بخش ۱۹ - حکایت در مکافات درست کرداران و مجازات نیکوکاران
شنیدستم از راوی باستان که سلطان عادل انوشیروان گذر کرد روزی به دهقان پیر که هر موی او بود چون جوی شیر به صورت کمان بود آن خسته حال که می کشت با قامت خم نهال عجب ماند سلطان با رای و...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
شنیدستم از راوی باستان که سلطان عادل انوشیروان گذر کرد روزی به دهقان پیر که هر موی او بود چون جوی شیر به صورت کمان بود آن خسته حال که می کشت با قامت خم نهال عجب ماند سلطان با رای و...
ای رخت در نقاب اسمایی عین پنهان و محض پیدایی ای ظهورت منزه از تأویل وی بطونت مقدس از تعطیل من و ما شبهه های تحصیل است موج آب روان تنزیل است با کرم های بی نهایت تو قطره بحری ست از ع...
خدایا دلی ده حقیقت شناس زبانی سزاوار حمد و سپاس مرا جز تو کس یاور و یار نیست چه گویم که یارای گفتار نیست ز فیض تو آید دلم در خروش که نی از دم نایی آید به جوش دلم رشحه ی بحر انعام ت...
یا رب به نشید سینه ریشان یا رب به نیاز مهرکیشان کز لطف دهی زبان گفتار نطقی به ستایشت سزاوار افسانه ای از مجاز خالی پیرایه نکته های حالی بیداری بخش هر مغفل چون زلف سمنبران مسلسل فکر...
چرا نام مشتی گدایان برم ستایش به درویش سلطان برم نخستین خدیو دیار وجود بهین موجه چشمه ساران جود قدم سای بزم ایزد پاک را مربع نشین تخت لولاک را به بربستن رخت ازین کهنه دیر براق خرام...
مغنی نوایی بیا ساز کن جهان را پر از گوهر راز کن چنان تازه کن داغ دیرینهام که دوزخ برد آتش از سینه ام نی استخوانم دم صور کن چو منقار بلبل پر از شور کن که بخشم قلم را پرآوازگی نهال س...
ای رقمت سلسله بند وجود در خط فرمان تو اقلیم جود راتبه خوار قلمت مغز جان مغزپذیر کرمت استخوان نقطه ای از خامه تو کاینات رشحه ای از چشمه فیضت حیات پرده گشای نفس راستان مرسله بند گهر ...
خداوندا درین دیرینه منزل دری نشناختم غیر از در دل ندانستم رهی جز راه عشقت گواه من دل آگاه عشقت برین در حلقه کردم چشم امید ازین در رخ نخواهم تافت جاوید توبه را از جانب مغرب دری نه ر...
عارفان چون دم از لقا زده اند نقش معنی به مدعا زده اند آن سخن چون به گوش عامه رسید هرکسی بر مراد خود فهمید کار بینا و کور یکسان نیست گوش را کار چشم شایان نیست گوش دل گوش تیزهوشان اس...
میازار تا می توانی کسی که پرزورتر از تو دیدم بسی برآورد گیتی از ایشان دمار چریدند در مغزشان مور و مار در آفاق دیدم بسی دیو و دد که بنیادشان کند بنیاد بد چه یازی به بازو چه نازی به ...
شنیدم که یحیی بن برمک پگاه به بغداد می دید عرض سپاه جوانی بدید از هژبران جنگ که بربسته بر خنگ چرم پلنگ زخامی بدان شیوه مشعوف بود نمایش کنان جلوه ای می نمود ز وضعش برآشفت و دیدش شگف...
هر که خواهد در انفس و آفاق که بود جمله مظهر اطلاق جلوه حق شود مشاهده اش شرط این ره بود مجاهده اش فکر و ذکری که موصل است به آن باید اول نمودن سامان تا ز شرک و دویی نپرهیزد کی پراکند...
فرود آمد از تخت شاهی قباد که عمر است کاه و اجل تندباد بیاراست پیرایه بخش جهان سریر کیانی به نوشیروان جوان بود شهزاده شیرگیر به بازو تهمتن به همت دلیر ز نیرنگ ایام نادیده رنج سپه بی...
حزین از سخن سنجی بی حضور دل نکته پرداز من شد نفور چه یارا زبان را چو دل یار نیست چو دل تنگ شد جای گفتار نیست دو نیم است و تنگ است دل چون قلم به این خامه تنگ شق چون کنم همان به که ا...
اشرف و احسن صحف قرآن می نماید ادای حق بیان ما نماینده ایم اسما را همه ذات و صفات اشیا را از تقید گرفته تا اطلاق در مزایای انفس و آفاق تا شود روشن این که آنچه عیان شده در دیده های د...
نهادیم پای سفر در طریق سفر کرده ای چند با هم رفیق به شهری رسیدیم از رودبار که بودند از ظلم والی فگار قضا درد دندان به والی گماشت بجز قلع دیگر علاجی نداشت سبک یک دو دندان چو بیچاره ...
فی الوجود الذی هو المالک از ازل تا ابد بود هالک غیر هستی که والی قدم است هر چه هستش گمان کنی عدم است ذات هستی ست هست و دیگر هیچ چون زه افتاده ای به پیچا پیچ هر چه دارد نمود بود دل ...
یکی با کهنسال رنجورگفت که دادی به میراث خور مال مفت به صد عجز و زاری ز خواهندگان دربغ آمدت قرص نانی از آن ندادی پشیزی به مزدور خویش نه بردن توانیش در گور خویش نه خود خوردی و نه خور...
در بدایت چو سر بود نشآت می نمایم وصول را اثبات آن نخستین که عقلیش خوانی جانفزا نشیه ای ست روحانی دومین عالم مثال خیال که ازو آمد اندکی به مقال سومین حسی است جسمانی کآشکارا به حس هم...
به معروف کرخی یکی داد پند که با رشته انبان جو را ببند که حالی برآیند موران ازا خاک نمایند انبانت از دانه پاک برآشفت معروف فرخنده خوی که اینگونه ناسخته دیگر مگوی بپرور ضعیفان رنجور ...
گفته یزدان سه فرقه است بشر نیست فردی ازین سه فرقه به در یکی اصحاب راستی و سداد که نجوم هدایتند و رشاد دوم اصحاب سیرگمراهی بنده نفس و خصم آگاهی اختلاف عوالم هستی گه بلندی نموده گه پ...
گذشتم به شب زنده داری سحر ز صحرانشینان آن بوم و بر چو مجنون در آن دشت تنها نشین در اطراف او بود روشن زمین شب تار ازو لیله القدر بود فروزانتر از پرتو بدر بود زهر جانبش تا دو صد گام ...
سرور آگهان هر دو سرا خفته گفته ست خلق دنیا را بهر بیداری است کوس رحیل خفتگانند سالکان سبیل چون گرانخواب را کنی بیدار لازم افتد تبدل اطوار روح باشد چو تیغ و جسم غلاف خفته پیچیده خوی...
شبی در نشابور مأوای من به تقدیر فرمانده ذوالمنن سرتربت پاک عطار بود دلم آگه و دیده بیدار بود مراقب نشستم چو نیمی ز شب صفا یافت وقتم صفایی عجب شنیدم که می گفت آن پیر راه اگر مرد عشق...