتن از بس دلم ز تنگی دنیا گرفته است آشوب محشریست دلش نام کردهام این قطره ای که شورش دری...
رفتند ز بزم میگساران ساقی من مانده ام از گران خماران ساقی چون لاله در انتظار ابر کف توست داغ جگر سینه فگاران ساقی