شمارهٔ ۲۸
ای از تو پریشان نظری آینه ها را از عکس تو در شیشه پری آینه ها را کرده ست نظربازی آن خط زره پوش مشهور به آهن جگری آینه ها را رحمی کن و از پرده برون آ که سراغت تا چند کند در به دری آ...

محمدعلی بن ابوطالب متخلص به حزین از آخرین شاعران سبک هندی و از اعقاب شیخ زاهد گیلانی است. او در سال ۱۱۰۳ هجری قمری در اصفهان زاده شد. زندگی او مقارن سقوط دولت صفوی و آشفتگی اوضاع ایران بود که او را درگیر سفرها و ماجراهای فراوان نمود تا جایی که چندین بار جامهٔ رزم پوشید و به نبرد دشمنان رفت. نهایتاً درگیری یا اتهامزنی از سوی گماشتگان محلی نادرشاه افشار در جنوب، حزین را در سال ۱۱۴۶ هجری قمری به هندوستان رمانید که البته هیچگاه از آن و در آن دیار دلخوش نبود. او در سال ۱۱۸۱ هجری قمری در شهر بنارس درگذشت و در همان شهر به خاک سپرده شد. حزین را صاحب تألیفات متعدد در علوم گوناگون دانستهاند که نام بیش از پنجاه عدد از آنها در تذکرهها آمده است. زندگینامهٔ خودنوشت او به نام «تاریخ احوال» از آن جمله و از مستندات ارزشمند تاریخی راجع به احوال مردمان ایران در دوران سقوط سلسلهٔ صفوی است. دیوان حزین از روی تصحیح استاد ذبیح الله صاحبکار که تصویر آن به زحمت آقای مهرزاد شایان فراهم شده و به کمک هزاران داوطلب گمنام که در بازبینی متن استخراج شده از کتاب چاپی آن مشارکت داشتهاند به گنجور اضافه شده است.
ای از تو پریشان نظری آینه ها را از عکس تو در شیشه پری آینه ها را کرده ست نظربازی آن خط زره پوش مشهور به آهن جگری آینه ها را رحمی کن و از پرده برون آ که سراغت تا چند کند در به دری آ...
سپهر از مرگت ای صاف حقیقت بی صفا گشته نمی ماند به سرکیفیتی مینای خالی را کشیدی تا ز من دست نوازش ای چمن پیرا مثل چون بید مجنون گشته ام آشفته حالی را تو در پیرانه سر رفتی و من هم در...
می رسدم از سخن رایت جم داشتن مشرق و مغرب زمین زیر قلم داشتن لایق شان من است مژده به انصاف ده نوبت شاهی زدن خامه علم داشتن لفظ و معانی بود زیر رکابم روان این بود اندر جهان خیل و حشم...
ای در نظر ناز تو سلطان و گدا هیچ آیا خبرت هست ز حال دل ما هیچ از منتم آزاد به عشق تو که دارم دردی که نیفتد سر و کارش به دوا هیچ نه کفر پذیرد سر زلف تو نه اسلام در بندگی عشق تو شد ط...
دل و جان نژند را مانم خاطر مستمند را مانم داده دهرم به رایگان بر باد پند ناسودمند را مانم بر سراپای خویش چون نگرم یک دل دردمند را مانم
نبود خطری در ره بی پا و سران هیچ رهزن نزند قافله ریگ روان هیچ حشمان تو مست می نازند مبادا قسمت نرسانند به خونین جگران هیچ بر هم زن دلها نشود موی میانت پا گر نگذارد سر زلفت به میان ...
نکرد عشق تو مطلب روای خویشتنم ستاره سوخته داغ های خویشتنم
ماییم و همین آرزوی یار و دگر هیچ قاصد برسان مژده دیدار و دگر هیچ هر مشکلی از دولت عشقت شده آسان دل مانده همین عقده دشوار و دگر هیچ ما از طمع وصل تو در عشق گذشتیم بگذر ز هم آغوشی اغ...
خزان چه می برد از نوبهار رنگینم گل همیشه بهار است داغ دیرینم فتاده است به بی نسبتان مدار مرا فلک چو مصرع برجسته کرده تضمینم
صور قیامت دمید نالهء مرغان صبح پرده دل ها درید چاک گریبان صبح عاشق بیدار یافت دولت دیدار را دیده بیدار برد فیض گلستان صبح چون دم عیسی دهد مرده دلان را حیات مطلع صبح آیتی ست آمده در...
آسان به جلوه های تو از جا نمی روم برپاست محشر و به تماشا نمی روم تعظیم سفله پست کند قدر مرد را از جا به آمد آمد دنیا نمی روم
ای نگاه تو پی غارت دلها گستاخ غمزه شوخ تو با مومن و ترسا گستاخ شرم حسن تو به حدی ست که با اینهمه شوق نگشوده ست کسی چشم تماشا گستاخ شیشه های دل ارباب وفا ریخته است به سر کوی محبت نن...
چو سایه در قدم سرو خوش خرام توام ز خویش و از همه آزاده ام غلام توام ز داغ عشق کشیدم پیاله چون خورشید غم خمار ندارم که مست جام توام
آسان نه به پیمانه سرشار شود سرخ رخسار به خون خوردن بسیار شود سرخ حرف حق منصور به من سبز شد امروز وقت است ز خونم علم دار شود سرخ گردون نکند چاره رخساره زردم آن گونه به یک جرعه چه مق...
سیاهی را به اشک از دیده خود کام می شوبم رخش را کعبه دانم جامه احرام می شویم به خون توبه زهد خشک آلوده ست دامان را ردای خانقاهی در می گلفام می شویم نیاز دل غرور ناز او را سرگران دار...
بهل آهنگ سلطانی درین کاخ سرآور با پریشانی درین کاخ اگر شیریکه از موری زبونی مزن طبل سلیمانی درین کاخ درخشان می شود مانند خورشید جبین از سجده افشانی درین کاخ بهار غنچه ای کش بی خزان...
رنگین شد از رخت چو رگ گل نظاره ام بوی تو می دمد ز دل پاره پاره ام
زان شمع گلعذاران هرجا سخن برآید پروانه از چراغان مرغ از چمن برآید گر طره برفشاند آن عنبرین سلاسل شوریده سر به بویش مشک از ختن برآید در هر زمین که گردد میراب عشق دهقان گر خار و خس ف...
ز دل برخاست شوری دیده داغ درون روشن گرفتم جای مجنون چشم صحرای جنون روشن
اشکم از دیده به دنبال کسی می آید ناله بر لب پی فریادرسی می آید آتشم گر زده ای شمع صفت خندانم شکر جور تو کنم تا نفسی می آید محمل ناز که در سینه ما صحرایی ست کز دل چاک صدای جرسی می آ...
زانوی بی کسی هاست بالین خسته من شد مومیایی دل رنگ شکسته من پاس ادب به عاشق نگذاشت اختیاری کاری نمی گشاید از دست بسته من
چون نخل تو از ناز گرانبار برآید شمشاد ز جا سرو ز رفتار برآید دل می رود از سینه و پیکان تو باقی ست رحم است بر آن یار که از یار برآید شرمنده عشقیم که بی چاره و تدبیر آسان کند آن کار ...
نماید بی سبب حاصل مسبب مدعای من چو موج آید به ساحل کشتی بی ناخدای من به دنیا خانه از نقش پا برچیده ای دارم چه خواهد برد سیلاب حوادث از سرای من
گیرد شرار عبرت از بی بقایی ما برق آستین فشاند بر خودنمایی ما ای عجز همتی کن تا بال و پر بریزیم صیاد ما ندارد فکر رهایی ما تا بود ناله ای بود چون نی در استخوانم امروز تازه نبود درد ...